بوتاکس بر همه خشونت های زندگی

دخترک مریض است و ما خانه مانده ایم. به جای معادلات وامواج و تصاویر ژئوفیزیکی، امروز غرقم در آب پرتقال و ملحفه های کثیف و سوپ و تب بر. غرقم در ظرف های نشسته و قابلمه های کثیف و سردرد و بی خوابی.

رادیو جوان، صدای تنهایی های من ایرانی غربت نشین را همیشه خوب گم می کند لابلای صداهایش. وقتی علی عظیمی باد می شود می رود لای موهایش او هم باد می شود می رود لابلای موهایم، فکر می شود می رود توی کله ام، فقر می شود می رود در جیب هایم، گرگ می شود می رود در گله ام. پاهایم شروع به پرواز می کنند. سال هاست پرواز کردن را فراموش کرده بودند. دو قدم می روند به جلو، دستانم ظرف ها را در هوا به پرواز در می آورند، پاهایم سه قدم بر می گردند و می رقصند و می رقصند و ظرف ها می روند در ماشین ظرفشویی. دخترک با خجالت زیرچشمی نگاهم می کند و لبخند می زند. می پرسم میای باهم برقصیم؟ به این طور پیشنهادات عادت ندارد، سرش را به علامت منفی تکان می دهد. میپرسد: شما هم باله بلدی؟ می گویم دیگه یادم نیست چی بلد بودم اما فکر کنم عاشق رقص بودم.

وقتی علی عظیمی اسرارش را فریاد می زند، درحالیکه در هوا همراه هم می چرخیم گام هایمان می رساندمان به میز ناهار خوری.  پرواز کرده ام روی نوک انگشتانم، ظرف ها می چرخند و می چرخند و می چرخیم و می چرخیم و می چرخاندم و می رسیم به آشپزخانه. در چرخیدن ها پیراهنم به هوا رفته، ساق های سی و شش ساله ام دارند می خندند. به اندازه بیست سالگی ام زیبا و اغوا کننده اند. به هم لبخند می زنیم. موهای موج دارم اما بیست ساله نیستند. در بیست سالگی لخت و سنگین، روی شانه هایم می سریدند. حالا پرند از تاب و انحنا. لابد وقتی از لابلای پیچ و خم زندگی رد می شدیم، اینطور حالت گرفتند.

وقتی رختخواب علی عظیمی با خیال خام گرم نمی شود، من اما کمرم را پر می کنم از بابا کرم. وقتی علی عظیمی زندگیش را به فاک می دهد باز من با گام های بلند پرواز کرده ام به سمت میز ناهارخوری. این بار در آینه حقیقت نمای پشت میز، خط اخم سی و شش ساله ام را می بینم. چرا اینهمه به این زندگی بی ارزش اخم کردم تا جایش بماند بر صورتم؟ باید می خندیدم. خنده دار نیست؟ وقتی هیچ وقت هیچ چیز درست سر جایش نیست، صحنه کمدی است نه عصبانی کننده!

ظرف ها که تمام می شود، دخترک که روی مبل به خواب می رود، من ده ها بار این آهنگ را گوش کرده ام. چرا باید این داستان ـ داستان علی عظیمی ـ حقیقت داشته باشد. اما این بار به این زندگی بی سر و ته لبخند می زنم. باید یادم باشد از تجربیات گذشته استفاده بهتری بکنم. راه حل خط اخم صورت من بوتاکس نیست!

 

 

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا و نینی

[قلب][گل]

نازنین

مثل همیشه لذت بردم مرسی

نیایش

چرا اینهمه به این زندگی بی ارزش اخم کردم تا جایش بماند بر صورتم؟ جالب است که دیروز دیالوگ من و دوستی و من و نیایش همین بود . عالی بود[گل]

وانی

اعتراف می کنم طاقت دیدن موهای سفید و چین چروک هام و ضعف های پیری رو ندارم[ناراحت] من خودمو با بوتاکس گول زدم!! زیبا نوشتی ...

sheila maman nima

this is also a part of this crazy life.... forever young....and all the i can, i must and i should....

نيكو

خيلي خوب نوشتي ... منهم از اينكه تا حالا به اين زندگي اخم كرده ام پشيمانم. مدتهاست وبلاگت رو ميخونم . واقعا خيلي چيزها ياد گرفته ام. بخصوص چون منهم يك تازه مهاجرم با دو تا بچه كوچك. ممنونم دوست خوبم :)

نيكو

خيلي خوب نوشتي ... منهم از اينكه تا حالا به اين زندگي اخم كرده ام پشيمانم. مدتهاست وبلاگت رو ميخونم . واقعا خيلي چيزها ياد گرفته ام. بخصوص چون منهم يك تازه مهاجرم با دو تا بچه كوچك. ممنونم دوست خوبم :)

زهرا و نینی

[قلب]

فاطمه مامان صبا

عالی بود.ازون پست هایی بود که آدم خوشش میاد و بی اختیار لبخند میزنه و چشماشو میبنده و خودشو تو خیالاتش تصور میکنه که پابه پات چرخیده و رقصیده و همه غم و غصه هارو فراموش کرده .........خندیده و خندیده تا دیگه جای اخمی اضافه نشه

مرجان

عاشق قلمتوتونم خیلی زیبا بود