تنها برای چند ثانیه

 

همچنان که می راندم و غرق بودم در آهنگ هایی که گوش می کردم و هیچ صدایی از بیرون نمی شنیدم، در آینه چشمم افتاد به ماشینی که مملو از چراغ هایی بود که چشمک می زدند و بعد ماشین های جلوترم را دیدم که کنار رفتند و ایستادند، یاد تمام آنچه در کتاب آیین نامه خوانده بودم افتادم که اگر آمبولانس در آینه مشاهده شد باید به سرعت از لاین مربوطه کنار رفت و توقف کرد و لابد این آمبولانس بود! من هم کنار رفتم، هرچند نه آنقدر سریع که می توانستم، آبدیده نبودم! یاد نگرفته بودم چطور ثانیه های بیشتری تقدیم کنم به بیمار، به ثانیه هایی که به بیمار مدیون بودم نیندیشیده بودم، به اینکه اگر هر ماشین تنها چند ثانیه دریغ کند می شود هزاران ثانیه. قلبم تندتر می زد. گویی جان انسانی وصل شده بود به همه ما که در آمبولانس نبودیم، گویی همه نگران بودند که بیمار هرچه سریع تر به بیمارستان برسد. فضا پر از هیجان بود، بغض راه گلویم را بسته بود، کنار ایستادن تمام ماشین ها با فلاشرهای روشن باعث شده بود اهمیت ماجرا برایم پررنگ تر شود و بیشتر نگران حال بیمار درون آمبولانس شوم. آمبولانس چراغ قرمز را هم رد کرد. آنجا هم همه ایستادند و او رد شد.

بعد یاد خاطره ای از آقای شیر در ایران افتادم. یک باری که سوار تاکسی شده بود، آمبولانسی مانده بود پشت تاکسی. آقای شیر گفته بود راه بده بره، آمبولانسه، مریض داره. راننده تاکسی گفته بود: اووووه حالا هرکی بوده تا حالا مرده!

مهم نیست که در آمبولانس انسان نود ساله ای است که می خواهد نود و یک سال عمر کند یا پدر یا مادر یک خانواده که چشم به راه بازگشتش هستند یا یک کودک که مادرش،  بی وجودش از هستی ساقط خواهد شد، مهم این است که فرد درون آمبولانس محتاج کمی احترام از جانب ماست کمی ارزش گذاری، کمی دلسوزی و فکر که یادمان باشد به راحتی می شود عزیزمان باشد یا ما باشیم محتاج همین توجهات، محتاج مجموعه توجهاتی که می تواند منجر شود به اینکه ما بیشتر زنده بمانیم یا عزیزمان در کنارمان بیشتر بماند. جان انسان درون آمبولانس محتاج ثانیه هاست. ثانیه هایی که فاصله زنده بودن یا نبودنند، فاصه فقر یک خانواده و بی پدری یا حضور پدر، بی مادری چند کودک یا بالنده شدن در آغوش مادر و یا حتی به سادگی دیدن شادی تولد نود و یک سالگی یک مادربزرگ یا ندیدنش!

 

 

پانوشت: و چقدر خاطره دارم از آنها که در نیمه راه جان سپردند، در ترافیک، در بی توجهی مردم.

انگشت اتهام دراز شد به سمت ترافیک تهران و نه مردم تهران که یکدیگر را دوست ندارند. اینجا هم ترافیک دارد اما هیچ کس بابت ترافیک جان نمی سپارد. 

 

 

 

/ 8 نظر / 19 بازدید
رامونا خانوم

بعد می دونی از چی دردم میاد؟ از ادعای فرهنگ مهربانی و نوعدوستی مون و در مقابلش متهم کردن "غربی ها!!" به بی عاطفگی!

مامان ارشک

اشکالی هم نداشت اگر انگشت اتهام به سمت مردم تهران دراز می کردی. یعنی "مردم تهران یکدیگر را دوست ندارند" حقیقت نیست. البته بماند که تازگی ها من ماشین های زیادی رو دیدم که از جلوی آمبولانس ها کنار میرن و برای پشت سر آمبولانس قرار گرفتن حاضرن تصادف کنن.

مریم

هرچی هم که بگن غرب وحشی و بی عاطفه ولی اینجور به نظر میاد که اینا از ما با عاطفه ترن. اینجا آمبولانس یا ماشین آتشنشانی میبین که داره آژیر میزنه و چراغهاش روشنه همه میکشن سمت راست مبادا که راه رو بند بیارن و همون ثانیه ها باعث بشه کسی جونشو از دست بده. مشکل اینجاست که ما ادعامون خیلی زیاده و فکر میکنیم از همه بهتریم.

منصوره مامان نورا

این پستهای تامل برانگیز را دوست دارم آسا جان . هر وقت می خوانم آرزو می کنم یک نفر از همین آدمها که تو از دستشان دلگیری یک روز بیاید و این پست را بخواند و تغییر رویه دهد و این به نفع من و بچه ام باشد و آینده ی این دیار باشد .

منصوره مامان نورا

در ضمن من برای آن پست "درد دارد" یک کامنت مفصل با درد و بغض نوشته بودم ولی متاسفانه کامنت دانیت انگار واقعا شکمو است !!!

یک مادر

سلام خوش حالم برای شما و آقای شیر و هوچهر زیبا که توانستید دری را باز کنید و امیدوارم ببالید به شادی و انسان های باشید هر روز در حال رشد .کتابی خوانده ام به نام آزادی انتخاب نوشته ی میلتون و رز فریدمن دو اقتصاد دان برجسته آمریکایی. به نظرم پاسخ بسیاری از سوالات ما را در مورد کیفیت زندگی میدهد. دلم می خواهد به همه آدم ها خواندنش را توصیه کنم.اقتصادی است ولی روان شناسی و جامعه شناسی را هم به همان اندازه دارد.

هنا

برای من هم این نمایش دست جمعی توی خیابان خیلی با شکوه بود موقع رد شدن آمبولانس. یک خاطره ای دوستم همانجا برایم تعریف می کرد که در ایران پزشک بیمارستان بود و آمبولانس ناهار را که می رفته از رستوران بیاورد حتما از آژیر هم استفاده می کرده تا زودتر برود و برگردد! خلاصه که همه چیز ما به همه چیزمان می آید.