ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

Internatinal day



 

از روزی که اینترنشنال دی تمام شده، هوچهر همه جا به دنبال رنگ های ملی پرچمش می گردد و این بسی مایه شادمانی من است.

در آن روز، همه کودکان مدرسه باید لباس مخصوص کشورشان را می پوشیدند و پارچه هایشان را به رنگ پرچمشان رنگ می کردند و ما لباس های محلیمان را جا گذاشته بودیم، کنار تمام یادگاری ها و دیگر متعلقات و خاطراتمان که فضایی برای آوردنشان نداشتیم. این طور شد که تی شرت های سفیدمان و گونه هایمان را به رنگ های ملیمان رنگ آمیزی کردیم.

حالا دختری با گوجه و خیار و ماست، پرچمش را می سازد، بارها پرچم کشورش را نقاشی می کند، همه جا به دنبال رنگ هایش می گردد  و در آخر دلش برای ایران تنگ می شود. 

 

هوچهر به پرچمش افتخار می کند و من به افتخار کردنش افتخار می کنم.

 

 

 

 


این بار در ادامه مطلب می نویسم و در  بلاگ اسپات نمی نویسم چون برای کامنت گذاران است.

 

ابتدا ممنون برای همدردی بابت پست قبل و دوم عذرخواهی اگر ناراحت شدید. به جز یک مورد که کلی هم ظاهراً از خواندن کامنت دوستان خندیده بودند و روحیه شان عوض شده بود.

اینجا امام زاده من است. من روزهای خوش کم ندارم اما وقتی غمگینم این دور و بر سر و کله ام بیشتر پیدا می شود و با تمام مردم شهر یکجا درد و دل می کنم!

در ضمن اینجا مجریان قانون درست مانند رباط رفتار می کنند که قانون از آنان اینگونه انتظار  دارد. پلیسی که قانون را اجرا نکند و بخواهد دلسوزانه و بر اساس شرایط رفتار کند، ملزم به ترک کار خواهد شد؛ چراکه به قانون احترام نگذاشته که او خود قرار بوده مجری قانون باشد.

مسوولین مدرسه و دیگران هم. قوانین در حالت کلی برای حمایت از کودکان وضع شده اند اما خب گاهی همین کودکان لابلای قوانین به اصطلاح حمایتگرانه له می شوند. مثال برای این موارد کم نیست اما خب در مجموع به گمانم شرایط کودکان در جوامع با این قوانین بهتر از جامعه ای مثل ایران است که می شود با قانون چانه زد.

این طور شده بود که من از ثانیه های اخر وحشت داشتم.

چند مثال هم می نویسم: 

یک  ـ تازه از ایران آمده بودیم. هنوز صندلی ماشین تهیه نکرده بودیم. جایی را بلد نبودیم که بدانیم از کجا باید صندلی ماشین خرید. با هم از منزل خارج می شدیم. به گمانم از ترس به هم چسبیده بودیم! باهم رفتیم پیش یک مکانیک ایرانی تا ماشین جدید را نشانش بدهیم مکانیک خیر ایرانی به ما گفت  پلیس، کودک بی صندلی را ببیند، درب ماشین را باز می کند، کودک را می برد، چهل و هشت ساعت طول می کشد تا مراحل اداری آزادسازی کودک طی شود، ده هزار دلار جریمه می شوید و البته سابقه دار هم خواهید شد. 

خب بی شک این قانون برای حمایت از تمام کودکانی است که سالانه در تصادفات رانندگی اولین قربانیان هستند اما خب اینطور برخورد می کنند که اینجا هیچ کودک بدون صندلی ای پیدا نمی کنید.

نتیجه اینکه کودک را پایین مخفی کردیم و با دلهره آن پنج دقیقه مسیر تا منزل را طی کردیم. آقای شیر من و هوچهر را پیاده کرد و به هر ترتیبی بود یک فروشگاه برای خرید صندلی ماشین پیدا کرد و ... .

دو ـ  کودک دو ساله ای  را از پدر و مادر معتادش گرفته بودند و یکی آمده بود و کودک بینوا را به فرزندی قبول کرده بود. کودک از وحشت جدایی از والدین لحظه ای گریه اش بند نیامده بود و یک دکتر محترمی هم داروی آرامبخش تجویز کرده بود برای کودک دوساله. نتیجه اینکه کودک تبدیل شده بود به یک موجود تکیده، پوست و استخوان و احتمالاً با مغز معیوب بر اثر مصرف بی رویه داروی آرام بخش... 

 

بله اینجا قوانینش شوخی ندارند و البته یک کودکانی هم این وسط شاید آسیب ببینند اما در کل این قوانین به نفع کودکان گذاشته شده و حالا شاید در آینده قوانین شکل و شمایل بهتری هم پیدا کنند و یک مادر معتاد بتواند کنار فرزندش باشد یا یک تبصره ای برای من مهاجر تازه وارد وضع شود.

اما عجالتاً آش و کشک خاله همین بود که خدمتتان عرض کردم!

 

 

 

   + ننه قدقد ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٧
comment نظرات ()