شقیقه ها یک نشانه اند

 

می خواستم همه زیبایی های دنیا را داشته باشد، به همه عکس های زیبا خیره می شدم. شنیده بودم کودکم شبیه عکس می شود، درست و غلطش را نمی دانم، اما من همه را آزمودم. می خواستم شبیه آقای شیر باشد. می خواستم شبیه همه باشد اما خودم را فراموش کرده بودم.

تنها یک بار به عکس کودکیم نگاهی انداختم و گفتم شبیهم شود بد هم نمی شود!

 

اما همه اینها مال زمانی است که جنین در مایع درون شکمت شنا می کند، آن روزها که هنوز بخش بزرگی از وجود زنانه ات بیدار نشده و خود را نمی شناسی.

بالغ تر که شدی، مادری که در وجودت ریشه دواند، در تمامی لحظات، در همه سلول های کودک دنبال خودت می گردی، گمان می کنی این همان کودک درونت است که به تصویر درآمده. گاهی وقتی فرزند را در آغوش می گیری گویی به یکباره می خواهی با یک تیر دو نشان بزنی، کودک درونت و دخترکت را یکجا جا دهی در آغوشت، کودکت را ببوسی اما گویی این بوسه ها مستقیم می نشینند بر جسم کودک درونت و گویی هر دو را آرام می کنی.

دیروز موهایم را که شانه می کردم، در آینه شقیقه های مادرم را دیدم؛ شقیقه هایی که روی پیشانی من جا گذاشته  بود. نگاهی به ساعت انداختم. مادرم خواب بود، تلفن زدن مقدور نبود. ساعتم را کوک کردم که زودتر بیدار شوم و پیش از سر کار رفتن فرصت داشته باشم صدای مادرم را بشنوم.

من زیاد شبیه مادرم نیستم اما خوشحالم که شقیقه هایش رو پیشانیم جا مانده.

اما من روی دخترک یادگاری زیاد نوشته ام. وقتی به دنیا آمده بود، نمی دانستم چرا شبیه آن کارت پستال ها نبود، چرا شبیه آقای شیر نبود. اما حالا می دانم، می دانم که شاید روزی در آینه میان تصویر جوانش مرا ببیند، مرا بجوید، گوشی را بردارد و بپرسد: الو مادر بیداری؟ 

 

 

 

/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دلبرک

زیبا بود....

پریسا

چه قشنگ نوشتی. خودت و دخترت و مادرت را خدا حفظ کند.

زرافه خوش لباس

من هم دنبال نشانه ها در سیستم شبیه سازی خدا می گردم . نه تنها پسر خودم بلکه هربچه ای که با پدر و مادرش باشد مرا به این قیاس وا می دارد.

منصوره مامان نورا

چقدر زیبا بود آساجان . هوچهر بی اندازه شبیه توست . اولین بار که دیدمت انگار هوچهر بزرگ شده را می دیدم . می گویند دخترک من هم شبیه من است ولی من هم آن روزها دلم می خواست شبیه پدرش بود . اما حالا دیگر فرقی نمی کند ...

پویا

همیشه میخونمت دوستم برات نمیتونستم کامنت بزارم یاد اون روزا میکنم الان تو رفتی مریم رفت اهواز پروین هم رفت اصفهان هوجهر عزیزمه با اون مژه های بلند مشکیش از اینکه همیشه خودتی و حقیقت رو مینویسی لذت میبرم

lili

asa jan.hasudim mishe behet ke inghadr ghashang minevisi

بانوی سبز

دوست خوبم مدتهاست خواننده خاموش وبتان هستم قلم بسیار شیوا ورسایی دارید وخواننده کاملا جذب نوشته هایتان میشود خوشحال میشم به سایت من هم سر بزنید ومرا به عنوان دوست پذیرا باشید www.ninicenter.com

آرزو

دوست عزیزم پستهایتان بسان نقاشی هنرمندانه ای است که از زاویه ای متمایز و ستودنی احساسات یک زن در نقشهای متفاوت را به تصویر می کشد. همیشه برای دیدن بخشی از خودم در قالب کلمات به این خانه سر می زنم.

مامان امیرسام

این هم یکی دیگر از آن پست های بی نظیر ننه قدقدی بود... دوست دارم هی بخوانمش هی حس اش کنم و هی لبریز شوم از حسهای پادرهوای مادرانه و زنانه و شاید هم هردو... [دست][دست][دست]