وقت بیداری

 

در هتل مثلاً دو ست تخت دونفره گذاشته بودند برای چهار نفر اما در واقع روی هر تخت حداکثر یک و نیم نفر جا می شد! در عین اینکه عوض کردن تخت همیشه با لذت همراه است اما با هر غلت آقای شیر روی آن تخت کوچک با تشک فنری، خواب نازک نارنجی من قهر می کرد.

رفتم روی تخت هوچهر بخوابم، گو اینکه می دانستم لگدهای جانانه دخترک، سهمگین تر از غلت زدن های آقای شیر بودند اما گفتم شانسم را بیازمایم.

آهسته زیر پتویش خزیدم، به سرعت پیدایم کرد، دستان کوچکش را دور گردنم حلقه کرد، دهانش را به گوشم چسباند و آهسته زمزمه کرد: مادر چرا اومدی رو تخت من؟

گفتم: بیدارت کردم؟ ببخشید. دلم برات تنگ شده بود.

آهسته گفت: پدر غلت می زد نتونستی بخوابی؟!

 

 

راستی کی اینهمه بزرگ شد؟ چه زمانی اینچنین دقیق محیط اطرافش را شناخت و کی یاد گرفت تا تمامش را بر زبان براند؟

راستی از چه زمانی همه را می فهمیده و نمی توانسته در قالب کلمات آشکارشان کند؟ 

یعنی تمام آن اشک هایی که گاهی برای دلتنگی ریختم و دخترک ناغافل پیدایشان کرد و گفتم: سرما خورده ام را می شناخته؟ وای بر من. دیگر چه ها را پیدا کرده؟

تمام آن روزهایی که باید با گریه هایم، گریه کردن بابت دلتنگی  را یادش می دادم ناغافل دروغ گفته بودم. چه کسی گفته از نوع مصلحتیش برای ناراحت نکردن کودک بی ایراد است؟ مگر ناراحتی هم در دسته احساسات نمی گنجد؟ مگر من مادر،  تنها مسوول آموزش بخشی از احساساتم و نه تمامش؟ نکند اعتمادی را که باید برای روزهایی که از مقام خدایی در ذهنش نزول می کردم، سالم و سلامت نگاه می داشتم مریض کرده باشم؟

دیگر وقت خواب نبود. گویی تمامش را خواب بودم؛ تمام روزهایی که دخترک داشت بزرگ می شد و من در خواب غفلت بودم. همه آنچه دیدم کم بود. باید بیدار می ماندم.

 

اما پیش از آنکه دخترک با آن آغوش امنش به خواب رود، آهسته در گوشش گفتم: بله، پدر غلت می زد اومدم اینجا.

 

 

 

/ 15 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا مهرزاد

قشنگ بود... اگرچه قشنگ ، واژه‌ای است کلی برای ظرفیت‌های ظریف و سرشاری که در نوشته‌ی تان و احساسات تجربه‌ شده‌ی تان، نهفته است... نزول مقام خدایی‌مان غم انگیز است و صعود آفریده‌ی‌مان بهت بر انگیز... بگذریم... سخن بسیار است... ممنون از اینکه آنچه که باعث آشفتگی خواب های‌تان شده بود با من و ما در میان گذاشتید... مستدام باشید.

نوا

عزیزم..............[گل]

مامان سارا

واقعا بچه ها زودتر از انچه ما فک کنیم بزرگ میشن ببوس دختر باهوشت رو

شیلا مامان نیما

یه بار یادمه تو این مجله ریدرز دایجست خونده بودم ما همیشه منتظریم تا بازنشسته بشیم واممون رو پرداخت کنیم بچه ها شوهر کنن زن بگیرن و خیلی از " اول بذار .... بعد...." های دیگه غافل از اینکه زندگی یعنی همین ها پس تا دیر نشده و هنوز میشه از بچگی بچه هاتون لذت ببرید قدر زندگی رو بدونید چون اون روز که همه این کارها انجام بشه دیگه برای زندگی کردن خیلی خیلی دیره.... این نوشته تلنگری بود برای من که بچه ها بزرگ میشن بدون اینکه بفهمیم پس تا هنوز میشه باهاشون کودکی کرد از وجودشون لذت ببریم

