ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

خوشبختی مشروط

دیگر کسی نیست که من را ببیند و درباره آنچه اینجا نوشته ام چیزی نداند و سخن نگوید. گاهی نوشتن در محضر تمام دوستان آشنایان سخت می شود. خیلی سخت....... .

 

برای خوندن پست بلاگ اسپاتی به ادامه مطلب بروید.


 

 

در خانه جدید هنوز کولرمان راه نیفتاده بود و یک هفته ای بود دلمان را خوش کرده بودیم به نسیمی که گاهی می وزید. رفته بودم سر بخت پیازهای جینگول مستانم که دو روز قبل از هایپر استار در آن بسته بندی شیک و با کلاس خریده بودم. چندتایی گندیده شده بودند و من فکر می کردم چطور ممکن است پیازهای به آن سفتی و سفیدی به این روز افتاده باشند و یادم آمد که در گرما گندیده اند و در شگفت بودم که چرا خودمان نگندیده ایم! نگاهی انداختم به دخترک که سرگرم خرابکاری بود و دیدم سرو رویش کم از گندیدن ندارد بس که عرق کرده در این سونای خشک و مادام دارد سرش را می خاراند و حمام دیروز بی اثر گشته. گرما کلافه ام کرده بود و سر دخترک فریاد زدم نکن! بعد شرمم آمد و صدایم را پایین آوردم و سعی کردم مادر مهربان تری باشم اما مگر گرما می گذاشت. به هم ریختگی دور و بر هم مزید بر علت شده بود که هنوز ترکش های اسباب کشی بودند و هوچهر نمی گذاشت سر و سامان بیابند. تلاش می کردم وسوسه دیوار کوتاه کودک را ندید بگیرم و همه چیز را سر دختری خالی نکنم. رفتم و دخترم را در آغوش گرفتم. آقای شیر آمد منزل. دوست داشتم سر او هم فریاد بکشم اما دیوارش بلند بود! تنها اخم آلود نگاهش کردم. دلم می خواست دعوایمان بشود اما نشد. مرا بوسید و لبخند زد.

آقای شیر سریع رفت سراغ کولر. من و هوچهر رفتیم حمام. وقتی بر گشتیم کولر رو به راه بود. پنجره ها بسته بودند و از صدای ماشین ها خبری نبود. پشه ها و مگس های مزاحم هم راهشان را کشیده بودند رفته بودند بی کولرهای دیگری را بیازارند.

وقت خواب در خنکای دلچسب نسیم کولر، صدای نفس های منظم دخترک و آقای شیر به گوش می رسید. باز احساس خوشبختی و امنیت آمده بود سراغم اما به ظهر می اندیشیدم که تنها تفاوتش با شب نبود خنکای آن نسیم بود. شرمنده بودم که نسیم خنک احساس خوشبختی آورده!  با ریزبینی به یقین رسیدم که در گرما نمی توانم احساس خوشبختی کنم! دیگر اطمینان داشتم که در سطح رفاهی پایین تر از سطح عادت، برایند فشارها و لحظات سرخوشی به آسانی به سمت فشارها جهتگیری می کند. اصلاً در سختی ها نمی شود آسان احساس خوشبختی کرد، باید زور زد و کلی مثبت اندیشی پس انداز کرد و شاید بتوان گاهی فلش را برگرداند. یاد فقرا افتادم که آیا هرگز احساس خوشبختی می کنند؟ آیا به فشارها خو می گیرند و خوشبختی هایشان را بزرگنمایی می کنند؟ مگر می شود به گرسنگی و بی لباسی عادت کرد؟ یاد جمله معروفی افتادم که می گفت: پول خوشبختی نمی آورد اما بدبختی ها را رفع می کند.

پیش از آنکه پلک هایم حسابی سنگین شوند به خود یادآوری کردم  به جوانترها بگویم جمله پول مهم نیست، دروغ بزرگی است.

 

 

 

   + ننه قدقد ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢۱
comment نظرات ()