home........sweet home

تا به حال نمی دانستم یک کلمه می تواند اینهمه سنگین باشد. مهاجرت را می گویم.

کلمه عجیبی است. انگار وقتی مهاجرت اتفاق افتاد، از آن به بعد روزها روی آن کلمه که در کوله پشتی مهاجر قرار دارد می نشینند و هر روز سنگین ترش می کنند. 

این طور می شود که کهنه مهاجرها سنگین تر وغمگین تر از تازه مهاجرها هستند. اصلاً به گمانم ابتدا هر روز به خودی خود وزن زیادی ندارند اما وقتی می شوند سال، وقتی می شوند دهه و چند دهه دیگر خیلی سنگینند.

 

این طور می شود که دلم می خواهد اسمش را بگذارم سفر. اینطور می شود که پیش کسوتان مهاجرت مادام می گویند یک روزی برمی گردند. ترجیح می دهند خود را مسافر فرض کنند و در سفر بمیرند تا مهاجر باشند و روزی یک مهاجر مرده شوند.

به گمانم استخوان های مهاجران پس از مرگ و پودر شدن در خاک جدید محو نمی شوند. رنگ دیگری می مانند که از خاک دیگری بوده اند.

امروز از آن روزهایی است که عجیب دلم می خواهد از سفر برگردم و وقتی رسیدم بگویم:

 

home....sweet home

 

پانوشت: انگار قریحه خوب شد! اصلاً مغز من لیاقت سکوت ندارد!

 

 

/ 10 نظر / 4 بازدید
پریسا

برای من اینطو نیست،البته بعد از بیش از دهسال. وقتی دو سال پیش (بعد از هفت سال) سفری به ایران داشتم، دیدم که خانه ی قدیمی ست و دیگر به آن تعلقی ندارم. فقط دوستش داشتم و دارم. راحت نبودم. وقتی برگشتیم اینجا، حس کردم که به خانه برگشتم. شاید بستگی داشته باشد به اینکه چقدر با جامعه ی جدید در تبادل و تعامل باشیم. بهر حال وقتی بچه کوچک داری و کار میکنی با کله توش شیرجه رفته ای و خواه ناخواه خواهی داشت. به پارامتر های زیادی بستگی دارد. این شعر سهراب هر وقت دلتنگ خانه ی مادری شدم کمکم کرد. " هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است، پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین، مال منست. چه اهمیت دارد. گاه اگر می رویند. قارچ های غربت؟" تا مدتها این را روی کاغدی نوشته بودم و روی میز کارم ، جلوی چشمم بود.

سمیه-تهران نوشت

مهاجرت از جمله اون مقولاتیه که تا حالا بهش جدی فکر نکردم چیزهایی اینجا هست که نمی تونم بذارم و برم به نظرم به سن و سال هم بستگی داره هر چقدر سن آدم بالاتر میره وابستگی هاش به یه چیزایی بیشتر و به چیزهای دیگری کمتر میشه واسه همین یه نظریه هست که میگه باید حدود 25 سالگی ات در مورد مهاجرت تصمیم گرفته باشی وگرنه بعدش سخت میشه

مارتیا پسر دوست داشتنی ام

راستش وقت یی آدمی مثل تو این پست را می نویسد باعث می شود ادمی مثل من وقتی توصیه می کنند از این جا برو برو برو.... گوش هایش را محکم و محکم تر بگیرد و به قول حسن در لوبیای سحر امیز بگوید : من کرم نمی شنوم . [نگران]

مارتیا پسر دوست داشتنی ام

راستش وقت یی آدمی مثل تو این پست را می نویسد باعث می شود ادمی مثل من وقتی توصیه می کنند از این جا برو برو برو.... گوش هایش را محکم و محکم تر بگیرد و به قول حسن در لوبیای سحر امیز بگوید : من کرم نمی شنوم . [نگران]

مریم

خوشحالم که قریحه خوب شد[گل]

نوا

تفسیر مهاجر و سفر را خیلی دوست داشتم.

مامان سارا

قریحه همیشه خوب بوده.... گاهی دل من هم عجیب میخواد از سفر برگردم

مامان امیرسام

گفتم که حال قریحه خوب است و خوش به حال ما میشود... دوست داشتم این تعاریف بی نظیرو. عالی بود. امروز از آن روزهایی بود که دلم میخواهد بگویم آسا جان هر وقت دلت خواست از سفر برگردی بیایم همان دم فرودگاه دنبالت و ببرمت یکدور کامل سوئیت هوم گردی و سر از لواسان و درکه هم در بیاوریم و بعد خودم برت گردانم فرودگاه بروی پیش دخترک و آقای شیر... حالا واقعی که نه مجازی که میتونم ببرمت؟! خدا رو چه دیدی شاید خستگی ات در رفت.

پریسا

برای من غربت و دوری، دیگه دوری از خانه ی مادریه نه خانه ی خودم. مثل وقتی که ازدواج میکنی و خانه ی دیگری می سازی. دلتنگی دوری از وطن همیشه گوشه ی دلم هست. هم در خوشی و هم هم ناخوشی. وطن همان مادره. http://pt-roozberooz.blogspot.ca/2010/11/blog-post_11.html

سمیرا مامان آنیتا

سلام آسای عزیز مدتهاست که خاموش میخوانمتان .. از پست اسکناس پادار(مهد قندعسل) .. و هر بار لذت میبرم بسیار ، از طرز فکرتان .. از منش زندگیتان و از قریحه نوشتنتان .. گفتم شاید حق داشته باشید که بدانید خوانندگان خاموشتان چه کسانی هستند .. برای شما دوست خوبم ، هوچهر عزیزم و آقای شیر .. آرزوی سلامت ، شادی و آرامش دارم چشمهای دخترک را ببوسید [گل]