بوی پیاز

 

دستم را گذاشته ام زیر چانه ام و غرق کارم. دستم بوی پیاز می دهد. این بار بوی پیازش را دوست دارم. بوی پیازش یادآور آن است که کودک دوباره در سرزمین امن خانه است و برایش پیش از ترک خانه غذای مریضانه بار گذاشته ام.

بوی پیاز یعنی خطر از بیخ گوش کودک رد شده، یعنی باز آن چشمان زیبا در صورتش خواهند درخشید، یعنی باز بی عیب و نقص نگاهم خواهد کرد و لبخند خواهد زد.

وقتی یک دستمال کوچک می آید آرامش زندگی را در هم می ریزد، قرنیه چشم دخترک را زخم می کند و تمام آخر هفته مان را با بیمارستان همراه می کند، بوی پیاز رایحه دلنشینی است. بوی پیاز یعنی، بیمارستان اجازه مرخصی داده،  یعنی کودک  در کنار آقای شیر استراحت می کند، تا بشتابم به سمتشان، من و آقای شیر بوسه ای روی مرز به اشتراک بگذاریم و شیفت عوض کنیم و آقای شیر برود سر کار، دخترکم را در آغوش بگیرم و بپرسم، چشمت بهتر است و شاید جواب بدهد: بله.

بوی پیاز یعنی تمام بند بند وجودم که با هجوم افکار منفی دردناک شده بودند، بهبود خواهد یافت. 

بوی پیاز یعنی صدای دخترک وقتی زار می زند که : من هیچ جا رو نمی بینم، من می خوام بازی کنم، تنها یک کابوس شوم بوده که با بوی پیاز جادوی دردآورش باطل شده و حالا کنار دستمال در زباله دان وقت می گذراند.

 

عکس را یک سال پیش در آنکارا آقای شیر از دخترک گرفت و من تا حد مرگ ترسیدم که نکند از این نگاه زیبا محروم بمانم. دل مادرانه است دیگر! بی اذن و اجازه هزار راه می رود.

 

 

 

 

 

 

/ 35 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهاره

انشالله که همیشه سلامت و شاد باشه دخترک نازت /

آرزو

همیشه مادرم این جمله کلیشه ای رو بکار می برد "تا مادر نشی نمی فهمی!" الان برای من مادر دیگه کلیشه ای نیست! با تمام وجود استرس و نگرانی آخر هفته اتان رافهمیدم و برای سلامتی هوچهر و همه بچه های عالم دعا کردم.

ساعتها

عزیز دلم امیدوارم همیشه اتفاقات ختم به خیر بشن.... عکسش فوق العاده است...دلم دختر خواست:) خدا برایت سلامت و شاد حفظش کند

مامان امیرسام

آسای عزیز از روزی که این پستو خوندم و این عکس بی نظیر دخترک رو دیدم دارم سعی می کنم برات کامنت بذارم که گویا بالاخره موفق شدم الان! بهرحال خدا رو شکر که بخیر گذشته هرچند می دونم حتما خیلی سخت گذشته به همتون. و از همه بیشتر به دل مادرانه ات. امید وارم دیگه هرگز و هرگز از بیماری و بیمارستان ننویسی و سلامتی همیشه میهمان خانه ی گرمتون باشه.

نونوش

خدا بد نده .. شنیدم هوچهر مریضه .... حتما تنهایی خیلی سخت بوده آسا جان .... ببوسش و امیدوارم بهتر بشه ا

امیدوار

آخی خدا دختر گل چی شده بود؟ خدارو شکر که بخیر گذشته.البته نمیدونم میونه ات با اینجور چیزها چطوریه؟ولی کاش برای دختر گلت انفاق کنی...

لیدی جین

وای الان خوندم. خدا رو شکر که به خیر گذشته. می دونم سخته... پارسال که یه اتفاق ترسناک برای دختر خودم افتاد من بعدش دچار میگرن شدم. می دونم چی کشیدی.

فاطمه مامان صبا

خدا رو صد هزار مرتبه شکر که بهتره خیلی ناراحت شدم .......واقعا حس بدیه وقتی یه بچه بهت بگه میخواد بازی کنه ولی نمی تونه......در مورد انفاق زیاد سخت نگیر نیازمند نیازمنده مهم نیس اهل کجاس تو نیتت بخشش به یه فقیره حالا هر کی میخواد باشه......خیلی مواظب خودت باش که بتونی مواظب همسر و دختر گلت باشی.....چشمای قشنگشو از طرف من ببوس امیدوارم هر روزتون بهتر از روز قبلش باشه

هانیه

سلام عزیزم، خیلی خوشحالم که الان چشمان ناز و زیبای دخترکت سالم و درخشانه. امیدوارم هیچوقت دیگه از این اتفاقات ناگوار براتون نیفته و هرسه سالم و سرخوش باشید. هر دوتونو میبوسم. [ماچ]

سارا عبدالوهابی

اسا جان سلام، یک تشکر بهت بدهکارم که در پی یافتن جوابی که شاید با چند کلمه می شد سرو تهش رو هم بیاری ،من رو به وادی وبلاگ کشاندی.نثر شیرین و نظرات بسیار جالبی داری .از نظری که روی پست دوستی داده بودی با نوشته های او هم اشنا شدم که جالب بود. مدتی بود وب گردی نکرده بودم تا امروز پست آخرت رو خوندم.بسیار نگران شدم ولی در اخر دلگرم شدم که خطر از سر هوچهر زیبا و دوست داشتنی گذشته. امیدوارم همیشه سلامت باشید ، دلهاتون گرم وجمع تون جمع[ماچ][گل]