ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

خانه امن است

 

 

عصر یک شنبه ای تابستانی و هوا بارانی است. صدای نفس های منظم آقای شیر از اتاق خواب و از اتاق کودک صدای دل انگیز دخترکی چهارپنج ساله که در دنیای کودکانه اش غرق است به گوش می رسد. 

صدای باران روح نواز است. اتاق نشیمن را با شمع های جدیدم آراسته ام و بوی شمع های توت فرنگی که از فروشگاه یک دلاری خریده ام، فضا را معطر نموده. دو شمع را دختری برده به اتاقش. وقتی با هیجان نگاه می کردم به خرید ارزان و معطرم و دانه دانه انواع رایحه ها را اشتشمام می کردم، دوتا را طلب کرد، وقتی از دادنشان امتناع کردم، گفت اما اگر او کودکی داشت بحث نمی کرد و از شمع هایش به او هم می داد! حالا حتماً او و عروسک ها باهم سرخوشند با شمع هایی که کیاست دخترک برایشان کاسبی کرد.

دیشب مهمان داشتیم و بازمانده لحظات شادی بخش دیشب، دو سبد گل طبیعی است که رنگ های گرم و شادشان را با دیگر رنگ های اتاق نشمن به اشتراک گذاشته اند.

دیواری که سبز کردم شادم می کند، گلیم الوانی که در لحظات آخر از خواهرم هدیه گرفتم، پر است از خواهرم، از رنگ های شاد، از هنر، از ایران و از تمدنی که دوهزار و پانصد سال قدمتش را به رخ می کشد.

آشپزخانه مرتب است، نقاشی کودک به سفیدی یخچال معنا داده است و صدای باران تنها صدایی است که سکوت را به چالش می کشد. مبل ارزانمان مهربان تر و نرم تر از روزهای نخستین شده و با باسن هایمان بهتر رفتار می کند. لیوان چای روی میز است و خرمایم لذیذتر از قبل بر زبانم می نشیند.

 

این روزها خانه پر است از امنیت، از لحظات شاد؛ شادی هایی که باید با همه قسمت کرد، با همه آنهایی که روزی سطوری می خواندند پر از سختی. 

 

 

 

   + ننه قدقد ; ٥:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٦
comment نظرات ()