ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

ناکجابرزن

 

 

حکایت جامعه امروز ایران و دیروز ایران، حکایت جامعه ای است در حال گذار که برای گذشتن، تاوانی می دهد بس گزاف. حکایت قافله بی ساربان و بی چراغی است که گم شده است در برهوت زندگی. گروهی با سعی و خطا به مقصد می رسند، با صد جراحت بر تنشان، بی آنکه بتوانند پیامی بفرستند برای در راه ماندگان و آیندگان. حکایت ما حکایت برزخیان است.

 

مطلب بلاگ اسپات را در ادامه مطلب می توانید بخوانید.

 

 


 

 

آقای نسیم – نرگس

 

آقای نسیم سه فرزند دارد. آقای نسیم بزرگ محل است. آقای نسیم دارد می رود منزل همسایه. آقای نسیم می رود تا در بله بران دختر همسایه شرکت کند. وقتی می رسد، همه نشسته اند چشم انتظار داماد و خانواده اش. پدر دختر با آقای نسیم مشورت می کند، می گوید مهریه باید بالا باشد. می گوید پشتوانه دختر است. می گوید نمی خواهد این دختر به سرنوشت قبلی گرفتار شود. می گوید مهریه اش پایین بود، زیر سر شوهرش بلند شد، طلاقش داد، چهارده سکه را هم قسطی می ریزد به حساب دخترش، ماهی چهارده هزار تومان! می گوید داماد سابقش زن گرفته. می گوید دخترش دیگر نه می خندد، نه حرف می زند، تنها می روبد و می شوید و می پزد و گاهی یک در میان آه می کشد. می گوید می خواهد این دخترش بخندد. می گوید آن یکی داماد بنا بوده، وضعش خوب بود، این یکی مهندس است، مال و منال ندارد اما به زن احترام خواهد گذاشت.

خانواده داماد می رسند، داماد با حجب و حیا به همه سلام می کند، با نگاهش میان زنان چادر گل گلی به دنبال عروس آینده اش می گردد، با عروس نگاهی رد و بدل می کنند. نگاهش پرمعناست. لابد می گوید، دیگر قرار بود بیاییم منزلتان، فرصت نکردم نامه لای آجرها را بردارم و پیغامت را بخوانم، مادرم چهارچشمی مرا می پایید.

جلسه رسمی شروع می شود. خانواده عروس و خانواده داماد تعارف ها را تکه پاره می کنند که شما بفرمایید و اینها می گویند نه شما بفرمایید و آن یکی می گوید تنها برای انجام رسم و رسوم است و کی داده و کی گرفته. عموی داماد می گوید خدا کند دو نفر با هم تفاهم داشته باشند و مهریه که نمی تواند زندگی را نگه دارد و تنها سنت پیغمبر قرار است اجرا شود و تعارف ها که کامل تکه پاره شدند، حقیقت لخت و عور می افتد میان مجلس. همه سکوت می کنند. حقیقت تلخی است؛ جنگجویان بی نیزه باید با پنبه بیفتند به جان یکدیگر. پدر داماد می گوید شما بفرمایید. پدر عروس می گوید سیصد سکه. پدر داماد می گوید پناه بر خدا. بگذارید زندگی این دو جوان با برکت شروع شود، فاطمه زهرا نگهدارشان باشد. مادیات برای هیچ کس نمانده. من چهارده سکه پیشنهاد می کنم و یک حج عمره هم عروس و داماد مهمان منند که آن را هم می نویسیم. پدر عروس می گوید زیر سیصد سکه محال است. پدر داماد می گوید، فکر نمی کردم این همه مادی باشید.

پدر عروس می گوید، خیلی حاتم بخشی کردید! مگر قیمت حج عمره چقدر است که منت هم می گذارید؟ نه آقا جان مهریه باید سنگین باشد. زندگی سرد و گرم دارد، بالا و پایین دارد. عمر عشق و عاشقی کوتاه است، خیال می کنید شوهر خواهر بزرگ نرگس عاشق نبود، نگفت عمری چون پروانه به دورش خواهم گشت، پدر جان تنها آن چشمان شهلا را از من دریغ نکن؟

پدر داماد می گوید، عرض نکنید آقا همه را که با یک چوب نمی رانند، در ثانی از کجا معلوم دخترت عیب و ایراد نداشته. مادر داماد می گوید، زشت است میان کار خیر اسم قهر و دعوا و طلاق بیاورید، شگون ندارد.

خواهر بزرگ چادرش را می کشد جلوی چشمان خمارش، بغض می کند، از اتاق بیرون می رود.

پدر عروس خشمگینانه می گوید جلسه تمام است ، دایی عروس می گوید کوتاه بیایید. همیشه پیش می آید، بله بران همین است دیگر، آقای نسیم به آرامش دعوتش می کند و سکوتش را می شکند و تمام چشم ها به دهانش خیره می شوند.

آقای نسیم می گوید، خانواده دختر را درک کنید، حق دارند. خواهر بزرگش هم ایراد نداشت و زن اهلی بود و من در جریان زندگیش بودم، بینوا قربانی دستان روزگار شد. همه انسان ها یکی نیستند، جواد پسر سربراهی است، تحصیل کرده است. نه حرف شما نه حرف اینها. صد و چهارده سکه.

