ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

برد محبت مادرانه

 

گاهی آدم بی رحم می شود، زمانه بی رحمش می کند، آهسته آهسته بیرحم می شود بی آنکه بداند.....

 

ادامه مطلب.....

 


 

هوچهرک را از مدرسه گرفتم، با هم به محل کار بازگشتیم که آقای شیر ماموریت بود و کارمن ناتمام و مدرسه دخترک رو به تعطیل. وارد دفتر کارم که شد، نقاشی هایش را روی برد اتاقم دید.

هوچهر: مادر چرا اینا رو چسبوندی اینجا؟

من: چون شما کشیدی، قشنگ بودن، خواستم همش نگاشون کنم.

هوچهر: اینا رو من بهت دادم؟

(یعنی بی اجازه برداشتی!)

من: نه، فایل مدرستو که خالی کردم این دوتا رو انتخاب کردم، آوردم زدم اینجا.

بعد از ته دل خندید. به مذاقش خوش آمد. مداد رنگی هایش را در آورد و به شدت سرگرم نقاشی شد. دو نقاشی کشید، نشانم داد و گفت: اینارم بزن تو بردت.

گفتم: نه مادر جون اون وقت بردم پرمیشه دیگه جا نداره، من فضاشو برای چیزای دیگه هم احتیاج دارم.

 

بعد سرگرم کارم شدم. به خودم آمدم، دیدم دخترک آن دیگر صندلی چرخان را گذاشته زیر پایش جهیده بالا و تلاش می کند آن نقاشی ها را که زیاد هم به نظرم تعریفی نبودند بچسباند روی برد. 

داشتم پیراهنش را می کشیدم و سرگرم نزاع خانوادگی بودیم که جناب رییس وارد اتاق شد! هوچهر را دید و گفت: خب.... پس امروز اینجا یک نفر داریم که به ما کمک می کند. دختر باادابم که بارها به او سلام کردن را متذکر شده بودم، خیلی طبیعی بدون در نظر گرفتن روی میز بودنش از همان بالا بی آنکه سرش را بچرخاند به گرمی گفت: hiiiiii !!! و با پشتکار به فرایند نصبش ادامه داد.

کار رییس با من طولانی بود. تصمیم گرفته بود، درست همان روز، آخر وقت پروژه جدید را برایم توضیح دهد. صندلی چرخانی را که دخترک برای آتش سوزاندن و بالا جهیدن استفاده کرده بود، کشید، هیکل سنگین و تپلش را به زور داخلش جا داد و من نمی دانستم وقتی توضیح پروژه تمام شد چطور خودش را غنچه کرده، خارج خواهد شد و زیرپایی دخترک هم از بین رفته بود و به واقع امیدی به پایین آمدن خودجوش دخترک نبود!

در هر حال تنها با نیمی از حواسم گوش سپرده بودم به جناب رییس. نیم دیگر سرگرم آتش پاره روی میز بود که می ترسیدم دسته گلمان را بزرگتر کند و سرم را که برگردانم دیوار پر باشد از شاهکارهای هنری با ماژیک های روی میز. 

توضیحات رییس ده دقیقه طول کشید که بر من ده سال گذشت، بعد هم گفت بهتر است بروم خانه و مابقی کار را آنلاین دنبال کنم، بس که محیط به اتاق کار شبیه بود و نه زمین بازی کودکان! 

توضیحات رییس که تمام شد، به سرعت سرم را چرخاندم تا ببینم که هوچهر در آن ده دقیقه آزادی تا کجاها را به دسته گل اضافه کرده که صحنه خروج رییس از صندلی را از دست دادم.

رییس رفت. من ماندم و دلهره هایم از آینده کاری مادرانه ام و هوچهر و بردی که فضای خالی نداشت و نقاشی هایی که رویشان برچسب هم چسبانده بود: from Houchehr

تا کسی اثر هنریش را اشتباهاً به ونگوگ نسبت ندهد.

دو نقاشی سمت چپ، نقاشی های جدید هستند             

کمی نگاهش کردم. با بدخلقی پایین آوردمش. نمی دانستم چطور مودب بودن و مزاحم کار مادر نبودن جلوی رییس مادر را باید برایش توضیح می دادم. می دانستم حق کودکان بازی  و غرق در دنیای پرفانتزی کودکانه است. می دانستم حقش محیط امن و گرم خانه پس از ساعت دوازده ظهر است. می دانستم تنها گوشه ای از همه محبت های مادرانه ای که هر روز جای خالیشان را حس می کرد روی برد اتاق کار مادرش پیدا کرده بود و می خواست همه برد از آن او باشد و نه نیمی از آن  و می دانستم سختگیری بر کودکانی که مورد دزدی واقع شده بودند و دنیای مدرن همه را از آنان ربوده بود، چه سنگین بود.

بغض کرد و گفت: با من دوست باش.

دلم سوخت برای کودکی که پدرش نبود، مادرش تا دیروقت سرگرم کار بود، هوا تاریک شده بود و او هنوز به خانه نرسیده بود، باید مفهوم مزاحم کار مادر نبودن را هم یاد می گرفت و خشم مادر ذوق دیدن نقاشی هایش در محل کار مادر را هم کور کرده بود. بوسیدمش و گفتم: دیگه بریم خونه.

پرسید: کارت تموم شد؟

گفتم: نه. خونه کار می کنم.

پرسید: نقاشی هامو درمیاری؟

گفتم: نه

 

 

 



 

 

 

   + ننه قدقد ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٥
comment نظرات ()