ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

دموکراسی

 

برای خواندن پست بلاگ اسپاتی به ادامه مطلب بروید.

باز هم کامنت هایتان گم شد. من پاکشان نکرده ام. خودشان غیب می شوند. در واقع من فقط می دانم کسی کامنت گذاشته اما نمی دانم چه کسی!


 

یک متنی مطالعه می کردم. دخترک پیشم دراز کشید، دستانش را دور گردنم حلقه کرد و بوسه بارانم  نمود و من یکی درمیان بوسه ها را جواب می دادم.

آخر کتاب را رها کردم و من نیز خودم را غرق کردم در استخر بوسه های پرآبش. کتاب را سپردم برای لحظاتی که خواب چشمان دخترک را می ربود.

آهسته در گوشش گفتم: شما بزرگ بشی بری دانشگاه من چیکار کنم؟ نمی شه شما بزرگ نشی؟

هوچهر: من برم چی میشه؟

من: دلم برات تنگ میشه.

هوچهر: مادر من اول باید شوهر پیدا کنم یا برم دانشگاه؟!

من: هر کدوم دلت بخواد. اما فکر کنم اول بری دانشگاه بهتر باشه. فکر کنم شوهر بهتری هم پیدا کنی. خب حالا شما اول کدومو می خوای انجام بدی؟

کمی فکر کرد و گفت: خب ب ب اول میرم دانشگاه.

 

باید به بچه ها حق انتخاب داد، ولو اینکه هوشمندانه طوری حق اتخاب بدهیم که گزینه مورد نظر ما را انتخاب کنند. این می شود همان دموکراسی که ما داریم خودمان را برایش هلاک می کنیم!

 

 

 

 

 

 

   + ننه قدقد ; ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٢
comment نظرات ()