مادر داماد می گوید من از اول گفتم پسرم هیچ ندارد، این مهریه در توانش نیست. مهریه هدیه ای است از جانب داماد به عروس. چقدر دختران این دوره زمانه پرتوقعند، زمان ما از این حرف ها نبود. مثلاً من و پدر جواد عمری باهم زندگی کردیم، او مرد زندگی ام بود و سرش توی کار خودش بود، می رفت سر کار و برمی گشت و هیچ کداممان یادمان نبود پدرم و پدرش و مرحوم حاج آقا نسیم بزرگ چقدر مهرم کردند. حاج آقا نسیم مگر نه اینکه مهریه باید در توان داماد باشد؟ شما یک چیزی بگویید. آقای نسیم می گوید دوره زمانه عوض شده، زندگی ها تغییر کرده. حتی تعریف مهریه متفاوت شده.

پدر داماد می گوید ما باید فکر کنیم، مهریه دختر بزرگت چهارده سکه بود، فکر کردم سالها همسایه بوده ایم، این حرف ها نیست، نمی دانستم شما هم رنگ عوض کرده اید و مادی شده اید. حاج آقا نسیم شما هم دست بردار از اینهمه حمایت از زنان و دختران، آخرش همه شان می نشینند روی سرمان ها، از ما گفتن.

پدر عروس می گوید جلسه تمام است.

نرگس با بغض نگاه می کند، جواد در گوش مادرش چیزی می گوید، مادرش می گوید خامت کرده.

............

آقای نسیم می نشیند کنار پدر نرگس. می گوید زمانه نااهلی است، ده ها بله بران رفته ام، نام حق پشیمانی معامله ازدواج را گذاشته اند، مهریه. بعد کسی نمی گوید به تنهایی در محل ما چهار طلاق رخ داده، وای به حال کل مملکت، همه می گویند کی داده کی گرفته، می گویند باید در توان مرد باشد، یکی نیست بگوید، چه کسی جوابگوی زنان سرگردان داخل دادگاه هاست، لااله الا الله. ما رفع زحمت کنیم. نرگس خانم غصه نخور قسمت هرکس پیش خدا محفوظ است.

..............

 

نرگس می نشیند کنار آجر لق. آجر را برمی دارد. نامه اش نیست. حالا جواد می داند که او نوشته پدرش برای مهریه سختگیر است اما کمی نامه را دیر برداشته. صدای استکان می آید، صدای خوش آهنگ جواد، صدای مادرش. نرگس کمی دیر رسیده، مکالمه به نیمه رسیده. مادر می گوید، حرف بزرگترها را گوش کن پسر. فردا روز مهریه را گذاشت اجرا افتادی زندان می خواهی چه کنی؟ جواد می گوید نرگس این طور دختری نیست. مادرش می گوید همه آنها که برای مهریه گوشه زندانند اگر روز اول می دانستند زنشان اینگونه است، حالا گوشه زندان نبودند. ریخته است دختر. مطمئنم دختر اکبر آقا  با چهاره سکه راضی می شود. جواد می گوید من او را دوست ندارم. مادرش می گوید، او را هم دوست خواهی داشت، مردها که عشق نمی فهمند،  همین پدر خودت خیال کردی عشق می داند چیست؟ فکر کردی همه اش در حجره است و من زن اول و اخر زندگیش هستم و من کور مادرزادم، خیال می کنی سیلی و کتک نخوردم؟  مردها همینند دیگر، یک روزی یک جفت چشم شهلا اسیرشان می کند و خیال می کنند عاشق شده اند، بعد می بینند که یک جفت چشم شهلایشان خیره شده به کودک، خیره شده به دیگ غذا، اصلاً عادی شده. فکر کردی اگر مهرم سنگین بود، من اینجا بودم؟ نه جانم اما پدرم می دانست طاقت نمی آورم، خدا بیامرزدش. مرد دنیا دیده ای بود. این طور شد که توانستم بسازم، حالا شوهر دارم، بچه دارم و اجاق زندگی ام گرم است. پدرت هم شر و شورش خوابیده. جوانی و خامی آفت بدی است و زن های امروز بیشتر باید کنترل شوند، چشم و گوششان بازتر است. خوب شد، خودم را سرگردان نکردم، فهمیدگی بزرگترها بود. تازه اگر اکبر آقا اینها همسایه دیوار به دیوارمان بودند، حالا دختر او نور چشمی ات بود. جواد می گوید من نرگس را می خواهم. مادرش می گوید تا چند روز دیگر از سرت می افتد.

صدای قدم های خشمگین جواد به گوش می رسد که دورتر و دورتر می شوند. صدای قدم های مادرش قوت می گیرند، نرگس سراسیمه خودش را از شکاف دور می کند. صدای قلبش بلند و بلندتر می شود. نگران است مادرجواد بشنود آن ناله های پرتپش را. مادر جواد آجر آغشته به سیمان را سر جایش می گذارد. قلب نرگس میان دیوار و زیر آجر جا می ماند و گیر می کند. خواهر نرگس در آغوشش می گیرد، دستش را می گیرد، بی آنکه سکوت دایمش را بشکند، می برش داخل.

 

قلب نرگس برای سال ها میان دو دیوار جا می ماند.

 

پانوشت: داستان فوق بخش اول داستانی است که قرار است ادامه دار باشد.

اصولاً من شروع به نوشتن می کنم، اما قهرمان ها خودشان تمامش می کنند، آنگونه که خود می خواهند، آنگونه که شاید انتظارش را نداشته باشم.

اصولاً قهرمان ها می روند به همان ناکجاآباد که از آن آمده اند، هر گاه به ننه قدقد سر زدند، ادامه داستانشان را ننه قدقد برایتان حکایت خواهد کرد.

 

 

   + ننه قدقد ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱
comment نظرات ()