ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

پرچم

 

اصولاً یک پرچمی دارم توی دستم. یک پرچمی که می گذارمش آن جلوترها، بعد می دوم تا برسم به آن، بعد برش می دارم باز می برمش جلوتر و باز تلاش می کنم تا برسم به آن.

یک روزی پرچمم را گذاشته بودم آن سوی آب ها. به نظرم آن سوی آبها خیلی دور بود و آخر دنیا. باید خیلی تلاش می کردم تا می رسیدم به پرچمم. یک طورهایی مثل آن به خوبی و خوشی زندگی کردند آخر داستان ها درباره دو عاشق بود که همیشه نشان می داد آخر ماجراست، گو اینکه در دنیای واقعی اولش بود.

حالا رسیده ام به پرچم؛ آن سوی آبها، همان جا که در دنیای واقعی اول ماجراست. پرچمم را هل داده ام جلوتر. آن جلوترها که  شغل مناسب دارم، خانه بزرگی دارم و گمان می کنم خیلی دور است.

تلاش می کنم یاد روزهایی بیفتم که آرزو داشتم کنار این پرچم ایستاده باشم و هیجان را باز گردانم اما آدمی است دیگر! حالا که رسیده ام مدام دلم پنیر تبریز می خواهد و بیسکوییت نیم چاشت گرجی. دلم یک کالباس وطنی راحت می خواهد که مدام نخواهد مواد رویش را بخوانم که ببینم از آن خوک لعنتی عمل آمده است یا نه (اسم خوک می آید قیافه بینوا می آید جلوی چشمانم و احساس تهوع پیدا می کنم، باور کنید دست خودم نیست). دلم برای همه آن چیزهایی که روز آخر ناگزیر جایشان گذاشتم تنگ شده است. همه کتاب هایم، آلبوم هایم. اصلاً زعفران سابم که پیدایش نکردم، آن ببعی دخترک که قر می داد و آواز می خواند.

انگار دنیای من دایره است و مسیر مستقیم نبود و خبر نداشتم. حالا پرچمم رفته نشسته کنار زعفران سابم! آرزو دارم کار مناسب داشته باشم، بعد بخواهم بروم تعطیلات. خودم را می بینم که دارم بلیط برای ایران می خرم، سوغاتی می خرم و لم می دهم روی تخت دوران دختری ام در منزل مادرم.

نه اصلاً به آخر تعطیلاتم فکر نمی کنم. می خواهم همان جای دایره بمانم.

 

 

   + ننه قدقد ; ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٦
comment نظرات ()