ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

همه آن بی باورها

 

پست بلاگ اسپاتی که در ادامه مطلب است، تنها بخشی است از ناباورانه هایم.

 

 

پانوشت: به همه کامنت ها پاسخ می دهم. دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد!

 

 

 

 


 

دارد وسط تمام آنچه هدیه گرفته می چرخد، در تمام بازی هایی که با خودش انجام می دهد، انگلیسی حرف می زند. من هیچ کدام را باور نمی کنم. سرعت پذیرش من از واقعیات کمتر از سرعت وقوعشان است. من جامانده ام!

قدش بلند شده، در آغوشم جا نمی شود و من باور نمی کنم.

میان هدایایش دو!! لپ تاپ است و دارد به آسانی کلماتی را که بازی های لپ تاپ از او می خواهد تایپ می کند. کی اینهمه نوشتن و شناخت حروف یاد گرفت؟ اینها را هم باور نمی کنم.

هدیه برایش دوچرخه خریده ایم. وقتی روی دوچرخه می نشیند، باور نمی کنم کسی که زاییدم حالا دارد به این آسانی پا می زند!

می پرسد امروز ساتردی است می گویم نه ساندی و باور نمی کنم که روزها را می شناسد که غر می زند که فردا باید برود مدرسه. می گوید دلش می خواهد باز هم شنبه باشد. همان شنبه ای که تولدش بوده. دیروز دوستانش پیش از شمع فوت کردن به او گفتند چشمانت را ببند و آرزو کن. او هم چشمانش را بست و آرزو کرد. نمی دانم چه آرزویی داشت، اما آرزو کرد! من باور نمی کنم که می تواند آرزو کند.

دیروز می خواست تینکربل روی کیکش را بدهد به بهترین دوستش. پرسیدم چرا؟ گفت چون دوستمه. آقای شیر گفت: کیکی هستند، بشوریمشون بعد. گفت: لیسشون می زنم تمیز می شن! امروز پرسیدم چرا می خوای بدیشون به اما* مگه خودت دوستشون نداری؟ گفت: چرا اما "اما" دوستمه می خوام بدم بهش و من بخشندگی اش و ارزش دوستی دانستنش را باور نمی کنم.

پس اینگونه می شود که آدم ها دومی و سومی را می زایند، با همه سختی هایش، مخارجش و اسارت هایش! دلشان برای همه کودکی های شیرین کودکشان تنگ می شود و جا می مانند از غافله رشد. با همه خانه ماندن هایم، با همه بوییدن هایم که دخترکم را بوییدم، کم بود همه آن رایحه های دل انگیز و معصوم کودکی.

دخترک پنج ساله شد. با همه سختی هایش به سرعت گذشت.

دیروز یک تولد اینترنشنال داشت. مردمی آمدند فرانسوی، چینی، هندی، آمریکایی، مکزیکی، انگلیسی و ایرانی البته. من باور نمی کنم که کودکم و همه این کودکان نیمه آمریکایی شان را به اشتراک گذاشته بودند و صمیمانه با هم بازی می کردند.

باور نمی کنم که مسیر پرمشقت مهاجرت به خانه امن رسید، دخترک پنج ساله شد و تولدی داشت با بیست کودک مهمان و والدینشان.

 و می بینم که دخترک هیجده ساله می شود، دانشگاه می رود، در آغوشم می گیرد، خداحافظی می کند، کودکی به آخر می رسد و من باور نمی کنم. من تمام این رویای شیرین را باور نمی کنم.

*Emma

 

 

کیک تولد پنج سالگی با پنج شمع لگو، همه خواسته های پنج سالانه اش یک جا جمعند!  

 

یک تینکر بل پنج ساله 

 

بدون شرح 

 

 

بر تخت شاهی پنج سالگی 

 

ما به همه رفقا یک لگوی یادگاری دادیم؛ همانی که تینکر بل کوچکمان می خواست بدهد به همه دوستانش

 

 


   + ننه قدقد ; ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۸
comment نظرات ()