فعالیت حقوق بشری نه سالانه

 وقتی با دمپایی سیاه رنگش کتک زدن را شروع می کرد، خیلی دلم می خواست چشم هایم را بگیرم اما خجالت می کشیدم، آخر هیچ کس دیگر جلوی چشم هایش را نمی گرفت. یک روز به مادرم گفتم دیگر نمی خواهم در کلاس خانم "چ" باشم. پرسید: چرا؟ گفتم: چون بچه ها رو می زنه.

خانم "چ" بهترین معلم کلاس چهارم بود. بهترین معلم آن زمان ها کسی بود که رفوزه از کلاسش بیرون نیاید و تعداد شاگردان با معدل های بالای نوزده در کلاسش به چندتایی برسد. زمان ما حتی برای کلاس چهارم ابتدایی هم معدل بیست وجود نداشت یا کم تعداد بود. بیست برای خودش ارج و قربی داشت و مانند مدارس ابتدایی این روزها بیست را مانند نقل و نبات میان بچه ها تقسیم نمی کردند.

همان روزهای اول سنگ هایش را با همه مان واکند و گفت کسی که در کلاسش باشد اجازه درس نخواندن ندارد. او پیش تر معلم پسرها بوده و عاقبت بچه های درس نخوان کلاسش این بوده که سر صف، سطل آشغال روی سرشان خالی کرده اند. دانه دانه همه افتخارات رزومه اش را فریاد زد که کجا سر کدام شاگرد سطل آشغال را خالی کرده، کجا یکی دیگر باید سر همکلاسش سطل آشغال را خالی می کرده و کی و با کدام ابتکار عمل او در شیوه تحقیر کردن، کتک خورده.

راست می گفت. شیوه اش کارگر بود. یک دختر عرب در کلاسمان بود که فردای روزی که دمپایی سیاه خانم "چ"  بارها بر سرش کوبیده شد، درس هایش را جواب داد. حتماً شب نخوابیده بود برای درس خواندن. فرصت ترشح هورمون های رشدش را گذاشته بود برای رهایی از کتک خوردن، حتی در مدرسه. دختر عرب را می شناختم. در خانه شان گاو نگهداری می کردند. چطور می دانستم؟ یکبار رفته بودم. کی؟ وقتی مادرم سر کار بود. برای چه رفتم؟ قره قروت بخرم! مادرم خوردن اینطور "آت و آشغال ها" را قدغن کرده بود. اینها را قاچاقی می خریدم! پیاده رفتیم. گفت قره قروت دارند. دختر باید به گاوها رسیدگی می کرد و هزار و یک کار دیگر. درس خواندن یکی از هزار مسوولیتش بود. نخستین بار بود که با چشم می دیدم کودکانی به سن و سالم که تنها مسوولیت زندگیشان مرتب کردن تختشان و درس خواندن نبود.

خانم "چ" یک بار هم در کلاس غش کرد. فشار خون داشت. بیش از حد عصبی شد بعد غش کرد. همه جیغ کیدند. من جیغ نکشیدم. صحنه غش کردن را ندیدم. مشغول صحبت با پشت سری ام بودم. وقتی برگشتم معلم نبود. یعنی بود اما چون بر زمین افتاده بود، تصور کردم از کلاس بیرون رفته. وقتی همه جیغ می کشیدند و البته کسی فرصت نداشت که برای من توضیح بدهد چرا جیغ می کشد، ناظم به کلاس دوید، جلوی معلم ایستاد و ما را به حیاط فرستاد.  

 بعد از ثلث اول، دختر عرب دیگر به مدرسه نیامد. ثلث اول، من شاگرد اول شدم. از ابتدای سال تا اعلام نتایج ثلث اول،  دختر دیگری نور  چشمش بود، شاگرد اول که شدم من شدم نور چشم خانم "چ". اما من اصرار می کردم که در کلاس نمی مانم. مادرم آمد مدرسه. گفت که می خواهد کلاس دخترش را عوض کند. گفت خانم "چ" بچه ها را کتک می زند و دخترم توانایی تحمل صحنه های دلخراش را ندارد و صد البته کسی قبول نکرد. خیال بافی و دروغگویی اولین برچسبی است که به بی دفاعی کودکان چسبانده می شود. ادعایشان این بود که تا به حال شکایتی از این دست از این معلم ـ بهترین معلم کلاس چهارم ـ نداشته اند. خانم "چ" از همه غضبناک تر و مخالف تر بود، چراکه داشتند شاگرد اول کلاسش را می بردند. مادرم اما حمایتم کرد. کوتاه نیامد و مثل کوه پشتم ایستاد و باورم کرد. کلاسم را عوض کردند. در کلاس جدید شاگرد اول نشدم اما مجبور نبودم شکنجه تحمل کنم و دم نزنم.

