راز کوچک میان من و تو

 

استیکر می چسبانم روی دستت وقتی تا صبح در تخت خودت بخوابی. مادام درباره کودکانی که بزرگ شده اند و در تخت خودشان می خوابند برایت داستان سرایی می کنم.

 

اما...........

 

از تو چه پنهان، شبها که می خوابم آرزو می کنم امشب از آن شب هایی باشد که هوس می کنی نیمه شب، عروسک به بغل و پتو کشان، بیایی بخزی در آغوشم. بعد نگاهم کنی تا لبخندم مهر تایید بزند بر آمدنت. من لبخند می زنم، تو لم می دهی در آغوشم، بی آنکه به رویم بیاوری چطور درباره کودکانی که بزرگ شده بودند، داد سخن داده بودم. دستان کوچت را حلقه می کنی دور گردنم و سخاوتمندانه آرامش آغوشت را نثارم می کنی.

فردا می شود و من باز درباره کودکانی که تا صبح در تخت خود می مانند، داستان سرایی می کنم.

 

پانوشت: باهم دعا کنیم که امروز هرکس می رود، بازگردد به آغوش خانواده اش. از خداوند آسمان ها و زمین سپاسگزارم که هر روز که به بارش آسمانش نیاز داریم از ما دریغ نمی کند. امروز بی وقفه برف می بارد. سپاس

 

روی وبلاگستان خاک مرده پاشیده اند. بنویسید. از شادی هایتان، از کودکانتان، از هر آنچه پیشتر می نوشتید.

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گل

مدتهاست خواننده بی صدای نوشته هایتان هستم و همیشه لذت برده ام. پسر کوچولویی دارم که هنوز نمی تونه پتو به دوش بیاد پیش من! چند وقت قبل خودم اتاقش رو جدا کردم ولی حالا گاهی خیلی جلو خودم رو می گیرم که نصفه شب پتو به بغل نرم کنار اتاق او کز کنم!! قلمم به شیوایی قلم شما نیست ولی وحشتناک پرچانگی می کنم.

نوشا

امیدوارم هر کی رفته سالم برگرده

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم خدا کنه امشب همه بچه ها برگردن تا همه مامانها بتونند با آرامش بخوابند.[گریه]

هنا

آسا جون دست و دل من یکی به نوشتن نمیره وقتی صفحه ی دوستهام همه تبدیل به یه بن بست شده برام......... * بر می گردم پستت رو بخونم.

هنا

آسا جون دست و دل من یکی به نوشتن نمیره وقتی صفحه ی دوستهام همه تبدیل به یه بن بست شده برام......... * بر می گردم پستت رو بخونم.

هنا

الهی.....این دختر تو خیلی نازه.......حق هم داری که دلت بخواد بیاد پیشت.

نازنین مامان آرتین

الهی آمین .

پریسا

وقتی مینویسی و کسی نمی خوندش, هیچ کامنتی نمیگیری, حس عجیبیه. مثل اینکه در خلا می نویسی. با این وجود من باز شروع کردم به نوشتن تا ببینیم چه می شود.