ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

Excellent

 

 

ماجرا از این قرار است که  من و آقای شیر تصمیم گرفتیم فعلاً هوچهر کلاس باله نرود (تا پیش از چهار سالگی) چون با یک مربی باله معروف صحبت کرده بودم و می گفت آموزش باله از چهار سالگی است. در مهد، کلاس باله مجزا داشتند با هزینه ای بیش از کلاس های باله خارج از این مهد. ادعایشان هم عالی بودن مربی بود و اینکه مربی مهدهای معروفی چون سرخابی و... می باشد (از قرار ماهی پنجاه هزار تومان به جای سی هزار تومان). هوچهر و دیگر شاگردان کلاس، دو جلسه آزمایشی به کلاس باله رفتند و مربی گفت ریزترین شاگرد کلاس است اما به خوبی و بهتر از تمام شاگردان بزرگتر اجرا می کند حرکات را.

اینگونه شد که هوچهر دیگر باله نرفت. اما ماجرای باله تمام نشد و اما نتوانست مانند دیگر شاگردان، باله را فراموش کند. هرجا می رفتیم، می گفت کلاس باله می رود، در حالیکه نمی رفت. با روانشناس کودک ـ همانی که هفته ای یک جلسه برای بازی با کودکان به کلاسشان می رفت ـ صحبت کردم و گفت بگذارم برود به کلاس تا احساس کمبود نکند و بازگو کردن کلاس باله رفتن زاییده خیال و آرزویش است. نمی دانم چرا ماجرا را ربط دادم به اینکه فرد مربوطه مشاور مهد است و دارد برای ارتقا سطح مالی مهد تلاش می کند!

 دیگر هوچهر حرفی از باله نزد و من گمان کردم فراموش کرد این حکایت را.  چند روز پیش از جلسه اولیا و مربیان مهد، هوچهر برایم تعریف کرد که هربار برای کلاس باله گریه می کند (سه ماه این حادثه رخ داده بود و من مادر نمی دانستم). این نخستین باری بود که این را می شنیدم؛ چیزی که مربی باله نیز عیناً برایم بازگو کرد. دیگر مصر بودم که دخترک برود به کلاس باله که گویا غذای روحش بود.

شنبه کلاس باله اش بود. وقتی به دنبالش رفتم به آغوشم پرید و گفت: سلام، من کلاس باله رفتم!

 تمام حرکات را اجرا کرد، با داستان هایی که مربی مهربان برای انجام حرکات برایشان ساخته بود: حالا دستا و پاهام  قهر می کنن، بعد خرس رو بغل می کنم. حالا پرنسس یک می شم، بعد پرنسس دو می شم و.... .

باهم خندیدیم. با هم شاد شدیم.

دخترک می خواهد باله برقصد.

دخترک راه خودش را خواهد رفت. من تنها نظاره خواهم کرد.

 

 

 

   + ننه قدقد ; ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱
comment نظرات ()