آرامش شلوغ

زندگیمان شلوغ است اما آرامش برقرار است. وقتی آرامش می آید سراغ آدمیزاد، آدمیزاد یاد خودش می افتد. یاد می گیرد خودش را بیشتر دوست داشته باشد؛ جسمش را، روحش را.  دارم جسمم را می برم دکتر. در روزهایی که آرامش نبود سلامتم پر شد از حفره. تک تک حفره ها را خوب می شناسم. اصلاً بعضی ها را روحم روی جسمم کند. نا آرام که می شد می افتاد به جان جسمم. جسمم تمام حفره هایش را باور کرده بود. دارم روی زخم های روحم هم مرهم می گذارم. با دلتنگی هایم کنار آمده ام. همه را قاب کرده ام چیده ام روی میز عکس ها. دیگر قاطی تمام ابعاد زندگیم نیستند.

از وقتی خودم را بیشتر دوست دارم، در آینه بیشتر به خودم لبخند می زنم. هر روز از خودم عکس می گیرم. دیگر باور دارم که لب های باریک با لبخند، زیباتر از لب های قلوه ای بی لبخند است. برای خودم گل می خرم و می گذارم در اتاق کارم. همکارانم می پرسند مناسبت این گل ها چیست و من می گویم اینکه دلم برای خودم تنگ شده بود. دلم می خواست کسی برایم گل بخرد. خودم برای من گل خریده است!

از وقتی برای من گل خریده ام، بیشتر قربان صدقه هوچهر می روم. دارم تهدیدهایم را خاک می کنم و تنها تشویق هایم را می گذارم تا بمانند. پست تنبیه و تشویقم که در راستای پست قبل نوشته بودم هنوز در ترافیک شلوغی زندگیم نیمه کاره بوق می زند.

 

هوچهر هم این روزها لحظات بهتری را سپری می کند؛ گواینکه رد مهاجرت هنوز روی روح کوچکش مشهود است. به مناسبت فرا رسیدن تابستان، آموزش خواندن و نوشتن انگلیسی و کلاس باله موکول شده به روزهای پاییز. در کلاس شنا می درخشد و دیگر با آب آشتی کرده. در کلاس هنر و مجسمه سازی میان رنگ ها گم می شود. مربی هنر درباره هوچهر گفت لحظه ای بیکار نمی ماند و تمام زمان را به نقاشی و مجسمه سازی مشغول است و تمرکزش هرگز  نامتمرکز نمی شود. مربی مونتسوری معتقد است هرجا رنگ باشد، هوچهر آنجا حاضر است. می گوید به چارچوب زمانی بی توجه است و هیچ صدایی و تذکری شتابش را افزون نمی کند اما کاردستی هایش میان تمام کاردستی ها می درخشند. در کارنامه مونتسوری آخر سال، در تمام مهارت ها A و A پلاس گرفته بود، جز در مهارت زمان بندی که C گرفته بود و کمتر از C  در چارت نمره بندی موجود نبود البته!

آموزش زبان اسپانیایی را شروع کرده و من نیز کنارش می آموزم. هوچهر تلفظ کلمات را گاهی به من آموزش می دهد.

از هفته آینده آموزش پیانو را نیز شروع خواهد کرد و بی صبرانه انتظارش را می کشد.

شب ها وقتی به خانه می رسیم، باهم بَن بِن بُن کار می کنیم اگر دخترک خسته نباشد. پازل، بازی مورد علاقه اش است و این روزها دو پازل دویست قطعه ای را کامل کرد.  

بله.  تا شش سالگی هوچهر تنها سه ماه مانده و هر روز می پرسد: پس کی اولین دندون شیریم لق می شه؟!

دختر آرامی است. دختر توداری است.  با اینها دنیا آمد. من عاشق شخصیتش هستم. تنها نمی دانم چرا اینقدر زود گذشت. من هنوز مبهوت معجزه متولد شدنش هستم. طبیعتاً در من یارای هضم پنج سال و نه ماهگی اش نیست!

 

 

 

/ 21 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هنا

آخی....دلمون برای دلبرک شیرازی تنگ شده بود. کاش عکس کارهاش رو برامون بذاری ببینیم. راستی پازل های با این تعداد قطعه بچگانه ست درسته؟ باید بگردم برای دخترک خسته شده ازین پازلهای کوچیک.

