قسمت سوم: در کشاکش امید و ناامیدی

مطالب این پست چند قسمتی، خاطرات روزانه من در روزهای گذشته است. عیناً همه را به چاپ می رسانم، هرچند شاید امروز به بعضی از جملاتی که نوشته ام اعتقادی نداشته باشم و بعضی  رفتارهایم غلط باشند.

 

برای مثال دخترم را بی خداحافظی رها کرده ام و با این عمل ریسک بزرگی را متحمل شده ام. اما خیال ندارم به دلیل اشتباه کردنم در تاریخ دست ببرم!

 

آدمیزاد است دیگر! اشتباه می کند گاهی.

/ 15 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم-مامان آوا

باورت بشه یا نه ، انگار کسی راجع به آوا اینها رو نوشته باشه.خیلی خوشحالم که دختر ظریف و کوچولوت ، خوشحاله و درک می کنم چه روزهایی رو گذروندی....[لبخند]

زهرا

امروز با اشتیاق آمدم اینجا تا بدانم هوچهرتان چطور با مهد کنار آمده...خوشحالم که شادی به خانه دلتان باز گشته است.

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم نمیشه اول اخرش رو بگی؟؟ ما طاقتم کمه. به هر حال لحظه لحظه خدا رو شکر که تا اینجا به خوبی گذشت[قلب]

مامان ارشک

به نظرم خیلی زود محیط مهد رو قبول کرده. آفرین بهش. کم کم که ببینی با همه بچه ها دوست شده و همه جای مهد رو می شناسه و اطلاعاتی بهت می ده که نمی دونی کلی ذوق می کنی.

نازنین

با تو در کشاکش این روزهات احساس همدردی می کنم. چه می کنه این روزگار با ما مادرها . . . مرسی که اینا رو می نویسی این نوشته ها و تجربه جدا خوابوندن هوچهر برای من تجربه ارزشمندیه.

نونوش

ایمیل بزن ببینم چی میگی !!![چشمک]

مادر خانومی

دوست عزیز با خوندن نوشته های قبلیت کلی غمگین شدم و نوشته امروزت کلی خوشحالم کرد .همه ما این روزها رو گذروندیم و هیچ بچه ای براحتی مهد رو قبول نکرده که هوچهر قبول کنه .مدیر مهد روزی به من گفت بچه ای که از روز اول براحتی به مهد بیاد باید مشکلش رو در خونه جستجو کرد. من هم این تجربه رفتن بدون خداحافظی از دخترکم خیلی آزارم می داد و همیشه حسرت مادر هایی رو داشتم که بچه هاشون خوشحال و خندان دم در مهد ازشون جدا می شد , و حالا خودم هم جزو اون مادر ها هستم . مطمئنم که شما هم بزودی به جمع ما می پیوندی.

پونه صادقی

سلام خانومی من چند وقتی است اینجا خواننده ی خاموشم ولی اینبار به اندازه یک عمر سلامت دخترم ازت ممنونم که درمان سرفه هاش برای من وپدرش جز آرزوهای دست نایافتنی شده بود واز وبلاگ آموزنده ودلچسب شما اسم بیمارستان علی اصغر به گوشم (البته در حدودای زمستان)رسید وواقعا دخترکم درمان شد.

نیایش

شکر و عجب! انقدرخواندیم و نگذاشتندمان که بکار بندیم و بهره ببریم که عادتی شد عجین با وجودمان![گل][قلب] برفراز باشی دوست اندیشمندم

زرافه خوش لباس(مامان عرفان)

چقدر خوب که اينقدر زود خو گرفت به محيط جديدش. يادته بهت گفتم زمان مي گذره و تو ميتوني با آرامش به مهد بسپاريش. دخترک باهوش اين دوران گذار رو خيلي زود طي کرد البته حتما اطمينان ناشي از دروغ نگفتن شما هم موثر بوده. اصلا دارم فکر مي کنم اگر بچه ها خيلي راحت مهد رو مي پذيرفتند اونوقت يک جاي کار ايراد داشت. حالا دیگه هروز میتونی ازش خداحافظی کنی.