قسمت چهارم: امید را در فردا چشم انتظارم

 به زودی مهد رفتنش به یک بخش روتین در زندگیمان بدل خواهد شد.

 

این بخش هم به اتمام رسید و مادری تا جان در بدن داریم و حتی وقتی جان به جان آفرین تسلیم کردیم! ادامه دارد.

ممنون که همراهمان بودید. می دانم می دانید این داشتن دوستان مجازی چه لذتی دارد.

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنین

وای که چه قشنگ این مرحله هم به بار نشست. آرامش این روزهای هوچهر منو هم آروم کرد و امیدوار به فردا

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم مهد رفتن هرگز روتین نمیشه. هر روز یه تجربه تازه و هر روز یه کار جدید. لحظات شاد و خوش کم نیستند. باز هم خدا رو شکر. [قلب]

زن و رهایی

تبریک زیاد که بالاخره آرامش برقرار شد.فقط یه چیزی همیشه ممکنه توی مهد اتفاقاتی بیافته که تا چند روز دوباره نگرانی و استرس به همراه داشته باشه و یا حتی آدمو به این فکر بیاندازه که مهد رو عوض کنه اما اونها هم می گذرن. می شه در مورد این موسسه بادبادک برام بنویسی؟ممنون می شم

خانم شاد

خیلی خیلی خوشحالم از خوندن این دو تا پست آخر. [بغل]

نازنین مامان آرتین

ممنونم آسا جان از اینکه وقت گذاشتی و با حوصله جوابمو دادی .هنوز درگیر تحقیق هستم 2-3 ماه هم بیشنر وقت ندارم تا ببینم چی پیش میاد .ممنونم

پونه صادقی

سلام خانومی چه خوب که تهرانین واینچنین مهدهایی اونجا هست.

مریم-مامان آوا

راستش به نظر من هم مهد روتین نمیشه.ولی خوشحالم که با خو گرفتن بیشتر دخترک ، تو هم آرومتر میشی....

مامان امیرسام

دوست عزیزم در لحظه لحظه هرزوی که شرح دادی همراهت بودم و همه را به دل و جانم احساس کردم و چون خودم هیچتجربه ای در این مورد نداشتم و همچنان بر دوراهی این انتخاب مانده ام ، فکری برای همراهیت نداشتم تنها دعا میکنم این اوضاع ختم به خیر شود که خداروشکر شد . تبریک میگم برای تمام استقامت هایت . صبرت و تمام لحظه های سختی که سپری کردی.