قایق پارچه ای

 

 

تنها راهی که گاهی خشم و اضطرابم را فرو می نشاند، نوشتن است. می دانم نخستین گام برای طی طریق در مسیر پیروزی آگاهی عمومی است. تلاش می کنم تا برای رسیدن به این نقطه گام بردارم.

/ 35 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هنا

فقط یه چیزه دیگه هم بگم برم........معمولا وقتی معادلات جور در نمیاد من بیشتر از سهم خودم در روند ماجراها سهم برمیدارم و اینه که گیج میشم.

هنا

خوب خوندم........ببین اسا جان حرفهایت را کاملا درک می کنم. من وقتی ژاپن بودم تازه با پدیده ی دوبچه ی پشت هم آشنا شدم که سیستم باز هم به خاطر شرایط اقتصادی به خانواده ها تحمیل کرده بود یا خانواده ها و البته زنان خودشان را با آن وفق داده بودند چون نمی شد مادر شاغلی ده سال را بگذارد برای دو تا بچه. سیستمهای کاری هم خیلی سختگیر بودند، بچه ام تب دارد امروز و فلان حالیشان نمیشد. مادرها سخت ورزش می کردند و به خودشان می رسیدند تا از پس دوسه تا بچه ی پشت هم بربیایند. البته سیستم باز هم حامیشان بود اما به نفع خودش. به هرحال دنیا همینطوریست دیگر. مجهولات معادله ی زندگی زیادست و نتیجه ها قابل پیش بینی نیست، زندگی همین تصمیم گیری توی مه است دیگر. دل به دریا بزنیم باید.

هنا

راستی من خصوصی گذاشته بودم نه؟

دلبند

وااااااااااااااااااااااااااای آسا آسا آسا جون...مگه میشه تا این حد افکاری که توی سرمون غلت واغلت می زنن شبیه باشن؟! [نیشخند]

مریم-مامان آوا

فکر کنم همه مون یه جورایی با این معادلات داریم سیر و کله می زنیم ولی خوبی اینه که این درگیری ها اصولا کوتاه مدته و آدم بالاخره به تصمیمی میگیره.من به شخصه با دو تا بچه خیلی نزدیک به هم به خاطر سلامتی مادر موافق نیستم ولی خوب برای خود بچه ها خیلی بهتره.به نظرم باید بیشتر آرامش خودت رو حفظ کنی و سر حوصله تصمیم بگیری

مامان سالی

تک تک کلماتت را با گوشت و پوست و استخوانم درک می کنم...عجیب قشنگ می نویسی...من هم نمی دانم...فقط یک را می دانم...کودکی که در دامان تو بزرگ شود، مانند آن دیگران نخواهد بود...خوشا به سعادتش!!!

مریم

مامان هوچهر عزیز خیلی خوب نوشتی در مورد چیزی که دغدغه ذهنی اکثر مادراست.ممنون

شیرین

جانا سخن از زبان ما میگویی!

مامان امیرسام

زمانی که وارد پروسه بچه دار شدن می شوی، باید بدانی که فرایندی است که تا انتها " باید" پیموده شود. بارها و بارها همین جمله اولت را خواندم و نمیدانم چرا آن "باید " را با صدای بلند و تاکیدی می شنیدم و احساس کردم تو هم چون من گاهی ازین باید تا انتها می ترسی یا به نوعی دچاره دلهره میشوی که مبادا یه وقتی یه روزی یه جای کار بلنگد.... این پستتو خیلی دوست داشتم حتی بیشتر از آن پستی که خودت دلت برایش تنگ شده بود . چقدر حرف و نکته درونش نهفته بود و مثال هایت علاوه بر انتخاب زیرکانه بسیار دلنشین بر ذهن حک میشد... شاید چون من برای خیلی از انها هم ذات پنداری باورنکردنی داشتم ، شاید چون بارها و بارها به تمامی جملاتت فکر کرده بودم فقط توانی نوشتنش را به این شیوایی نداشتم یعنی در این هنر با تو مشترک نبودم... و البته جسارت... چون قایق من آنقدر در اقیانوس در هوای ابری گیر کرده که حتی فکر بچه دوم به ذهنم خطور هم نمیکند......