ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

عنوان ندارد.........

گمان نمی کنم بتوانم بر این متن، چیزی اضافه تر بنویسم...........

 

در گیر واگیر بدبینی همه جانبه مان به آینده مملکت و اوضاع موجود، این اتاقک هایی که شهرداری در سطح شهر پراکنده است برای رواج دوچرخه سواری برایمان روزنه امیدی بود! و مارا واداشت به اینکه تلاش کنیم تا سهم کوچکی ادا کنیم در رعایت بهداشت همه جانبه شهرمان؛ کمک به تمیزی هوای شهر، صرفه جویی در مصرف انرژی های فسیلی، ورزش و کمک به سلامت خانواده و ... .

 

یکی از همین ها نزدیک خانه مان علم کرده بودند. رفتم سراغش و مسیرهایش را پرسیدم و در خیال خود دیدم که با دوچرخه می روم دنبال هوچهر از مهد برش می گردانم و اجباراً ورزش می کنم و عضلات سی و چند ساله ام را کمی جمع و جور می کنم و به به و چه چه و این حرف ها. در ادامه تخیلات شیرینم و برنامه ریزی برای آنکه در طول روز دوچرخه را کجای خانه ام نگهداری کنم تا شب تحویلش بدهم و این حرف ها، در حالیکه پنج هزار تومانی ام را در دستم گرفته بودم تا عضو این جنبش شوم پرسیدم آیا وسیله ای وجود دارد که وقتی دخترک چهارساله ام را سوار می کنم، ایمنی اش را تضمین کند، مرد لبخندی زد و گفت کرایه دادن دوچرخه به خانم ها ممنوع است!

فکر کنم لبخند آن مرد به اندازه تمام توهین های این قانون و یا بیشتر مرا ناامید کرد. نمی دانم شاید هم عصبانی، تنها تلاش کردم که خرد نشوم اما یقین دارم که مابقی احساساتم را گم کردم، اصلاً نمی دانستم عصبانی هستم، اندوهگینم، شرمسارم، ناامیدم یا همه اینها، فقط می دانستم یک جایی توی دلم درد می کند، یک زخمی دارد که مرئی نیست و کسی باورش نمی کند.

 

   + ننه قدقد ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٥
comment نظرات ()