ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

نوروز مهاجرها این شکلی است!

 

می بخشید اگر کامنت هایتان بی جواب می ماند اگر به وبلاگ هایتان کمتر سر می زنم، اگر کامنت نمی گذارم. نمی خواهم بگویم وقت ندارم. نه اینکه وقت دارم. اما اصولاً وقت را همه دارند، وقت داشتنی نیست اختصاص دادنی است.  


نمی دانم خون می جوشد یا سرشت، اما دیدن آنهمه ایرانی شادم می کند. خصوصاً وقتی لیلا فروهر بپیوندد به این جمع مهاجر و فریاد بزند ایییررااان ن ن. وقتی همه آن ایرانی ها جشن نوروز برگزار می کنند، کودکانشان لباس های محلی می پوشند و سرود ای ایران اجرا می کنند و زنانشان با لباس های محلی در یکی از بزرگترین پارک های شهر رقص های فولکلور ایرانی نمایش می دهند و نگاه رهگذارن و دیگر ساکنان آمریکایی را به خود خیره می کنند، غم غربت به خزانش می رسد. اصولاً کنسرت ایرانی رو نیستم. اصولاً هیچ وقت دلم برای هیچ خواننده ای ضعف نمی رود، نه امروز که دیگر دارم کم کمک از جوانی فاصله می گیرم که جوان هم که بودم آرزوی دیدن لیلا فروهر و گوگوش و ابی و مابقی را نداشتم. اما امروز منی که دیگر نه تینجرم نه تونتی ایجر*! با دیدن لیلا فروهر برای نخستین بار به وجد آمده بودم. من هم از حفره هایی که به سمت جلوی صف می رفت استفاده می کردم تا از نزدیک ببینمش. کوتاه تر از انتظارم بود و خدا اموات همه فتوشاپ ها و نورپردازی ها را بیامرزد که اینهمه به هنرمندان خدمت می کنند که نه چین و چروک ها را باور می کردم نه مابقی مشاهداتم را. اما آن صدای قدرتمند و زیبا راستی به وجدم آورده بود.  وقتی سلطان قلب هایش را به فضا هدیه کرد، به آسانی در همه خاطراتم پرواز کردم، در خاطراتش پرواز کردم و دیدم که چطور دختربچه کوچک سلطان قلب ها مسیر سرنوشتش را پیمود و میان سال شد و حالا کنار هم ایستاده ایم.

 

بعد گرمای دلچسب خانه بود، پس از چند ساعت در سرما ایستادن و خاطرات را تورق کردن و به ایرانی بودن بالیدن و قر دادن،  نظم خانه بود و دختربچه شیرینی که به آسانی شب به خیر گفت و به خواب رفت. بعد قره قروتی بود با نوشته های فارسی که حضورش را از یاد برده بودم و سرخوشی،  یادآور حضورش شد و شیرینی عیدم را با ترشی اش متنوع کردم. بعد کمربند جادویی که آقای شیر برایم خریده بود را در ماکروفر گذاشتم، مقرر بود عطر آویشن کمربند هربال، آن شب بهانه مستی ام باشد. 

گرمای دلچسب کمربند روی سرمای درونی تنم... عطر آویشن درونش.... قره قروت... صدای سلطان قلب ها که هنوز در گوشم زنگ می زد و شاید دوستانی بهتر از برگ درخت به همین زودی ها..... تصویر فرشته به خواب رفته کوچکی که در رویاهای ابری اش سیر می کرد.... راستی همه اینها برای یک شب زیاد بودند و باید اینجا قسمتشان می کردم.

 

 

*twenty ager

 

   + ننه قدقد ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٥
comment نظرات ()