شرح یک روز دوسال و سه ماهانه ـ قسمت دوم

نوش و نیش

هوچهرکم نوش است؛ همیشه نوش است.

اما این مادری است که گاه نیش است و گاه نوش.

این مادری است که گاهی غرق لذتم می کند و گاه افسرده و درمانده.

این مادری است که گاه از حضورش پشیمان می شوم و نمی توانم کلید undo را بفشارم و ببینم که مادر نیستم.

 ببینم که استعفا داده ام از آنهمه مسوولیت.

 

ای کسانی که هنوز مادر نشده اید! بدانید و آگاه باشید که همانا مادری تنها دستوری است که کلید undo ندارد!

خوب توجه کنید! در کار و حتی زندگی مشترک undo وجود دارد. در فرزند کسی بودن ما مجری و انتخابگر نبوده ایم که کنترلش کنیم  و توانایی undo کردن داشته باشیم اما میان اموری که ما مجری هستیم این تنها امری است که undo ندارد!

 

پس

.

.

پیش از اجرای دستور "من مادر می شوم" به این نکته با دقت توجه کنید!!!!!

 

 

 

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم-مامان آوا

من کامنتهای اون وبلاگت رو هم میام اینجا! خوش به حالت که این خوشبختی رو داری که روزهای زیادی از عمرت رو در کنارش باشی....من که فقط از 6 عصر به بعدش رو می بینم!

مامان نورا

خب فکر کنم اگر این جوری ادامه پیدا کند من هم دوست دارم ( یعنی ترجیح می دم ) این جا برايت کامنت بگذارم آسا جان ... این پستت رو هم خیلی دوست داشتم ...شاید دلیلش این بود که آن پست آنوری را قبلش خوانده بودم و وقتی امدم این جا رسیدم به یک خلاصه ی شسته و رفته که به درد هرکسی می خورد ...تصور این تنها undo يي كه هرگز وجود ندارد پشتم را لرزاند ، هر چند كه مدتهاست مي دانم ، اما گاهي بعضي يادآوريها پشت آدم را مي لرزاند...خیلی لذت بردم ... از هر دو پست ... روی ماه دخترکت را که عشق من است ، حسابی ببوس ... حسابی ...

نیاز

ننه قدقد عزیز در مورد اون یکی پستت باید بگم که من هم با کیانا تا حدود چهار سالگی این مشکل رو داشتم و شبا تا صبح یا در حال تردد ما بین دو اتاق بودم یا کنار او تا صبح خوابم می برد و یا او نصف شب به رختخواب ما می خزید و...القصه که قصدم فقط دلداری دادن بود و این که به قول خود شما مادری کلید undo ندارد....

نازنین

خیلی خیلی زیبا بود....و در عین حال ...!!! [نگران] چه خوب که اینجا میشه کامنت گذاشت[لبخند]

ركسانا

یه ضرب المثل هست که ميگه love needs holiday گاهي دلم ميخواست مادر بودن هم مرخصي داشت من خيلي دنبال خودم ميگردم عجيب گم شدم

مامان آرمان

خیلی قشنگ بود این گزارش یک روزه از زندگی هوچهر...............البته همون طور که خودتان واقفید هنوز خیلی چیزهاست که هوچهر می داند و شما خبر ندارید....ببوسید این دخمل کوچولو را....

پرين

آخي چه خوب كه ميشه راحت كامنت گذاشت. اين واقعيتي كه خيلي خيلي زيبا توصيفش كردي، يه جورايي آدم رو مي ترسونه

آرین و مامانی

سلام آسا خوبی عزیزم[گل] چه خوب شد وبلاگت رو و یا تجزیه تحلیل و کامنتش رو آوردی اینجا نمیدونم چرا یهویی دلم وااااا شد بلاگ اسپات یه جوریه من که تا حالا نتونسته بودم با وبلاگ اونجاتانس بگرم هوچهر خوبه تهران خوبه؟ چیکارا میکنی ؟ خوش میگذره دنبال کاری چیزی رفتی؟ چندو وقته میخوام بهت زنگ بزنم ولی فرصت نمیشه[ناراحت] در اولین فرصت بهت زنگ خواهم زد[ماچ] پستت مثل همیشه عالی و تو دل برو بود واقعا همینیه که میگی منم گاهی وقتها کلید آندو رو لازم دارم ولی نیستش[ناراحت] ولی یه چیزی من وقتی تو ذهنم آندویی میگذره زود زود محوش میکنم چون میترسم نکنه خدا یه وقت بدش بیاد و اون آندو رو عملی کنه[نگران] میبوسمتون[قلب][ماچ]

مریم

این پستت مرهمی بود در این روزهای خستگی من...حالا که هوچهر عزیز بزرگ شده راجع به اون روزها چی فکر میکنی؟ آیا مادری هنوز هم به همون اندازه نفس گیره؟