گدایی

 

 

دست هایم را روبرویت دراز می کنم تا جرعه ای محبت در آنها بریزی.

یک نفس سر می کشم آن چند قطره را و گم می شوند در چاله های بی انتهای وجودم و من می مانم و دست های کاسه شده خشکیده ام که گدایی در شیارهایش موج می زند.

 

 

/ 17 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم-مامان آوا

راستش همین چیزها بود که باعث شد اون پست مهد کودک رو بنویسم که اونقدر هم جنجال برانگیز شد. من به هیچ عنوان طاقت چنین صحنه هایی رو ندارم و یه چیز دیگه که خودت هم به زودی می فهمی...این شرایط هرگز عادی نمیشه و هیچ وقت بچه با محیطی که روزهای اول توش خوشحال نبوده ، خو نمیگیره.این رو کسی بهت میگه که بچه اش سه سال مهد رفته و 4 مهد مختلف رو امتحان کرده.تو هر کدوم حداقل 5 ماه!!! و همه اش به این امید بودم که بالاخره به یه جا خو بگیره که نگرفت.تازه مربی های مهربونی هم انصافا داشت و من مدیرانش رو دوست داشتم.مدیر امید فردا که هیچ شباهتی به مدیر مهد نداره بیشتر به مدیر آرایشگاه یا سالن ماساژی، سولاریومی جایی شبیهه![چشمک]

مریم-مامان آوا

به قول خودت اینی که بچه ها تو مهد بعد از مدتی گریه نمی کنند و راحت جدا میشن دلیل خوشحال بودنشان نیست.غمی که تو چشم اونهمه بچه مهد کودکی دیدم هرگز یادم نمیره و یک مادر بعید به نظر میاد این غم مخفی رو تو چشم بچه اش نخونه! و خیالش راحت باشه که گریه نمی کنه خوب!!!!

لیلا مامان پویان

خوب فهمیدم حرفت را چون تجربه اش را داشتم...ولی واقعا سخت است سپردن عزیزترینت به جایی که کاملا نمی دانی چه خبر است من هم اینروزها شدیدا با این قضیه در گیرم [ناراحت]

لیلا مامان پویان

در مورد این پستت با این دست نوشته زیبا و البته دلنوشته زیبا باید بگویم که حس عجیبی داشت برایم حسی شاید آشنا دست خط زیبا و آشنایی داری که مدتیست همینطور دارم نگاهش می کنم شاید ردی از آشنایی در آن پیدا کنم[متفکر]

زن و رهایی

دوستم من فکر می کنم که تمام این نگرانی های تو به دلیل این است که از اول با اعتماد شروع نکردی .عذاب وجودان و عدم اعتماد هرو سبب می شند تا تو با نگرانی فرزندت رو روانه مهد کنی و در نتیجه این حس دقیقا به هوچهر هم منتقل می شه.او هم از محیط می ترسه و احساس آرامش نمی کنه.فکر کنم منظورت از مدیر داخلی مهد رویا باشه. من بهش اعتماد کرده بودم و راضیم.بچه ها همه دوستش دارند.من کم کم باور کردم تجربه اونها در برابر بچه های گوناگون از آنچه در کتابها نوشته اند بیشتره و کاربردی تر.مثلا در مورد خداحافظی اگر بچه ها اینقدر سرگرم باشن کاملا فراموش می کنن و راحت می رن بالا.اما اگر بخوای خداحافظی کنی مدام احساس دلتنگیشون بیشتر می شه.اینو من دقیقا تجربه کردم. در مورد دستشویی هم می تونی از صندلی براش استفاده کنی .اگر درست یادم باشه خیلی از بچه ها اونجا صندلی داشتن . در مجموع باید باور کنی رفتن کودکت به مهد چه اینجا چه هرجای دیگری به نفع اون و خودت هست. و اینکه قطعا هیچ مهدی رو پیدا نمی کنی که مثل خونه باشه. و با زهم می گم که بچه ها هر حسی که ما نسبت به مهد داشته باشیم می گیرن.من به این ایمان دارم.

زرافه خوش لباس(مامان عرفان)

معلومه که تو تنها نيستي وقتي پسرکم دو ساله بود همين حال تو را داشتم براي سپردن او به مهدکودک. خلاصه اينکه وقتي پسرک تپلي ام را به دست مربي مي دادم او جلاد بود و من مادر بي رحم. تااينکه جايي را پيدا کردم که احساس امنيت کردم. . هيچوقت هم دوربينشان را نگاه نکردم. چون چيز مسخره اي بنظرم آمد. روحيه بچه ام گويا تر از هر سندي بود. ولي يک چيزهايي واقعيته اينکه تقريبا اکثر مهد ها دستشويي فرنگي ندارند و ... وشايد خوبي اينکه آدم زودتر بچه اش رو بذاره مهد اين باشه که تطبيقش راحت تره. ولي اينکه دخترت رو مهد بذاري و تو سونا باشييا با خيال نسبتا راحت بري سرکار اصلا رويا نيست و دست يافتنيه فقط کمي بايد صبر کني. مامان من مي گفت بچه رو بذار مهد و برو سرکار وقتي گفتم خب مريض شد چي؟ گفت سعي کن احساسي نباشي صبح بچه و آنتي بيوتيکش رو بدي به مربي و بري ...اگرچه تقريبا هيچوقت دارو به آنها ندادم ولي حرف مامانم هميشه پيش رويم بود و الان بعد از چهار سال از کاري که کردم راضي ام.اين بود تجربه من.. راستی بااینکه سعی کردم نظرم رو درباره مهد خاصی ندهم با اینکه نظر همه رو راجع به مهد پسرم محترم می دونم (آدم دموکراتیکی ام) اما مدیر ام

زرافه خوش لباس(مامان عرفان)

اصلا بهتر که نظرم نیامد فقط اینکه فضای فیزیکی مهد و حیاط و نور اتاق ها خیلی مهمه چیزی که در امید فردا من ندیدم. باز هم ببخشید که نظرم رو گفتم. موفق باشی.

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم با یه خورده صبر و تامل همه چیز درست میشه. کاش روی سوراخ دستشویی درپوش می گذاشتند که بچه ها مشکلی نداشته باشند و هراس به دلشون وارد نشه. توی خونه یه خورده باهاش سروکله بزنی حتما راه می افته. نگران نباش دوستم. [قلب]

آرین و مامانی

سلام احوالت چطوره؟ هوچهر خوبه برا 10 خرداد به بعد برنامه ی خاصی نذاشتی؟ اگر نیست یه قرار وبلاگی با بچه ها قراره بزاریم بریم سرزمین عجایب[لبخند][قلب]