او نخواهد دانست ب نون دال می تواند یک سلول باشد

 

دختری دیروز پرسید: مادر چرا هیچ کس تو آمریکا روسری سرش نمی کنه؟

و من پرواز کردم به روزی که پنج ساله وارد ایران شدم.  خاله کوچک و هشت ساله ام، باید برای خرید کوچکی از خانه خارج می شد و مرا همراهش برد. 

در خیابان، دو دختر به سن و سال خاله کوچک به سمتمان آمدند. گویا همسایه بودند یا همکلاسی. انگشتشان را به سمتم نشانه رفتند و بعد نزدیکم شدند. پیش از آنکه بدانم  پیرامونم چه حادثه ای در حال وقوع است، دست یکیشان بالا رفت به قصد فرود آمدن بر جسم پنج ساله ام، خاله کوچک حایل شد و به عقب هلش داد. خاله را کتک زدند و به من فحش دادند و یکی از فحش ها آمریکایی بود! میان تمسخرها و کتک ها دیدم به موهایم اشاره می کنند. به ظاهر، در شهر کوچک انقلاب زده دزفول، من پنج ساله بی روسری، شرمندگی بزرگی بودم.  

اگرچه حادثه ناگواری بود، اما خوشحالی پنهانی داشتم از حمایتی که از خاله کوچک دیدم. من و خاله کوچک همیشه دعوا می کردیم، همیشه او رییس بود. دست زدن به لوازمش برایم پر از هیجان بود و در کل سه سال اختلاف سنی و کشمکش های هر روزه و طبیعت جنوبی خشن، فرصتی برای ابراز دوست داشتن ها نمی گذاشت. نمی دانستم بابت موهای بی حجابم خاله کتک خورد تنها می دانستم که خاله آنقدر دوستم داشت که کتک های چند همکلاسی قلدر را حمایتگرانه تنها نوش جان کرد. دلم می خواست باز هم باهم بیرون برویم و دست خاله را که حالا باور کرده بودم دوستم دارد در دست بگیرم.

خاله کوچک با همان طبیعت جنوبی با همان محبت عمیق و بی کلام جنوبی،  نگذاشت زخم حادثه آن روز روی قلبم بنشیند و بدانم دقیقاً آن دخترها از جانمان چه می خواستند، تا زمانی که آنقدر بزرگ شدم که جملاتی که دختران گفتند و گویا روی مغزم حک شدند، در ذهنم معنا پیدا کردند.

و آن روز آخرین باری بود که باد در آن مرز و بوم فرصت کرد لابلای موهایم بپیچد. شرط خاله کوچک برای بیرون بردنم آن لچکی بود که به زور تاج زن بودن می نامیدندش. 

 

به دخترک گفتم: چون در هر کشوری یه جور لباس می پوشن.

 

دخترک را در آغوش گرفتم. شاد بودم که حسرت دوستت دارم شنیدن ندارد و یقین داشتم که از بند رسته است.  می دانستم آنقدر دور برده امش که بند را هجا هم نتواند کرد. اما تمام روز دلم لابلای پچ پچ هایم با خاله کوچکم و دخترخاله مرحومم جاماند.

 

 

 

 

/ 24 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان آرمان

من هم چند پست را امروز یکجا خوندم اولا خیلی خیلی از دو عکس هوچهر ملوس و دوست داشتنی لذت بردم مثل فرشته ها بود ... بعدش هم ....جواب خوبی به هوچهر دادی من هم به پسرم در رابطه با همه سوالهای اینچنینی اش میگویم قانون هر کشوری فرق میکنه ...پارسال براش داستانی خوندم به اسم هوگو و ژوزفین که ماجرای دو بچه کلاس اولی بودند در کشور سوئد....چون پیش دبستانی مدرسه می رفت ازم پرسید: پس چرا مدرسه من همه اش پسر هست چرا مثل مهد کودک دختر ها و پسرها با هم نیستن؟ یا مثل مدرسه هوگو و ژوزفین....من هم دقیقا گفتم که این قانون کشور ایران هست و در هر کشوری شاید در زمینه های مختلف قوانین فرق بکنه.... خاطرات را که مینویسی من هم میرم تو اون روزها ....چقدر به رنگ و نازکی و بلند و کوتاهی و... کفش و جوراب و لباس و...گیر می دادند یادمه اول راهنمایی به کفشهای ادیداس سفید رنگم (که سوغاتی از اون ور بود) گیر دادند که با اینا مدرسه نیا ....من هم از سر لج رنگش کردم :قهوه ای ...و از چشمم افتاد اساسی...

