تناقضات امروز به تاریخ فردا

صبح که بیدار می شوم اول یک بغض کهنه و یک احساس تنهایی گلویم را می فشارد، گویی در صحرای محشر بیدار شده ام، گویی تنها مرده ام، زودتر از همه دوستان و بستگانم. راستی بی موقع مردن حتماً این نوع مضرات را هم دارد، آدم غریب می ماند. صدای گنجشککان دل انگیز است و بغض را سبک می کند. کرکره را باز می کنم، صبح به رویم لبخند می زند. شوهر و بچه برای سبک کردن احساس تنهایی کافی نیستند، تنها مسکنند. آدمیزاد همه همه دوستان و بستگان و بقال سر کوچه و رفتگرش را یکجا می خواهد تا آن رضایت درون بیاید سراغش. همه آن بیرون پنجره از تمیزی برق می زند و برق تمیزی با شاد شدنم رابطه مستقیم دارد.

آن فرشته بی نظیر اتاق بغلی را که بیدار می کنم،  مخدر می رود داخل رگ هایم، سرم را که می کنم لای موهایش، بدن گرمش را که در آغوش می گیرم، زیر گلویش را که می بوسم مخدر جذب سلول هایم می شود... وه چه بی نظیر است. 

بعد می پریم لای زندگی. می رویم زندگی می کنیم، ما کار می کنیم و او لابد درس می خواند. بعد شب می شود برمی گردیم خانه. آن موجودی که صبح در قالب فرشته ها مستم کرد، حالا یک موجود نق نقوی خسته است که جعبه دستمال را بی جهت خالی می کند، بهانه می گیرد و با نرمی و دقت و ملایمت روی اعصابم بندبازی می کند. راستی چند بار گفتم نکن؟ آمارش از دستم خارج است!

کودک می خوابد. وقتی روی تخت دراز می کشم، درد عضلاتم را حس می کنم، ساعت ها آلارم می دادند که تخدیرشان تمام شده. باز بغض کهنه توی گلویم است، باز صحرای محشر روبرویم. باز بهشت درست در میانه صحرای محشر در تاریخ فردا به انتظارم نشسته. باز منم و همه تناقضاتم. راستی چه خوب آنقدر خسته ام که تناقضاتم را به آرامی با یک ضربه پا می اندازم آن سوی مرز امروز، روی تاریخ فردا. 

و خواب می بینم که تناقضاتم سی سال هر شب، به شب بعد پرتاب شده اند. خواب می بینم که شانه های فرتوت بازنشسته ام زیر بار تناقضات کهنه ام می لرزند و یارای تاب آوردن ندارند. میانه خواب بیدار می شوم. چه خوب که اینهمه خسته ام که می توانم باز به خواب بروم اما به گمانم به خستگی بیشتری نیاز دارم که همین یک بار هم بیدار نشوم.

 

 

 

 

/ 7 نظر / 40 بازدید
ريحان

با تاخير خيلى خيلى زياد سال نوت مبارك باشه دوستم انشاالله سال جديد اونقدر برات پر از موفقييت باشه كه هيچ سختى رو حس نكنى [گل][گل]

هاله

آسا جان چرا ابنقدر احساس غربت می کنی ؟ اینجا ابنقدر مشغله زیاد و اعصابها کم شده که امسال عید اصلا رنگ و بوی عید نداشت . اکثرا مسافرت بودند و خبری از دید و بازدید نبود . به مرور همه چی داره کمرنگ میشه . پس خیلی نگران نباش ما هم در غربتیم . همون بقال سر گوچه هم از گرونی روزانه خسته شده و نای جواب سلام دادن رو هم نداره .

samira

kheili ziba neveshtin, man ham ta hodoode ziadi hamin hesse tosif shode dar in matn ro gaho bi gah daram.

زری

به نظرم یکی از قشنگترین و بهترین و عمیقترین بستهایت را نوشته ای. مرسی

زری

به نظرم یکی از قشنگترین و بهترین و عمیقترین بستهایت را نوشته ای. مرسی

هنا

جمله ی طلایی این پست "آدمیزاد همه همه دوستان و بستگان و بقال سر کوچه و رفتگرش را یکجا می خواهد تا آن رضایت درون بیاید سراغش" از نظر من البته. می دونی از وقتی این نوشته پر از حست رو خوندم دارم فکر می کنم ما که اینجاییم وقتی دلمون پر از درد میشه با این نگاه های آشنای بقال و رفتگر خودمون رو تسلی میدیم و کسی که اینجا نیست با امکانات آرامش یا همه ی چیزهایی که اونجا نگهش می داره....... باز هم همیشه ما هستیم و انتخابامون. * و یک چیز دیگه آسا جان...شما برای مهاجرت به اندازه ی کافی جوان بودید و این یعنی یک عالمه فرصت دارید که با بقال و رفتگر و رهگذرهای انجا هم خاطره بسازی و اونها بشند بخشی از شما. کار ساده ای به نظر نمیرسه اما به سادگی با گذشت زمان اتفاق میفته. خوشبختانه ما آدمها همچین قابلیت هایی داریم دوست نازنین من.

وانی

توصیف زیبایی از یه روز معمولی...