ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

راز کوچک میان من و تو

 

استیکر می چسبانم روی دستت وقتی تا صبح در تخت خودت بخوابی. مادام درباره کودکانی که بزرگ شده اند و در تخت خودشان می خوابند برایت داستان سرایی می کنم.

 

اما...........

 

از تو چه پنهان، شبها که می خوابم آرزو می کنم امشب از آن شب هایی باشد که هوس می کنی نیمه شب، عروسک به بغل و پتو کشان، بیایی بخزی در آغوشم. بعد نگاهم کنی تا لبخندم مهر تایید بزند بر آمدنت. من لبخند می زنم، تو لم می دهی در آغوشم، بی آنکه به رویم بیاوری چطور درباره کودکانی که بزرگ شده بودند، داد سخن داده بودم. دستان کوچت را حلقه می کنی دور گردنم و سخاوتمندانه آرامش آغوشت را نثارم می کنی.

فردا می شود و من باز درباره کودکانی که تا صبح در تخت خود می مانند، داستان سرایی می کنم.

 

پانوشت: باهم دعا کنیم که امروز هرکس می رود، بازگردد به آغوش خانواده اش. از خداوند آسمان ها و زمین سپاسگزارم که هر روز که به بارش آسمانش نیاز داریم از ما دریغ نمی کند. امروز بی وقفه برف می بارد. سپاس

 

روی وبلاگستان خاک مرده پاشیده اند. بنویسید. از شادی هایتان، از کودکانتان، از هر آنچه پیشتر می نوشتید.

   + ننه قدقد ; ٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
comment نظرات ()