ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

من تنها نیستم

 

راستش یک سری کامنت های خصوصی من را بر آن داشت تا این پست را بنویسم. هرچند زیاد اینطور فعالیت ها را دوست ندارم. من یک مادرم، یک مادر گاهی خسته که می خواهد تنها همان مادر بماندو اینطور جنب و جوش ها را بگذارد برای جوان تر ها.

 

برای خواندن پست بلاگ اسپاتی به ادامه مطلب بروید. 


 

هر روز که به روز موعود ـ روزی که باید با سی سال خاطره وداع می کردم ـ  نزدیک می شدم، بیشتر کابوسش را می دیدم. به هرکس نگاه می کردم، یک بار سنگین روی قلبم سنگینی می کرد که شاید این آخرین دیدار باشد. نکند این دوست، آن فامیل، آن مادربزرگ مهربان و دیگری و دیگری در نبودم جهان را ترک کند. نکند حسرت خوب ندیدنشان روی دلم بماند؟

هر شب کابوس ماشینی را می دیدم که والدینم از فرودگاه بر می گشتند و می پرسیدم آخر به کدامین گناه، محکومشان می کنم به ندیدن فرزنشان که این تنها انتظارشان بود، در برابر همه وجود و توانمندی هایی که سخاوتمندانه به من هدیه کرده بودند.

در هر حال روز موعود آمد. ما بودیم و ده چمدان از خلاصه زندگی مفصلمان که بارها پر و خالی شده بودند. انتخاب میان همه متعلقات سخت بود. حتی چند روزی به انتخاب لباس مناسب برای خودم و هوچهر فکر کرده بودم. انتخاب لباس هوچهر آسان بود اما برای من لباسی که بشود ایران را با آن ترک کرد و با آن وارد آمریکا شد و بیست و چهار ساعت نشستن و سرویس دادن به دخترک پر تقاضای خسته چهار سال و نیمه را تاب آورد، برای خودش پروژه ای بود!

پروژه انجام شد و لباسم را انتخاب کردم: یک دامن ماکسی پرچین، یک بلوز گشاد و یک مانتوی جلوباز طرح سنتی، یک جوراب شلواری نازک زیر دامن ماکسی ام و یک صندل که بشود آسان پوشید و در آوردش. لباسی که برای هوای سرد تهران و هوای گرم مقصد مناسب باشد و بار زیادی آن سوی مرز روی دستانم تولید نکند. بدون یک خط آرایش که می دانستم با اشک هایی که خواهند آمد و خطوط مشکی همراشان و برای ساعت ها پرواز و بی خوابی، باید صورتم تنفس کند و آرایش خسته اش خواهد کرد.

چمدان ها را باید تنها می بردیم؛ من، آقای شیر و هوچهر. خانواده را گذاشتیم پشت شیشه ها تا کارهای مرتبط را انجام دهیم و برگردیم برای آخرین خداحافظی، برای عیان کردن اشک هایی که بارها در تنهایی ریخته بودمشان.

آقای شیر ده چمدان را رد کرد، من و هوچهر باید به سرعت از گیت بازرسی خواهران رد می شدیم تا چمدان ها را آن سو تحویل بگیریم.

زن بازرس پس از بازرسی بدنی گفت: جوراب پوشیدی؟

گفتم بله جوراب شلواری.

گفت: دامنتو بزن بالا.

دامنم را بالا زدم.

گفت: جورابت نازکه. برو شلوار بپوش زیر دامنت.

گفتم: خانوم دامن منو زدی بالا تا جورابمو ببینی، چه فرقی می کنه که جورابم نازکه یا کلفت؟!

گفت: اگه دولا شدی چی؟ یه تیکه از پات پیدا میشه. اصلاً راه میری پاهات سایه می ندازه، انگار لختی!

خونم به جوش آمده بود. گفتم: انگار لختم؟ بعد از پوشیدن یه دامن پرچین بدترکیب، یه بلوز روش، یه مانتو روش، یه جوراب شلواری زیرش، یه شال هم رو همش انگار لختم؟! نمی شه وقتی من دولا میشم، کسی زل نزنه به اون ده سانت پای من که جوراب هم داره؟ خانم من دارم مهاجرت می کنم. ده تا چمدون دارم، الان همه بی صاحب ریختن وسط سالن و واقعاً نمی دونم شلوارم تو کدوم چمدونه، اصلاً نمی دونم اون چمدانای بسته رو چطور میشه وا کرد! من الان هزار تا فکر دارم.

گفت: پاسپورتتو بده، شلوار که پوشیدی بیا بگیرش.

آخرین خشم ها را بلعیدم تا بروند کنار انبوه تمام آن دیگر خشم ها که پیشتر بلعیده بودم. همه جملاتم را فرو دادم. دلم می خواست فریاد بزنم: زن.یکه ندید بدید پرعقده، من مسوول تمام حقارت ها و عقده های جن.سی تو نیستم. برو یقه یکی دیگرو بگیر. من یک شهروند محترمم که تو فرقشو با یک زن ... نمی تونی تشخیص بدی. یعنی نه شعور اجتماعیشو داری و نه متاسفانه آی کیوشو. دلم برات میشوزه و این بدترین احساسیه که کسی می تونه نسبت بهت داشته باشه و این پایین ترین سطح احترام اجتماعی هست که داره نسیبت میشه! اما همه را در یک نگاه عاقل اندر سفیه پرنفرت خلاصه کردم.

چمدانی  را که احتمال می دادم حاوی شلوار باشد،  میان فرودگاه باز کردم. رفتم به بازرسی خواهران. زل زده بودند به من. گفتم اتاق پرو ندارید؟ دوست ندارم جلوی بقیه لباس عوض کنم. تمام تنم می لرزید. میان تمام غصه هایم، همه اشک هایی که به زور قورتشان داده بودم، همه جدایی هایی که می خواستم انکارشان کنم، جای اینطور توهین ها را نداشتم. شلوار را زیر دامنم پوشیدم! اجازه عبور گرفتم و به نگاه های خیره مردم فرودگاه که زل می زدند به شلوار زیر دامنم لبخند می زدم.

برگشتم برای خداحافظی. برای آخرین اشک ها، برای خداحافظی با سمبلی از تمام متعلقاتم.

یادآوری خاطره بازرسی خواهران یکی از صدها  خاطره مشابهش است، اما ثبت آخرین لحظات وطن، با چنین هراس ها و توهین هایی منصفانه نبود. همان جمله ای که با بغض توی صورت بازرس قی کردم.

در هر حال اینها را نوشتم، برای آنها که می پرسند چطور کابوس می بینم. شاید همه تجربه مشابهی ندارند، شاید با همین تجربه همه کابوس نبینند، اما اینجا می گوید که افراد بسیاری چنین تجربیاتی دارند و شاید کابوس های مشابهی.

 

  • در جواب سوالتان که چرا شلوار را با دامن جایگزین نکردم اینکه آنقدر شلواری که پیدا کردم نسبت به لباسم بی ربط بود که ترکیبش زیر دامن باز بهتر بود! جلوی مانتو هم باز بود، احتمالاً اجازه نداشتم با شلوار بپوشمش.

 

 

   + ننه قدقد ; ۳:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٦
comment نظرات ()