نه

 

روی تمام بدهکاری های مادرانه ام به دخترک، یکی هم "نه" هایی است که باید می گفتم و نگفتم. 

باید می گفتم وقت خواب است و اجازه حل کردن صفحات بعدی کتاب را ندارد و نگفتم.

باید در برابر خواهش های مکررش برای پیشم خوابیدن، "نه" های قاطعانه ای می گفتم و نگفتم.

باید می گفتم اجازه دیدن کارتون بعدی را ندارد، هرچند هزار شیون سر می داد.

قاطعیتم بیمار است. میان هزار عذاب وجدان ناشناخته راهش را گم می کند. برای هر نه که عقلم به زور از دهانم بیرون می کشد، چهار ستون بدنم تکان می خورد.

هنر "نه" گفتن از آن هنرهایی است که من از آن بهره زیادی نبرده ام.

با وجود آنکه این روزها دارم تمرین می کنم که دنبال مقصر نگردم اما برای هر نه که نمی گویم یاد جامعه ای می افتم که در آن رشد کردم. جامعه ای که در آن می شود با قانون چانه زد، دموکراسی به واقع در فرهنگ جامعه وجود ندارد و من "نه" های زیادی باید می گفتم که  جرات وجود پیدا نکردند.

حالا دخترک چانه می زند، او با تمام قوانین من چانه می زند، در جامعه ای که با قوانین نمی شود چانه زد. تربیت زهوار در رفته من  اینجا دیگر بد جور از مد افتاده است و توی ذوق می زند.

 

باید بزرگ و بالغ شوم، پیش از آنکه جای تمام نارسی هایم روی دخترک بماند.

 

 

 

 

/ 11 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مارتیا پسر دوست داشتنی ام

اسای عزیز من را یادت هست از وقتی لینکت کرده ام همیشه اینجا را می خوانم . اما کمتر نظر می گذارم .با درس گرفتن از یکی دو جمله از کتاب لذات ویل دورانت وقتی حتی ازدواج نکره بودم این ذهنیت در من شکل گرفت که بهترین رفتار با کودک قاطیعیت است .عزیزم من قاطع بودم بی اندازه انقدر که دیگران به من می گفتند برای یک بچه بیش از اندازه جدی ام همان قدر که بیش از اندازه دوستش دارم و می بوسمش همان اندازه قاطع ام تا مبادا شب ها دیر تر بخوابد بیش از روزی یکساعت کارتون ببیند و یا کمتر از سه ماه یکبار چیپس بخوردو ... . حالا نتیجه :پسرک قاطعیت را از من یاد گرفته و در مواقعی بد جوری جوابم را با قاطعیتش می دهد و از خر شیطان پیاده نمی شود همان گونه که من روی نظراتم و عقایدم پایدار بودم .کسی چه می داند شاید باید تعادل بیشتری داشتم .

نیایش

از زبان من همی گویی سخن بانو! در این راستا کتاب دوست بدارید اما لوس نکنید خوب است اما من هرگز شاگرد مطیعی نبوده ام . برفراز باشی[قلب]

مامان امیرسام

" قاطعیتم بیمار است. میان هزار عذاب وجدان ناشناخته راهش را گم می کند." چقدر این جمله را دوست داشتم. حق با توست ریشه در جوی که در آن بزرگ شده ایم دارد اما نه در جامعه. که در خانواده هامان. چرا که بسیار می بینم کسانی از هم نسلانمان را که در همان جامعه با همان چانه زنی با قانون رشد کرده اند اما خیلی خوب یاد گرفته اند که "نه " بگویند....

سحر

بسيار زيبا بود و آموزنده و البته تاثير گذار .

امیدوار

چی بگم؟دست رو دلم گذاشتی.یعنی کاری دشوار تر از تربیت تو دنیا وجود داره؟

شبنم

مادران انعطاف پذیر ،دوست داشتنی ترند آسا بانو.ایمان دارم که هوچهر ،زیباترین خاطراتش را از همین "نه" هایی خواهد داشت که با چانه زدن ،"بله" می شوند.

مامان آرمان

واااای آسا جون این نوشته ات هم محشر بود از اونا که باید به دیوار زد تا همه بخوانند....باید اینو فریاد زد....چقدر خوب تحلیل کردی تربیت اینجا را که اکثر مادرها نمیتونند مادر قاطعی باشند با سیستم حکومتی که هیچوقت اجازه نه گفتن و ازادی بهمون نداده....

خیلی سخت نگیر یه کم انعطاف با بچه ها خصوصا زیر هفت سال نشونه محبتته. به نظر من خیلی ادم خودش رو درگیر قانون های روانشناسانه کنه خیلی از فرصتهای عشقولانه رو با کودکش از دست میده. هر کودکی شرایط تربیتی خودش رو داره. خوش باشید

lili

asa jan ,na goftan hosele mikhahad. va kojast hosele?!