مامان آرمان

دوست عزیز به نظرم کار خوبی کردی که کامنتدونی را با تایید نشون میدی ....بهت که گفتم من وقتی بعد از دو روز تعطیلی اومدم سراغ وبلاگم و دیدم یه ادم مریض بدون این که من و پسرم را بشناسه چه حرفهای زشت و رکیکی کامنت گذاشته... نمیدونی مُردم و زنده شدم اون روز همه اش دست و دلم می لرزید... از همون وقت با تایید نمایانش میکنم....به نظر من کار خوبی کردی

مامان آرمان

دوست عزیز به نظرم کار خوبی کردی که کامنتدونی را با تایید نشون میدی ....بهت که گفتم من وقتی بعد از دو روز تعطیلی اومدم سراغ وبلاگم و دیدم یه ادم مریض بدون این که من و پسرم را بشناسه چه حرفهای زشت و رکیکی کامنت گذاشته... نمیدونی مُردم و زنده شدم اون روز همه اش دست و دلم می لرزید... از همون وقت با تایید نمایانش میکنم....به نظر من کار خوبی کردی

الناز

مامانم از محله هاو شهرهایی برام گفته که باید با چادر می رفته. من صحنه های بحث مامانم با این آدمها که اونو به خاطر اینکه دامن تن بچه 4 ساله اش کرده بود یادم می اد. من فقط می کنم با گفتن اینکه این موضوع قانون هست ولی مثلا تو حونمون نیست چه پیامی به دخترم می دم. در یک سنی کلن مسئله این بود که اون هم می خواست روسری بپوشه و بعد از اون هم این سوال همیشگی که چرا وقتی میریم بیرون تو روسری می پوشی. یکی دیگه به نفع مهاجرت

Shady

مامانم تعریف می‌کرد که تابستون سال 65، که من یک بچه‌ی هفت ماهه! بودم، یک خانم چادری به واسطه‌ی پیرهن کوتاه و آستین حلقه‌اییِ من پوشکی! به مامانم گیر داده بوده که بچه‌هاتون رو همین شکلی بیرون میارین که وقتی بزرگ میشن ... ! بعدتر هم رفتن به شهربازی و ... همیشه با گریه همراه بود، چون با اینکه هنوز 9 ساله نبودم و شرعا حجاب بر من واجب نبود، اما به تشخیص ماموران حراست دم در، به خاطر قد بلندم می‌بایست روسری سر می‌کردم! زمان سال 71-72 و مکان تهران بزرگ! و البته هنوز هم کم نیستن بانوان محترمی که با روسری‌های شل و ول و بعضا افتاده و مانتوهای تنگ و کوتاه و صندل و لاک و ... که از گشت ارشاد دفاع می‌کنن که "بعضی دخترا هم دیگه شورش رو درآودن"... از ماست که برماست...

جودی

راستی چرا از امریکا برگشتید؟اون روزها مردم زیادی کاتولیک تر از پاپ شده بودند.و چه خاطره های ناخوشایندی که از اون روزها نداریم

زرافه خوش لباس

این کار دولت و اجبار و فشار برای حجاب روی همه چیز اثر گذاشته مثلا حتما همه خوانندگان شما من را که بدلیل عقاید مذهبی یک حجاب معمولی دارم را از لبه تیغ می گذراند و بالعکس. با وجود آثار باستانی و تاریخی از درآمد توریست صرفنظر شده فقط بخاطر اینکه جهانگرد اروپایی که پول خرج می کند حال و حوصله روسری را ندارد. من ایام تعطیلات در یزد فقط توریست هفتاد سال به بالا دیدم! خلاصه با یک مقوله حجاب طوری برخورد شده که دیگه حال آدم را بد می کنه.

Shady

آسا جان، این کامنت‌م بی‌ربطه :) ... همین چند وقت پیش یکی برات کامنتی گذاشته بود با این مضمون که منتقد ادبی نیست ولی به عنوان یک خواننده ازت خواهش می‌کنه که هرگز نوشتن رو کنار نگذاری... راستش من هم الان دقیقن می‌خوام همین خواهش رو ازت داشته باشم... من تو و هوچهر و صراحت و صداقت و شجاعت و نوع نگاه‌ت رو خیلی خیلی دوست دارم و چه اسم اینجا تو گوگل ریدر بالا اومده باشه یا نه، همیشه به اینجا سر می‌زنم... خیلی خوبه که هستی. هر بار اینجا رو می‌خونم، فکر می‌کنم دنیا با وجود آساها و هوچهرها قطعن جای بهتری خواهد شد :)

حالا‌فهمیدی‌چرا‌مردم‌حاضرند‌نون‌وسیب‌زمینی‌بخورند‌اما‌مهاجر‌باشند‌مساله‌‌شور‌وهیجان‌یا‌مدوتب‌مهاجرت‌نیست‌بیکاری‌وشرایط‌اقتصادی‌هم‌خیلی‌مهم‌هست‌واینکه‌هیچ‌امیدی‌نیست

حالا‌فهمیدی‌چرا‌مردم‌حاضرند‌نون‌وسیب‌زمینی‌بخورند‌اما‌مهاجر‌باشند‌مساله‌‌شور‌وهیجان‌یا‌مدوتب‌مهاجرت‌نیست‌بیکاری‌وشرایط‌اقتصادی‌هم‌خیلی‌مهم‌هست‌واینکه‌هیچ‌امیدی‌نیست