ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

هوش عاطفی ـ راهنمایی عاطفه

 

 

به دلیل آنکه برای هر بخش نوشتن خلاصه این کتاب، تمام صفحات را مرور می کنم و جملات مرتبط را از تمام بخش های کتاب جمع آوری می نمایم، پست های مربوط به هوش عاطفی از این پس به صورت گسسته نوشته خواهد شد.

 

مثال مربوط به راهنمایی عاطفه به دلیل طولانی بودن در ادامه مطلب آورده شده است.

این مثال، راهنمایی عاطفی مادری با دختر نه ساله اش می باشد. در این برخورد اولین کار مادر، این است که برای احساسات دخترش ارزش قائل شده است.

 


 

مگان: نمی خواهم فردا به مدرسه بروم.

مادر: نمی خواهی؟ عجیب است. تو معمولاً دوست داری به مدرسه بروی. لابد از چیزی نگران هستی.

مگان: آره. یک کمی.

مادر: خب، چی؟

مگان: نمی دانم.

مادر: چیزی نگرانت کرده است، اما مطمئن نیستی که چیست.

مگان: آره.

مادر: می بینم که کمی ناراحت هستی.

مگان (با گریه):  آره، شاید به خاطر دان و پتی باشد.

مادر: امروز در مدرسه با دان و پتی طوری شد؟

مگان: آره، امروز دان و پتی زنگ تفریح به من بی محلی کردند.

مادر:حتماً رنجیدی.

مگان: بله.

مادر: ظاهراً برای این نمی خواهی به مدرسه بروی که می ترسی دان و پتی دوباره زنگ تفریح به تو بی اعتنایی کنند.

مگان: آره، هربار که به طرفشان رفتم، رویشان را برگرداندند و خودشان را به کاری سرگرم کردند.

مادر: ای وای. اگر دوستان من این کار را با من می کردند، خیلی ناراحت می شدم.

مگان: خیلی ناراحت شدم. دلم می خواست بزنم زیر گریه.

مادر (مگان را در آغوش می کشد): عزیزم، خیلی متاسفم که این اتفاق برای تو افتاد. می توانم ببینم به دلیل رفتاری که دوستانت با تو داشتند، خیلی غمگین و عصبانی هستی.

مگان: درست است. نمی دانم فردا چه کار کنم. نمی خواهم به مدرسه بروم.

مادر: برای اینکه دلت نمی خواهد دوستانت دوباره تو را برنجانند.

مگان: آره و من همیشه با این دو نفر بازی می کردم. همه بچه های دیگر دوستان خودشان را دارند.

 

این گفتگو به این ترتیب ادامه یافت و مگان جزئییات بیشتری را درباره ارتباطش با دخترها بیان کرد. مادر چند بار نزدیک بود به دخترش بگوید چه کند. او دلش می خواست بگوید: نگران نباش. دان و پتی فردا حالشان عوض می شود یا به جهنم که این دخترها به تو بی اعتنایی کردند. تو هم دوستان دیگری پیدا کن.

اما مادر در برابر این افکار مقاومت کرد، چون می خواست به دخترش بفهماند که او را درک می کند و اجازه می دهد که خودش به پاسخ هایی برسد.

تشخیص خوبی بود. اگر مادر به مگان گفته بود که نگران نباشد یا اگر به طور ضمنی این مفهوم را القا کرده بود که راه حل ساده ای وجود دارد، در واقع به دخترش نشان می داد که به عقیده او مساله دخترش بی معنی و کم اهمیت است. اما مادر به گونه ای رفتار کرد که مگان احساس نمود او محرمش است و در نتیجه احساس آرامش کرد. مادر مگان پس از آنکه چند دقیقه گوش داد و آنچه را می شنید، به زبان خود برای مگان تکرار کرد، به این پرداخت که چگونه راه هایی برای مقابله با این وضعیت پیدا کنند. از آنجا که مگان می دانست، مادرش بحرانش را درک کرده است، پذیرای راهنمایی او بود. گفتگو به این ترتیب ادامه یافت.

مگان: نمی دانم چه کنم.

مادر: دلت می خواهد به تو کمک کنم تا راه هایی پیدا کنی؟

مگان: آره.

مادر: شاید بتوانی با دان و پتی در این باره صحبت کنی که وقتی آنها به تو بی اعتنایی می کنند، چه احساسی داری.

مگان: فکر نمی کنم بتوانم این کار را بکنم. خیلی خجالت می کشم.

مادر: آره می توانم بفهمم که چرا ممکن است چنین احساسی داشته باشی. این کار به شجاعت خیلی زیاد احتیاج دارد. واقعاً نمی دانم. بیا فکر کنیم. (در این حال مادر دخترش را نوازش می کند و مدتی می گذرد.)

مادر: شاید بتوانی فقط صبر کنی و ببینی چه می شود. می دانی، ممکن است دان یک روز واقعاً بدجنس باشد و روز بعد دوباره خود قبلی اش بشود. شاید فردا او دوست بهتری باشد.

مگان: اما اگر نباشد، چه؟

مادر: درست نمی دانم. فکری به نظر تو می رسد؟

مگان: نه.

مادر: آیا کس دیگری هست که بخواهی با او بازی کنی؟

مگان: نه

مادر: در زمین بازی چه کارها می کنند؟

مگان: فقط فوتبال بازی می کنند.

مادر: تو دوست داری فوتبال بازی کنی؟

مگان: هیچ وقت بازی نکرده ام.

مادر: اُه.

مگان: کریستا همیشه این بازی را می کند.

مادر: کریستا همان دوستت در گروه اردوست؟

مگان: آره.

مادر: خب، پس به فکر جدیدی رسیدی.

مگان: آره شاید به نتیجه برسد. اما اگر فایده ای نداشته باشد، چطور؟

مادر: مثل اینکه هنوز نگران هستی. شاید مثلاً نگران هستی که همبازی ای پیدا نکنی و ندانی که تنهایی چه کار کنی.

مگان: آره.

مادر: آیا هیچ کاری به فکرت می رسد که تنهایی به تو خوش بگذرد؟

مگان: مثلاً طناب بازی؟

مادر: آره، طناب بازی.

مگان:  می توانم طنابم را ببرم، اگر لازم شد طناب بازی کنم.

مادر: چرا الان نمی روی و طنابت را در کیفت نمی گذاری تا یادت نرود؟

مگان: باشد. بعد از آن هم می توانم به کریستا تلفن بزنم و ببینم آیا فردا بعد از مدرسه می تواند به خانه مان بیاید.

مادر: فکر خیلی خوبی است.

 

 

مادر با همدلی کردن، وقت گذاشتن و اجازه دادن به مگان که خود به نتیجه گیری برسد، توانست دخترش را به سوی چند گزینه عملی هدایت کند.

 

 

   + ننه قدقد ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳
comment نظرات ()