ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

در سه سال و هشت ماهگی

 

هیچ. تنها لب کلام این است که با هوچهر سه و سال و هشت ماهه هم حال می کنیم!

 

 

هوچهر: مادر یادته بچه بودم بهت می گفتم نانایی؟

من: نه یادم نمی یاد.

هوچهر: منم یادم نمی یاد!

 *****************

هوچهر: مادر یادته بچه بودم به هپامیما می گفتم هاپایی؟!

******************

مادر میشه برای عقدم خاله شیما موهامو رنگ کنه؟ آخه خیلی خوب رنگ می کنه!

******************

باز هم آقای شیرِ مرا کش رفته برای خودش. به من می گوید: این داماد منه. برو برای خودت یه داماد دیگه پیدا کن.

می گویم: نمی شه شما یه داماد  دیگه برا خودت پیدا کنی؟

جواب می دهد: نه خانم مربیم گفته خوب نیست هی داماد عوض کنیم!

به آقای شیر می گوید: من الان آسا هستم، الان عروسیمونه. زود باش دیر شد دیگه. باید فیلم بردار هم بریم، کیک هم باید دهن هم بذاریم. هنوز هم نی نی نداریم. بعد یه دختر خوشگل از توی دل من درمیاد اسمشم هوچهره! پاشو الان باید باهم برقصیم!

آقای شیر چشم دوخته به صفحه کامپیوتر و سرگرم کار است، می گوید: امروز بارون اومده عروسی به هم خورده! فعلاً هم افسر اومده جریمم کرده، از اینجا نمی تونم تکون بخورم. عروسی فرداست.

هوچهر هم با بغض می گوید: اصلاًً دیگه آسا نمی شم میرم هوچهر میشم!

بعد هم  گریه کنان قهر کرد و لباس عروسش را که همانا پیراهن و شال من بود انداخت و رفت! به اینجا که می رسد باید بروم منت کشی هوکم* و خواهش کنم که آسا بماند!

*havak: هووی کوچک

 

   + ننه قدقد ; ٥:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٧
comment نظرات ()