زینب

ماشالا چه دختر فعالی

آبان دخت

روزهاي بي رنگي را مي گذرانم كه خودم هم براي من گل نمي خرد و خودم هم تاب ديدن ِ لبهاي قلوه اي بدون لبخند را در آينه ندارم ! اما ... اين نوشته ات چه آرامش شيريني در دلم ريخت . هوچهرت و آقاي شيرت و خودت زنده و شاد ... هماره .

مامان سارا

واقعا زود دیر میشود و این بچه ها بزرگ میشوند و ما هنوز مبهوت لحظه تولدشونیم خوشحالم هوچهر اینقد خوب پیشرفت کرده و بهتر از این هم خواهد شد

مي(مينا)

سلام بانو. خدارا شكر كه خوبيد. خوندن اين مطلب منم به فكر انداخت كه ميشود خودم براي خودم گل بخرم. چه خوب! راستش خواستم بگم كه خودت را اماده كن تا چشم به هم بزني جشن فارغ التحصيلي هو چهرت رسيده و تو هنوز مشغول هضم تولدش هستي. از تمام لحظه هاي با هم بودنتان لذت ببريد. ياد اون روزايي افتادم كه ميرفتم مهد كودك دنبال پسر كوچيكه و تا خونه با هم پياده مي امديم فقط براي اينكه بيشتر باهاش صفا كنم. حالا حتي لبم به لپشم نمي رسه تا ببوسمش.

مامان امیرسام

آسای عزیز چقدر خوشحال شدم که خودت را دوست داری. که رفتی سراغ ترمیم حفره ها. اینجاست که باید گفت تا باشه ازین زندگی های شلوغ که در آن آرامش برقرار ست... کاش من هم بتوانم. تصمیم اش را دارم مدتی ست. حفره ها زیاد شده اند، زیاد و عمیق بطوریکه گاهی نگران کننده میشوند، ولی هربار هر هقته موکولش میکنم به هفته ی بعد!! کاش این هفته ی بعد زودتر برسد!!!!! هوچهر زیبایم را ببوس.

sheila maman nima

cherish all these celestial moments....time flies and their childhood is alwasys a sweet nostalgy for all mothers...

مامان آرمان

چقدر چسبید این نوشته ات....خیلی خوشحال شدم از خوشحالی و شرایطی که توصیف کردی ....بی شک اوضاع روز به روز بهتر خواهد شد با مدیریت بی نظير شما.... هوچهر آرام و تودار و باهوش و هنرمند را خیلی دوست دارم[ماچ]

نیکو

سلام مامان هوچهر گل.امیدوارم همیشه دنیا به کامتون باشه.میخواستم چند تا سوال بپرسم ازت.پسرم 13 ماهشه.از چه زمانی بحث تربیتی بچه ها پر رنگ میشه؟ که یه کاری رو نکنن یا دست به یه چیزایی نزنن.اینکه اگر با گریه حالیمون کنن که چیزی میخوان باید گوش کرد به حرفشون؟ البته حرف که نمیتونن بزنن اما در همین حد که حالیمون میکنن.وقتی ازش چیزی بگیرم خیلی ناراحت میشه و بغض و گریه میکنه.فکر میکنم ظرافت های زیادی لازم داره رفتار با کودک یکساله و من خیلی دنبال محدوده های سنی برای نوع رفتار با کودکم هستم.جایی مطالعه کردم که ما باید محیط رو جوری آماده کنیم که به کودک یکساله نگیم جیزه یا دست نزن یا این کارو بکن و نکن...نمیدونم حدش تا کجاست...و اینکه کلا برای رفتار با کودکی که میفهمه و دیگه نوزاد نیست چه باید کرد؟ ممنون میشم راهنماییم کنی.

منصوره مامان نورا

هشتاد ساله می شویم آسا جان و این حیرت همچنان با ما خواهد بود و باز از خودمان خواهیم پرسید کی دخترکهای ما با آن ساق های لاغر و سرهای بی مو و دهان های سرخ ِ باز آن قدر بالیدند که به شخصیت های مستقل و بی همتایشان ببالیم ؟! برای ارامشت ماندگاری و وسعت آرزو می کنم آسای نازنینم . این جا خانه ی تمیز و درخشان و پر از ارامشی است که بارقه های امید از هر روزنش به دوستانت می تابد .