واکسن را پیدا کنیم، میکروب همه جا هست!

موهایمان را قاطی کرده بودیم و خوش بودیم؛ من و دختر کوچولو. با صدای بلند، شادمانه می خندیدیم. دهانم با هوچهر می خنید و ذهنم در دوردست ها پرواز می کرد؛ لابلای قهقهه های شادمانه و بی دغدغه ام در کودکی با خواهر کوچولوهایم. خیال می کردم اما ذهن دخترکوچولو تنها لابلای خنده های بی دغدغه آن لحظاتمان پرواز می کند و کودکی می سازد که دختر کوچولو گفت: مادر خیلی وقته عروسی نرفتیم!

میان قهقهه ها، یکه خوردم و ساکت شدم و گفتم: آخه مادر ما اینجا فامیل نداریم! گفت: پس کی ممکنه عروسی کنه ما بریم؟ کمی فکر کردم و گفتم: راستش فکر کنم شما بچه ها!

خیال کرده بودم وقتی بچه به بغل، عزمم را جزم کرده بودم که پله های ترقی را طی کنم، همه مایحتاج بچه را در کوله گذاشته بودم! من هرگز لحظه ای را که همه آنچه را روی پله اول جا گذاشتم چون توان حمل همه شان را نداشتم، از یاد نخواهم برد؛ یادم هست که دوست و آشنا و فامیل را اول کار از میان مهم ها جدا کردم و روی نخستین پله ترکشان کردم. بعد میانه راه، برخی دیگر از مایحتاج خودم را درآوردم، یادم هست که می دانستم چطور شادی با آنچه از کوله خارج می کردم از من فرار خواهد کرد، یادم هست که کوله ام را که سبک می کردم، غرولند می کردم: لعنت به تو ای حس مادری که خودم را از من گرفتی!  اما گمان می کردم همه آنچه دخترکوچولو لازم داشت را آورده بودم. یادم هست تلاش کرده بودم شادیش را به عنوان "بااهمیت ترین" لای زرورق بچیدم. می دانستم این همان کاری بود که تمام مادرها می کردند و تلاش می کردند تا بهترینش را به انجام برسانند.  مادرها همیشه می خواهند حایل شوند میان غم و کودکشان. مهم نیست که غم، کمر حایلشان را پاره پاره می کند.

 

دوباره با صدای بلند خندیدم. به خودم و به تلاش بیهوده مادرانه تماممان! آنچه تجربه و تاریخ به من آموخته بود را با صدای بلند تکرار کردم: غم همیشه و همه جا هست. همون میکروب خودمونه بابا! شاد بودن، یعنی فراموش کردن گرفتاری ها برای دقایقی و خندیدن. می دانستم بی جهت تلاش کرده بودم تا میان هوچهر و غم فاصله بیندازم. غم، دیر یا زود رسوخ می کرد. باید واکسینه اش می کردم به جای آنکه برای ایزوله کردن محیطش تلاش می کردم.

هوچهر پرسید: یعنی چی فراموش کردن گرفتاری ها؟ گفتم یعنی حالا یه وقت دیدی یکی زودتر از شماها عروسی کرد ما رفتیم! یا اصلا یه بار که رفتیم ایران رفتیم عروسی! پرسید: کی می ریم ایران؟ گفتم نمی دونم. بیا به خوابیدن تو چادر و ادونچرمون* فکر کنیم!

 

 

adventure*

 

 

 

 

/ 14 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جودی

خداراشکر که خوبی. من که آخرسر یادنگرفتم غم ها را فراموش کنم.غم این روزهایم نوزادی است که قرار بود دختر شود و پسر از کار در آمد.

پریسا

درسته. غم و شادی همیشه هست. میشه شادی رو انتخاب کرد. به قول شاعر "گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ" با بالا رفتن تعداد ایزانی های مهاجر، عروسی هم اینجا زیاد شده. عروسی هم میشه. همه چیز همیشه در حال تغییره. دم را خوش است. کمپینگ خوش بگذره.

دونه

آسای عزیز خیلی خوشحالم که می نویسی. تو از معدود آدمهایی هستی که از مهاجرت با همه خوبی ها و بدیهاش همونطور که هست می نویسی. موفق باشی

SHAGHAYEGH

سلام عزیزم وبلاگ عالیه خوش حال میشم با هم تبادل لینک کنیم http://gol1393.blogsky.com/

SHAGHAYEGH

سلام عزیزم وبلاگ عالیه خوش حال میشم با هم تبادل لینک کنیم http://gol1393.blogsky.com/

SHAGHAYEGH

سلام عزیزم وبلاگ عالیه خوش حال میشم با هم تبادل لینک کنیم http://gol1393.blogsky.com/

ناهید

سلام خیلی اتفاقی وبلاگتون رو دیدم و تمام آرشیوتون رو بارها خوندم. خیلی زیبا و کارشناسانه می نویسید .ممنون از اینکه تجربهاتون رو با دیگران شریک می شوید.من یک دختر 8ساله دارم و مدتی است که شدیدا در حال انجام کارهای مهاجرت هستیم .اما ترس هام از واقعیتهایی که شما نوشتید روز به روز بیشتر می شه .شما می گید چه کار کنم؟

من و 50درصد خودم

با اینکه می دونم دیر به دیر ابدیت می کنید ولی همیشه سر می زنم بهتون ...قلم تون طرز فکرتون تراوشات فکری بی نظیره مخصوصا با چاشنی مادرانه

مرجان

واقعا خوشحالم بهتری و ازت خبری گرفتم. خیلی زیبا بود.

احسان

سلام دوست عزیز وبلاگ خیلی جالبی دارید. من مطالبتون رو خواندم عالی بود. ممنون میشم به وبلاگ منم سربزنی و تبادل لینک کنیم.