ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

حکیم، خروجی شهیدبهشتی

همیشه رمقی برای آنکه دو بار فکر کنم و دو وبلاگ با یک عنوان بنویسم موجود نیست. نه اینکه نوشتن نمی آید .... نه....... که نوشتن همراه همیشگی من است.... که گاهی انگشتانم حتی رمق نوشتن ندارند.

به ادامه مطلب بروید......... 


 

 وقتی کمرم گرفته بود و هیچ چیز درمانش نمی کرد، یک پزشک، یا شاید فیزیوتراپ با تخصص کایروپرکتی به من معرفی کردند. عکس و ام آر آیم را نگاه کرد. گفت دیسک پیشرفته دارم، فقق مهره هم دارم. یک بیرون زدگی مهره هم دارم!

روی تخت که خوابیدم، در جهات عجیب و غریب مرا چرخاند، صدای قرچ قرچ مهره ها و استخوان هایم بلند شد. گمان کردم، کمرم شکست.  دردی نداشت بیشتر از دردی که مادام با من بود اما صدایش عجیب و بی شباهت به شکستن نبود. وقتی استخوان هایم ناله می کردند، کایروپرکتور از من تحصیلاتم را می پرسید و شغلم را. از کودکم می پرسید که چقدر بغلش می کنم و حجم کار خانه ام را اما از زخم دلم هیچ نپرسید. نپرسید، راستی به تازگی دخترخاله ات و کودک دو سال و نیمه اش فوت نکرده اند؟

مرا فرستاد اتاق کناری و گفت کمپرس سرد برای شما بهتر جواب می دهد. خانمی آمد و کمپرس سرد گذاشت روی کمرم. جریان برق ملایمی هم عبور کرد از کمرم.

وقتی بیرون می رفتم بهتر بودم. دو ساعت بعد دردها همان بود که بود. روزهایی که درد امانم را می برید، می رفتم کایروپرکتی. برای ده دقیقه سی هزار تومان پرداخت می کردم، تا بتوانم کمرم را که زیر بار غصه خم شده بود تنها برای دو ساعت راست نگاه دارم. تمام مسیر تا زمانی که وارد خروجی شهیدبهشتی می شدم، دخترخاله ام با من بود، داشتیم باهم بزرگ می شدیم، باهم می خندیدیم و در منزل پدربزرگم تا نیمه های شب پچ پچ می کردیم، همزمان ازدواج می کردیم، من جهیزیه اش را می چیدم و باهم بچه دار می شدیم، ساعت ها تجربیات مادرانه مان را به اشتراک می گذاشتیم، کودکانمان را پارک می بردیم. کودکش را در آغوش می گرفت و باهم از سرسره پایین می آمدند، گل از گل کودکش می شکفت و من نگاهش می کردم و می گفتم چه مادر شادی. خوشا به حالش. به گمانم من کودک درونم را گم کرده ام و اینگونه کنار یکدیگر روزهای عمرمان را سپری می کردیم.

خاک مزارش به مرور کمپرس سردی شد روی دردم. دردها رفتند. وقتی باز اسباب کشی می کردم، چشم انتظار دردها نشسته بودم اما نیامدند. هیچ نیامدند، گویی عکس های رادیولوژی هم کابوسی بیش نبودند. اما وقتی وارد اتوبان حکیم می شوم، خروجی شهیدبهشتی که ظاهر می شود، کمرم تیر می کشد، پشتم خم می شود و داغ دلم تازه می شود. چشمانم سیاهی می روند. مردی می بینم که از زنی می پرسد، تحصیلاتت چقدر است و زنی که به جای آخ گفتن مدرکش را فریاد می زند. مرد می پرسد و می پرسد و فشار دیگری می آورد روی کتف ها و زن فریاد می زند: این روزها چه کسی سر جایش نشسته که من نشسته باشم؟ مرد می پرسد: دردهایت بهتر شد زن می گوید دردهایم را نمی دانم اما احساس بهتری ندارم.

زن روی تخت دراز می کشد، کمپرس سرد آرامش می کند. مور مور جریان برق می بردش به دنیای مردگان. پرستار می گوید وقت تمام است. زن باید برخیزد، ناچار به ترک جهان مردگان است. زن درست در اتوبان حکیم خروجی شهیدبهشتی زنده می شود.

 

امروز تولد کودکی است که اگر می بود، سه ساله می شد. راستی حالا اسکوترش که قرار بود مادرش برای تولد سه سالگی تهیه کند، پرواز هم می کند؟ حتماً دنده هوایی هم دارد.

.

.

.

این پست سه روز قبل به ثبت رسید. شک ندارم دیگر دنده هوایی اسکوتر کار نمی کند. حتماً وروجک تا حالا اسکوتر بینوا را دیس اسمبل* کرده!

 

 

 

 

 

*disassemble

 

   + ننه قدقد ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٥
comment نظرات ()