کلاس چاپ و صنایع دستی ـ مؤسسه بادبادک

 

 

 

 

بیش از یک ماه است که این کلاس دوست داشتنی به پایان رسیده است و نمی دانم با کدام کلمات می شود از دست اندرکاران این مؤسسه قدردانی کرد.

لحظاتی که با هوچهر در این مؤسسه سپری می کردیم، برایش شادی بخش ترین بودند و نمی دانم چگونه چهارشنبه ها را شناخته بود و وقتی روزهای چهارشنبه برای بازگرداندنش از مهد به در مهدکودک می رسیدم، با هیجان انتظارش را برای رسیدن به نازنین جون ـ آن مربی به واقع نازنین ـ بازگو می کرد و من در عجب می ماندم از کار بی خطای ساعت بیولوژیکش!

 

به دلایل نامعلومی، اعضای کلاس حاضر نشدند و کلاس به دو نفر رسید و در آخر تک نفره شد و آن نفر کسی نبود جز هوچهر!

همان شاگردی که هرگز به استاد اجازه ترک کلاس را در پایان یک ساعت مقرر نمی داد! پس از صرف دو ساعت میان رنگ ها و کاغذها و چسب ها، با مشقت، دخترک را از صندلی جدا می کردیم و مادام درباره هفته بعد و باز خواهیم آمد سخن می گفتیم و خارج می شدیم.

دست اندرکاران با فهم و کمال، هرگز در باب اینکه کلاس به دلیل تک شاگرد شدن کنسل خواهد شد، سخن نگفتند و این کلاس خصوصی که قرار بود هر جلسه یک ساعت باشد و به دلیل اشتیاق و اصرار هوچهر، هرگز کمتر از دو ساعت نبود و ما هیچ هزینه ای اضافه بر آنچه نخستین روز پرداخت کرده بودیم، نپرداختیم.

هوچهر در دنیای رنگ ها با دستان کوچکش نقش می آفرید و دو ساعت اوج لذت را می آزمود.

 

بخشی از کاردستی ها به شرح زیر است:

یکی از نقاشی ها که با رنگ و مایع دستشویی به شکل زیر درآمد:

 

نقاشی روی مقوای جعبه کفش به همراه اتصال مگنت پشت مقوا برای نمایش خاصیت آهنربا. در این فعالیت سرگرمی دخترک، یافتن مکان های فلزی برای چسباندن کاردستی جدیدش بود. روی برخی هم پولک چسباند و برخی را بنا به صلاحدیدش فرمود نمی خواهد کامل رنگ آمیزی کند و بسیار زیبا هم از کار درآمد (برای یافتن نقاشی مورد نظر به عکس توجه کنید):

 

نقاشی روی پارچه (پارچه مورد نظر توسط مربی نازنین، به کیف تبدیل و جلسه بعد به کودکان اهدا شد):

 

 

دخترم با وسایل و انواع رنگ ها، نقاشی های بسیار کشید و یکی را با خلاقیت و سلیقه هرچه تمام تر کنار نقاشی دیگر کودکان، روی یکی از پله های پلکان میان طبقه همکف و اول چسبانده بودند (کنار هر نقاشی هم نام کودک، به همراه سن و تاریخ ذکر نموده بودند) و هوچهر نقاشی اش را یافت و هر بار با هیجان و افتخار به من نشانش می داد.

خمیرهای گوناگون درست کردند و در روزهای نخست، هوچهر از فرو کردن دست هایش در خمیر چسبناک اکراه داشت و مانند همیشه در آخرین جلسات حاضر به خارج کردن دست هایش نبود.

خمیر شیرینی پزی، مخلوط شده با رنگ که البته شکل زیر لاشه خمیر است و پیش از این خمیر به شکل آدم برفی در آمده بود، اما پیش از خشک شدن، هوچهر تصمیم گرفت برف خشک داشته باشد نه آدم برفی خشک شده!

 

ساخت گلدان با استفاده از خمیر کاغذ و بطری خالی جای شیر و سپس رنگ آمیزی اش با گواش:

 

ساخت قاب عکس با استفاده از خمیر رنگ شده، بشقاب یک بار مصرف، صدف و اکلیل (اینها انتخاب هوچهر بودند، میان ده ها انتخاب انتخاب هایی نظیر پولک، مهره و... :

 

ساخت آدمک:

 

آدمکی که نازنین ساخت، تفاوت اندکی داشت، مثلاً برای پاهای آدمک مجدداً از چوب بستنی استفاده کرد، اما هوچهر اعلام کرد که می خواهد برای پاهایش نیز از مفتول با روکش پارچه ای استفاده کند!

