قسمت دوم: فردای امیدهایم

ممنون از نظرات ارزشمندی که برایم گذاشته بودید؛ نظرات دلگرم کننده و آموزنده تان که چراغ روزهای تاریکم بود

 

همانطور که مشاهده می کنید، خاطرات را به صورت روزانه نوشته ام.

امروز که می نویسم،  اطلاعات این پست مربوط به گذشته است اما ریز به ریز ثبت کردم برای دلم، برای دفتر خاطرات خودم، کودکم و خانواده ام و برای کمک به آنان که برای نخستین بار کودکشان را به مهدکودک می فرستند. برای این تازه مادران تا بدانند تنها نیستند، احساساتشان طبیعی است و بدانند مسیر همین است و استقلال کودک با گریه همراه است و پایان این جاده صعب العبور به یک بهشت کوچک و جمع و جور ختم می شود. آنگاه با صلابت و آرامش بیشتر  برای رسیدن به انتها گام برخواهند داشت.

 

 

 

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرین و مامانی

سلام خوبی عزیزم؟ خب خیلی خوبه که هوچهر مهدکودک میره و خوشبحال مامانش و خوش بحال هوچهر که قراره کلی تو مهدی که مامانش پسند کرده بازی کنه و لذت ببره [ماچ]

زن و رهایی

خوشحالم برات دوستم.امیدوارم روز به روز بهتر بشه. معمولا 1 یا 2 ماه اول مهد بیماریهای ویروسی رو به دنبال دارد.اما به هر حال زمان باعث می شه یچه ها عادت کنند. راستی بیمارستان لاله و آتیه در شهرک غرب همیشه و شبانه روزی متخصص کودکان دارند.من خودم لاله رو بیشتر می ژسندم

ننه گلي

سلام دفعه ي پيش خيلي سعي كردم پيغام بزارم ولي خوب نشد.... به نظر مياد كه سونا داره ميسر مي شه موفق باشيد.... راستي اگه طرفهاي شهرك غرب هستيد بيمارستان آتيه هم هميشه پزشك كودكان داره ...

زهرا

سلام.من هم مادری هستم که یک روز باید این راه را طی کنم.باید روزی دخترم را به دست مربی مهد بسپارم و بروم سرکار.نمی دانید چقدر بیان لحظه به لحظه به مهد سپردن هوچهرتان برایم اهمیت داشت.همه را به دقت خواندم....خوشحالم که می بینم حالتان بهتر است و بیشتر از روزهای پیش مدیر و مربیهای مهد را دوست دارید...این یعنی اطمینانی که در شما ایجاد شده..

نیایش

سلام همیشه برفراز باشید![گل][قلب]

مریم-مامان آوا

چه روزهای سختی رو داری میگذرونی ولی خوشحالم که اوضاع داره بهتر میشه....

عسل

من هم از اینکه به مادران می گویند زود برو تا تو رو نبینه اعصابم خورد میشه. یا اینکه یه بچه گریان رو به زور از بغل مادر می کشن فاجعه است. من هیچگاه آراز را با گریه از خودم جدا نکردم. بگذار گریه هایش را در آغوش خودت بکند لازم نیست سیستم انها را بپذیری، نهایتش اینه که باید از وقت خودمون بگذریم، من بارها شده که دیر به سر کار رسیدم بابت اینکه پسر کوچولوم با رضایت و خنده از من جدا بشه و الان نتیجه گرفتم. 15 ماه دارد اما خاله مریمش را دوست داره و برایش آغوشش رو باز می کنه

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم خدا رو شکر که دخملک حالش بهتره. خدا رو شکر که اوضاع رو به راه شد. [قلب]

شراره

سلام پست را در آن یکی وبلاگ خواندم هفته آینده پسرم راهی مهدکودک خواهد شد استرس هایی که دارم را باهات شریک شدم عجیب دلهره دارم ولی سعی می کنم به خودم مسلط باشم دست خودم نیست انگار کنکور در پیش رو دارم موفق باشی البته من به مهربانی تو نبوده ام که تمام مدت بشینم و از بچه ام مراقبت کنم ولی این دفعه اولی است که می خواهم به غریبه ها بسپارمش هوچهر را ببوس

آزاده

خیلی خوشحال شدم که هوچهر با مهدش ارتباط برقرار کرد. روزهای اول مهد سخت‌ترین روزهای مادریه. خوشحالم که با موفقیت پشت سر گذاشتیدش.[قلب]