سال بعد دختر عرب عروسی کرد. ما را به عروسی دعوت کرد. یادم هست تنها چیزی که وارسی کردم، سینه هایش بود. در تصور ده ساله ام عروس باید دست کم برجستگی سینه را می داشت و او برجستگی خفیفی داشت و من خیالم راحت شد! داماد از خانم "چ" هم وحشی تر بود  و هرچه بال بال زدیم تا ما سه دختر همکلاسی به عروس تبریک بگوییم، عروس را کشید و برد. تلاش می کرد تا همسرش یا بهتر است بگوییم کنیزش هیچ دوستی یا خاطره ای یا نشانه ای از مدرسه و آگاهی نبیند.

شانزده ساله بودم و با مادرم در بوتیکی مشغول خرید لباس بودیم. خانمی آمد که قیافه اش عجیب برایم آشنا بود و اما به یاد نمی آوردم که کجا دیده امش. ناخودآگاه سلام کردم. جوابم را نداد و با مادرم خوش و بشی کرد و رفت. پرسیدم: مامان کی بود. مادرم گفت: خانم "چ" بود دیگه!

تمام نه سالگیم با عذاب گذشت. تمام مدت پس از تغییر کلاس، از روبرو شدن با خانم "چ" فرار می کردم. همیشه اگر در حیاط مدرسه یا دفتر معلمان روبرو می شدیم، غضبناک نگاهم می کرد. یک موجود نحیف نه ساله ای پیدا شده بود که از نعره هایش نترسیده بود، دمپایی های سیاهش به اندازه کافی برایش خوفناک نبودند و دهان گشوده بود و بازگو کرده بود درباره آنچه که او بود. درباره رمز موفقیت خانم "چ".

اما در شانزده سالگی وقتی جواب سلامم را نداد از ته دل خندیدم. دانستم که هنوز زخمی را که نترسیدنم بر پیکره دیکتاتوریش زده، با خود حمل می کند!

همیشه به آن دختر عرب که گمانم بعدها شنیدم که مرد، فکر می کنم. باور نمی کنم که من و ما جان سالم به در بردیم و روانمان را در همه جهالت ها بیمار نکردیم. و البته خوشحالم که در کارنامه ام یک فعالیت حقوق بشری در نه سالگی دارم. خوشحالم که با تمام تن نحیفم در برابر حرف زور کوتاه نیامدم.

بله خوشحالم، چرا نباشم؟!

 

 

 

 

 

 

/ 12 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شادی

خوش به حالت که مادرت باورت کرد و حمایت کرد. مشکل همین شناخت درست از کودک هست. امروزه با اینکه سعی میکنم کودکم را باور کنم اما می بینم که دارد دنیا ی بزرگسالان می شود و گاهی از توجه من سو استفاده می کند. بچه ها و مادران امروز با بچه ها و مادران نسل ما فرق دارند.

شادی

خوش به حالت که مادرت باورت کرد و حمایت کرد. مشکل همین شناخت درست از کودک هست. امروزه با اینکه سعی میکنم کودکم را باور کنم اما می بینم که دارد دنیا ی بزرگسالان می شود و گاهی از توجه من سو استفاده می کند. بچه ها و مادران امروز با بچه ها و مادران نسل ما فرق دارند.

مریم

آخ یاد کلاس سوم و معلمش افتادم داغم تازه شد ماجرای من انقدر عجیب و باور نکردنی ه که حد نداره مامانم ازم دفاع کرد اما نه انقدر منم باید کلاسم رو عوض میکردم که نکردم همسن های ما از این دست خاطرات زیاد دارند[دلشکسته]

وانی

چقدر پیام داشت این خاطره ات و وقتی معلمی بعد چندین سال جواب سلام نمی ده و.. بیشتر فکر می کنم مشکلات روحی عصبی داشته تا مشکلاتی که به شیوه ی آموزشی اون زمان بر می گرده. یعنی کینه نگه داسته بود؟؟!!

