ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

قاطعیت با عصبانیت متفاوت است

در ادامه پست " قاطع بودن دلیل بر مهربان نبودن" این پست را نوشتم. به عنوان یک الگو برای خودم تا بخوانمش و یادم باشد می شود هر  روز قاطع بود و مهربان ماند. قاطع بود و عصبانی نشد.

 

 

ادامه مطلب....


هوچهر دلش می خواهد همیشه در تخت ما بخوابد. شک ندارم که آغوش مادرانه ام گرمایی دارد که تشک و لحاف ندارند. می گوید: تو تخت شما راحت ترم، تخت شما گرم تره. تازه من با بوی شما خوابم می بره، آخه من بوی شما رو خیلی دوست دارم. 

 

زیر گلوی دخترک هم عطری دارد که مستم می کند. و کودکان وقتی درخوابند شمایل فرشته ها را دارند و من نیز می خواستم هنگام به خواب رفتن این دو را داشته باشم.  اما دخترک برای خودش خانمی شده، قد کشیده، دارد کم کمک شش ساله می شود. اینکه چطور پایش به تخت ما باز شده مال زمان هایی بود که قاطعیتم بیمارتر از امروز بود و او هم به عنوان نماینده نسل بعد از من آنقدر باهوش بود که با زیرکی این ترک کوچک را بیابد. گریه کرد، قاطعیت داشت و بر گریه هایش پافشاری می کرد. قاطعیت من بیمار بود و دیوار  ایستادگیم با تلنگری فرو می ریخت. با کمی گریه  خودش را انداخت در حریم خصوصیم. وقتی به خودم آمدم دیدم همه آنچه را داشته ام، ریخته ام در دنیای مادرانه. هیچ برایم نمانده. مهمان جدید را نمی شد به آسانی به اتاقش بازگرداند. گریه می کرد و جیغ می کشید. دخترک تمام ترس هایم را شناخته بود. می دانست چطور با گریه هایش وجدانم را بیندازد به جانم. اگر وجدانم را قانع می کردم که بیخود درد نگیرد، عصبانیت می آمد سراغم. تازه فهمیده بودم چقدر والد بودن سخت است. تنها دخترک نبود که باید تربیتش می کردم، خودم بیشتر تربیت می خواستم! باید کاری می کردم.

درد مادر بودن، درد بزرگی است. وقتی مادری رفتارش نادرست است، بزرگترین آسیب می رسد به آنچه بیش از هرچیز در دنیا می خواهدش و دوستش  دارد و این تَرَک که مادر با دست خود بر دیواره عزیزترینش می اندازد، در برابر چشمانش رشد می کند و بزرگ می شود. ترک درد ناکی است.

***********

از "چاکی چیز" باز گشتیم. برای رفتن به مرکز تفریحی بیست استیکر جمع کرده بود برای کارهای خوبش؛ استیکرهایی برای تمیز غذا خوردن، به موقع خوابیدن، کمک کردن به من در کار خانه، مرتب کردن اتاقش و ... .

وقتی برگشتیم باید برای خواب آماده می شد. پیشترهم به دخترک گفته بودم که چاکی چیز رفتن در هفته یعنی فرصت بازی نداشتن. باید برای خواب آماده می شد. مسواک می زد، لباس خواب می پوشید و کتاب داستان مورد نظرش را انتخاب می کرد تا بخوانم. به او گفتم باید یادش باشد الان ساعت هفت و نیم است. من ساعت هشت شب به خیر می گویم. حالا اگر مایل است بیشتر باهم کتاب بخوانیم، یا من کنارش بخوابم باید زمان را فراموش نکند. مانند بیشتر مواقع زمان را فراموش کرد. مادام به خودم یادآوری می کردم، قاطعیت بدون عصبانیت به همراه رافت فراموشت نشود، مادر بی تجربه! دهانم را  گرفتم تا مثل هرشب برای آنکه کودک بی داستان نماند، مادام تذکر ندهم. ساعت هشت شد. هوچهر سلانه سلانه و آوازخوانان کتابش را برداشت و به تخت رفت. رفتم کنارش نشستم . بوسیدمش و شب به خیر گفتم. کتاب را به دستم داد. با آرامش گفتم نمی خوانم. ساعت هشت است. جیغ کشید. مرا زد. گریه کرد. آب دهانم را قورت دلدم. باز به خودم یادآوری کردم: عصبانی نشو مادر بی تجربه. لحن آرام محکمت را حفظ کن. با آرامش گفتم: عزیزم اگه به لگد زدن ادامه بدی اونوقت روی صندلی تنهایی هم باید بشینی بعد بخوابی. لگد زدن هایش را قطع کرد اما مسلسل وار می گفت بخون، بخون، بخون  باید بخونی و گریه می کرد. باز همان نهیب که عصبانی نشو مادر بی تجربه. بوسیدمش و گفتم خیلی به او افتخار می کنم که توانست یک صفحه استیکر از بیست کار خوبش جمع آوری کند اما متاسفانه نمی توانم برایش کتاب بخوانم چرا که ساعت هشت شده و فرصت تمام شده. گفت پیشم بخواب گفتم  نمیشه. قبل از خروج از اتاق در حالیکه سعی میکردم باز لبخندم و آرامش صدایم برقرار بماند گفتم عزیزم حواست باشه از اتاق بیرون نیای وگرنه مجبوریم باهم برگردیم توی تختت. خودم را آماده کردم تا اگر صدبار بیرون آمد بی عصبانیت و با قاطعیت به اتاقش بازگردانمش.

بیرون نیامد. چند دقیقه گریه کرد اما به سرعت به خواب رفت. خیلی سوزناک گریه کرد. آرزو داشتم روز چاکی چیز رفتن به خوشی پایان می یافت. اما تربیتش و زمان شناسی و قانون مداریش در میانه کوتاه آمدن های بی جای من در حال شهید شدن بودند. 

لحظاتی که گریه می کرد، به راستی در دلم رخت می شستند. دلم می خواست برایش داستان می خواندم به هر قیمتی. دلم می خواست مرا صد بار می بویید و آرام می شد. اما دلم را در صندوقچه نشاندم نا فریادش را بکشد و عقلم را جلو انداختم.

وقتی به خواب رفت، گویی کسانی من را به باد کتک گرفته بودند. تمام استخوان هایم تیر می کشیدند.

اما من پیروز میدان بودم. یک کاغذ برداشتم روی کاغذ نوشتم:

قاطعیت یعنی پافشاری بر خواسته ای که هیچ شکی در درستیش موجود نیست. قاطعیت یعنی نه گفتن به خواسته ای که هیچ شکی در نادرستی اش موجود نیست. قاطعیت تنها از جنس پافشاری است. پا فشاری با عصبانیت همجنس نیست. "قاطعیت با عصبانیت متفاوت است."

و کاغذ را به یخچال چسباندم.

 

 

 

   + ننه قدقد ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٧
comment نظرات ()