پریسا

:) مطمین باش که شاخک های هوچهرک باهوش و حساست, در جریان مهاجرت, جهش های بزرگی کرده و خواهد کرد. در مورد پست قبلیت میخواستم کامنت بگذارم و حرف برای گفتن داشتم که فرصت نشد. یک وقتی دیگر شاید. شاد و موفق باشید.

nasim

ghalametun noe neveshtehatun shakhsiaty ke azatun tu zehnam sakhtam ba oun ehsase valaye madaranatun joorist ke mano shifteye shoma karde ASA jan...man modathast khanadeye khamooshe weblogetunam.....harja hastid movafagh va kamyab bashid

حسنا

سلام! من خيلي از مواقع وبلاگ شما رو مي خوندم و مي خونم همچنان..ولي اون چيزي كه باعث شد اين دفعه برايتان بنويسم تجربه جالبي بود كه ديروز داشتم.... مي خواستم بدانيد هوچهر شما فاصله ها را كمتر مي كند! چرا؟ الان مي گويم ....اگر شما نام ديگري براي دختر گلتان انتخاب مي كرديد من هيچ گاه نمي فهميدم كه كسي كه روبروي من نشسته و مشغول خطاطي است خاله هوچهر نازنين است!!! اگر هوچهر مريم سارا نازنين يا هر اسم ديگري بود من تنها تصويري از خواهر هم كلاسيم در ذهنم نقش مي بست و حتما بعد از يك يا دو روز هم آن را فراموش مي كردم اما نام هوچهر مثل يك اسم رمز عمل كرد و من بالافاصله با شنيدن آن پرسيدم خواهرتان وبلاگ مي نويسد ؟!!! و دنيا براي ما هر دو هم كلاسي مثل يك توپ گرد شد و البته مو هم بر تنمان سيخ شد ايضا!!:)) من مي توانستم بدون اين كه شما را ديده باشم در موردتان با هم كلاسيم حرف بزنم و اين يعني دنيايي ديگر كه گاهي به اين شكل ملموس تر مي شود ... در هر صورت آرزو مي كنم در هر جايي كه هستيد موفق باشيد و همچنان بنويسيد و ما رو از تجربيات خوبتون بهره مند كنيد. هوچهر نازنين رو هم ببوسيد:*************

منصوره مامان نورا

همین طوره آسا جان .با این که فکر می کنیم در کنار تمام گامهایشان هستیم ، یک وقت با یک جمله به خودمان می آییم که " ای وای کی این همه بزرگ شدند که نفهمیدیم . "! به خصوص در مورد هوچهر نازنین که دختر دقیق و باهوش و نکته بینی است ، این شگفتی زودتر هم حاصل شده است ! واقعا که عنوان پستت به جا و کامل بود .

مريم

رد و بدل كردن حس هاي مادرانه برايم تداعي كننده حس استفاده از يك عطر خوشبوست كه تا اسمش را ميشنوي، مشامت لبريز ميشود... لذت بردم آسا جان از اينكه نوشته بودي آغوشش را برايت باز كرد... دلم براي آغوش پسركم تنگ شد....

مامان امیرسام

این پست یا بهتر بگم این دل نوشته خیلی به دلم نشست. خیلی زیاد مثل خیلی از دل نوشته های دیگرت. این پست یک تلنگر هم زد در گوشم یا نزدیک دلم نمی دانم... اما خوشحالم که هوچهر توانسته /یادگرفته حسهایش را بازگو کند. و این خیلی خوبه براش خیلی... اگر توی دلش می گفت که میدونم به چه دلیل امدی پیشم ولی وانمود میکرد که مرسی مادر که دلت برام تنگ شد... اونوقت می شد یکی مثل من ! یکی مثل تو ! یکی مثل همه ی ماهایی که همه چیز را می فهمیدیم از همان کوچکی اما هیچ وقت به زبان نمیاوردیم... آفرین آسا جان. به گمانم با همین یکی مادری را در حق اش تمام کردی...