آزاده مامان آرش

من کلاس سوم دبستان مدرسه امو عوض کردم .انقدر معلم روانی ای داشتیم که بچه ها رو با خط کش محکم می زد .کلا همش ما رو می ترسوند . باورت می شه من می رفتم پشت پنجره تو آفتاب یه ساعت می خوابیدم که داغ بشم می رفتم می گفتم من تب دارم نمی تونم برم مدرسه . کلاس چهارم هم همین وضع بود . من واقعا یادم نیست که برای مامان اینا گفته بودم یا نه . و کلا وقتی آدم تو اون سن باهاش یه رفتاری می کنن فکر می کنه مقصر اونه و جای اعتراض نداره . آره متاسفانه ما یه همچین نسلی هستیم با کلی آسیب روحی که الان تو بهترین شرایط هم باید چوبشو بخوریم .البته فکر کنم مدرسه های الان وضعیت بهتری دارن .

فاتيما

واقعا خاطره ي تاسف برانگيزي بود!خدا رو شكر ميكنم كه از كودكي ام،از معصومانه ترين روزهاي زندگيم،خاطرات تلخ اينچنين ندارم! ممنون كه حداقل براي من يادآور اين شدي كه چقدر بايد قدردان خداباشم! ولي آسا جان گذشته از تلخي گزنده ي خاطره،بيشتر درگير اين شدم كه چطور شده كه ياد اين خاطره ات افتادي؟!!

ری را

آفرین به مامانت که این قدر خوب حمایتت کرد. متاسفانه هنوز هم از این دست معلم ها هست.معلم کلاس اول پسرم یک بار به او سیلی زده بود و من روز بعد حقش را کف دستش گذاشتم و بعدها فهمیدم یکی از همکلاسی هایش هم بوده که معلم خط کش را روی سرش کوبیده و شکسته است و والدینش کوچکترین برخوردی با معلم نداشته اند.

زهرا و نینی

[گل][قلب]

هنا

عجب داستانی بوده.....چقدر اوضاع فرق کرده! همیشه نتیجه افراط تفریط بوده و اینه که من معلم حس می کنم تا دمپایی خوردن از شاگردم راه زیادی ندارم! چرا؟ چون این شاگردها فرزندان همون شاگردهای دیروزند و فکر می کنند با معلم یا باید جنگید یا هیچ حسابش نکرد! * آسا جون فکر کنم این فعالیت حقوق بشری بیشتر مرهون مامانت بوده که باورت کرده ها! [چشمک] ولی گذشته از شوخی واقعا در اون زمانه هم نترسیدن تو هم حمایت مامانت تحسین برانگیزه.

الی

خدای من...وجودم لرزید.راستش من اصلا همچین چیزی رو تو بچگیم و تو دوران مدرسه تجربه نکردم چه نسبت به خودم چه بقیه(من تو اهواز بزرگ شدم).ولی توی این سالهای حضور پسرکم با خیلیها جنگیدم چه تو مهد چه مدرسه اونم توی سنی که هر گونه تماس فیزیکی نامهربانانه با بچه ها براشون یه جور تنبیه فیزیکی به حساب میاد.خصوصا امسال سال تحصیلی سختی رو شروع کردم با عوض شدن کادر مدرسه پسرکم که تبدیل شد به جایی شبیه به کانون اصلاح وتربیت.اونقدر برخورد با بچه ها وحشیانه وخشن وپادگانی شده بود که اصلا وحشت میکردم از مدرسه.نتونستیم مدرسه مناسب برای انتقال پسرک پیدا کنیم،فعلا حضورمونو پررنگ کردیم توی مدرسه تا این یه سالو بگذرونیم.تاسف بار وخجالت اوره که اکثر مدارس پسرانه توی شهری که الان ساکنشیم این وضعیت رو دارند ومن نمیتونم با همه ادمها توی این شهر بجنگم. طفلک دختر عرب...