 

آدمک دیگر با استفاده از قاشق بستنی و تکه پارچه و کاموا:

 

نکته جالب در این کاردستی این بود که نازنین می گفت تمام کودکان این گروه سنی، هنگام انجام این فعالیت، دهان را بالای چشم ها می چسبانند. ماهم گروه سنی اش را یادگار نگاه داشتیم!

 کاردستی هوچهر کنار آنچه من ساختم به عنوان الگو!

 

و در آخر کلاس پایان یافت و من فراموش کردم هدیه ای به یادگار تقدیم نازنین ترین آموزگار دخترم بنمایم؛ آموزگاری که شاید ساختن سریع پازل بیست و هشت تکه ای بدون کمک توسط هوچهر را مدیون وجودش و زحماتش باشیم.

 

 

 

 

 

/ 27 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هنا

یک دنیا ممنونم بابت ایمیلی که برام فرستادی[قلب]

آزاده

سلام آسا جان. می تونم بپرسم که کدوم شعبه بادبادک می رفتین؟ راستی درباره جشنواره کودک هم که در برج میلاد در حال برگزاری است در وبلاگ نوشته ام. امیدوارم که هوچهر عزیز هم دوست داشته باشد. [قلب]

شراره

عکسها باز نمی شود (در بلاگ اسپات)

شایلی

چه خوب که اینجا میشه کامنت گذاشت من معمولا با کامنت گذاری تو بلاگ اسپات مشکل دارم... از دیدن کلبه کوچیک بادبادکی در اولین عکست خیلی ذوق زده شدم چون شما هم از طرفداران بادبادک هستین... شاینا فقط در کلاسهای مادر و کودک شرکت میکنه موسیقی و خلاقیت... اگه کلاس چاپ دیگه تشکیل نشد میتونین تو کلاس خلاقیت نام نویسی کنین اونجا هم خیلی سرگرم کننده است ضمنا من نمیدونستم نازنین جون مربی کلاس چاپه اون و شاینا رابطه خوبی با هم دارند آخه

نازنین مامان آرتین

دیدن هنر نمایی های هوچهر عزیز خیلی برام شیرین و لذت بخش بود ، خصوصا با اون روپوش سفید و سرشانه ی افتاده! ایده ی برف خشک شده به جای آدم برفی خشک شده هم خیلی جالب بود ... می بوسم رو ی ماه دخترک هنرمند رو[ماچ]

bahareh mamane amir va ava

man ghorboone oon pahaye koochooloo ke roo angoshtat vastadi ke betooni kareto anjam bedi(albateh axesh onvar bood) afarin be in madar va dokhtar ba in hame zogh va honareshoon

مامان آرسام

و موسسه بادبادک وقتی به این فکر میکنم که به خاطر دوری مسیر آرسام نمیتوه از مهدکودکش استفاده کنه دیوونه میشم ولی هفته ای 2 روز در حالیکه گاهی از خستگی چشمهایم باز نمیشود آرسام رو به بادبادک میبرم و خیلی خوشحالم از اینکه حداقل هفته ای 2ساعت از این مهد استفاده میکنم ولی در رابطه با این کلاس چیزی نشنیده بودم و با این تفاسیر فکر کنم برای آرسام هنوز زود باشه ولی بادبادکیهای مهربون ممنون به خاطر این همه آگاهیتون[ماچ]

نازنین

سلام عزیزم تو این لحظاته که دلم می خواست ما هم آرامش این شهر کوچیک رو ول کنیم و بیایم تهران تا دخترکم بتونه از این امکانات استفاده کنه. هوچهر ذهن خلاق و ذوق بسیار خوبی داره! ببخشید یه سوال راجه به سفر تایلندتون داشتم: ما قراره بریم هتلتون چطور بود؟ راضی بودین؟اسمش؟

ننه قدقد

برای نازنین عزیز: منظورم پوکت و بعد هم هتل دوانژیت بوده است ِDuangitt Hotel in Phuket