ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

بله با شما هستم! شما! شما اجازه شکلات خوردن نداری!

یکی از ناتوانی های ما ایرانی ها، ناتوانی در "نه گفتن" است. اصولاً گرفتاری های زیادی در زندگیمان، درست از همین یک نقطه نشات می گیرند؛ نقطه ای که خود ریشه در ترس های نهفته دارد. یکی از این ترس ها، ترس از ناراحت کردن اطرافیان است. گاهی برای آنکه اطرافیان را به اصطلاح نیازاریم، نااگاهانه، به آنها خیانت می کنیم! چطور؟ با دروغگویی به نزدیکترین کسانمان؛ همان ها که ناراحت نشدنشان برای ما مهم است. وقتی دروغ می گوییم و آن عزیز باور می کند، تنها به این دلیل  دروغ ما را به جای حقیقت می پذیرد، زیراکه به ما اعتماد دارد و ما به این اعتماد خیانت می کنیم.

قسمت دردناک آنجاست که ما این خیانت را ندانسته در برابر یک دسته از عزیزترین کسانمان که همانا بی دفاع ترین ها در مقابل ما و بالطبع، اجتماع  هستند انجام می دهیم؛ کودکانمان و این خیانت به یک بعد ختم نمی شود.

کافی است کودک از ما شکلات بخواهد و ما بدانیم گفتن این جمله که "تو اجازه خوردن شکلات، آن هم درست پیش از صرف ناهار را نداری"، منجر به برگزاری قشقرق عظیمی خواهد شد. خصوصاً اگر در منزل دوستی مهمان باشیم، ترس از ناراحت شدن کودک، ترس از قضاوت شدن توسط اطرافیان با مشاهده کودک پرقشقرق ما و ده ها ترس دیگر ما را وا می دارد تا بگوییم: شکلات تموم شده، شکلات ندارن. دروغ رخنه می کند، ناتوانی رخنه می کند و ما ناتوانی مدیریتمان را با خیانت به اعتماد کودک به نمایش می گذاریم. گمان می کنیم از میانبر رفته ایم و خودمان را از دردسر تربیت کردن نجات داده ایم و زهی خیال باطل که در آینده باید چه بیراهه های پرخطر و بی سرانجامی تنها به ازای همین یک میانبر طی کنیم.  با همین یک حرکت، ناتوانیمان را آشکار می کنیم و کودک می داند که ما رییس برحق نیستیم و در آینده می تواند سوار بر ما - با افسار ما در دستانش - بتازد به سمت همه آن مقصدهایی که در جاده سعادت نیستند و ما می دانیم توانایی متوقف کردنش را که نداریم هیچ، مرکبش هم شده ایم و خودمان را اینطور توجیه می کنیم: میگم اما قبول نمی کنه که دندوناش پوسیده میشه یا مواد غذایی کافی به بدنش نمی رسه، پس خودم شکلات ها را براش می خرم، پس خودم موبایل براش می خرم، خودم کامپیوتر بدون پروکسی متناسب سنش می خرم می دم دستش و .... . با همین یک حرکت – گفتن شکلاتا تموم شده -  دروغ گویی را آموزش می دهیم و صدالبته ناتوانی در نه گفتن را به نسل بعد انتقال می دهیم که رفتار ما بزرگترین سرمشق رفتارآموزی کودکانمان است.  دروغگویی را آموزش می دهیم چراکه اغلب کودکان، آنقدر زرنگ هستند تا بدانند شکلات داریم و اصلاً کجا مخفی شده اند!  و میان ده دروغ ما دست کم سه تایش را پیدا می کنند و تنها یکی برای کاشتن بذر بی اعتمادی و به قتل رساندن اعتماد کافی است. حقیقت حتی در برابر این اعضای کوچولوی جامعه زیاد پشت ابر نمی ماند و ما در نگاهشان، دروغگوهای بزرگسالی خواهیم بود که هربار زورمان برسد از اعتماد کودکانه شان به والدینشان که همه دنیایشان هستند، سوء استفاده خواهیم کرد. ما به آنها نشان می دهیم که تمام دنیا غیرقابل اعتماد است.  دنیا جای ناامنی است و به هیچ کس نمی شود اعتماد کرد. آیا این بدبینی عجیب و غریب ایرانی ها و برخورد بی اعتمادشان و احساس ناامنی پایدارشان برای همه ما آشنا نیست؟ بارها دستی را که تا آرنج در عسل فرو رفته و در دهانشان گذاشته شده می گزند تنها برای تضمین اینکه سرشان کلاه نرفته چون هیچ دستی برایشان مهربان به چشم نمی رسد. تنها برای آثبات آنکه احمق نیستند و زرنگ بازی دیگران را متوجه می شوند دست عسلی را می گزند. می گزند تا خیالشان راحت باشد که کسی از اعتمادشان سوء استفاده نکرده. خاطره سوء استفاده از اعتمادشان، خاطره دردناکی است در صندوق مهر و موم شده کودکیشان که نمی خواهند باز تکرار شود. اینها صندوق کودکیشان پر است از دست های پرعسلشان که

پس بهتر است لباس جسارتمان را بپوشیم و محکم بگوییم: شما اجازه شکلات خوردن نداری!

   + ننه قدقد ; ٦:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱۳
comment نظرات ()