ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

No....She is not cool

یک ـ وارد سالن کنفرانس شدم برای ترینینگ. تنها یک شاگرد حضوری داشت کلاس که خانم مسنی بود و مابقی در کشورهای دیگر آنلاین حاضر بودند. کنار خانم مسن نشستم. در مدتی که مسوول ترینینگ که مردی سی و پنج ـ چهل ساله بود،  با همه اعضای آنلاین هماهنگ می کرد که صدا می شنوند، تصویر دارند و مابقی مخلفات، من و خانم مسن گپ می زدیم. فضولی راه گلویم را بند آورده بود. دلم می خواست بدانم آن خانم بالای شصت و پنج در کلاس ترینینگ چه می کرد. 

در هر حال هرچه در باب رشته اش بلغور کرد آن هم با نجوا متوجه نشدم. زبان دوم از این مکافات ها و البته سوء تفاهم های پس از آن زیاد دارد.

کار مربی تمام شد و نگاهی به من و خانم مسن انداخت. رو به خانم مسن کرد و گفت: آنا! برو در رو ببند.

دستپاچه شدم، تمام مدت کلاس فکر می کردم چرا به من نگفت، چرا خانم پیر را فرستاد. چه افتضاحی. نمی خواستم رویم را برگردانم، شرمنده بودم. اما خانم آنا به ظاهر ککش هم نگزیده بود.

دو ـ امروز رفتم برای خودم قهوه بریزم. یک خانم و یک آقا کنار قهوه جوش گپ می زدند. خانم از پشت خیلی برازنده بود؛ قد بلند، لاغر، خوش هیکل و خوش لباس. بلوز آبی آسمانی یقه شومیز همراه شلوار آبی نفتی با یک روسری که با گره قشنگی دور یقه بسته شده بود.

من و همان آقا قبلاً کنار همین قهوه جوش دوست شده بودیم و از او خواسته بودم منِ چای نوش را با تمام آن انواع قهوه آشنا کند؛ همان روزی که جنتلمنانه خواسته بود برایم قهوه بریزد و من نمی دانستم باید کدام را برگزینم. آن روز گفتم که ایرانیم و ما چای می نوشیم و ... . از دور با صدای بلند سلام کرد و گفت به موقع رسیده ام. قهوه تازه است. باید دو دقیقه صبر کنم تا برایم بهترین قهوه عالم را بریزد. خانم خوش لباس برگشت. همان خانم آنا بود. باهم خوش و بش کردیم. مرد گفت اولین قهوه مخصوص من است. خانم آنا پلک نازک کرد و گفت مرد یادش نرود او تنها زنی است که باید برایش اولین ها را بریزد!

دست پاچه شدم. نمی دانستم باید چگونه واکنشی نشان دهم. به این نوع شوخی ها آن هم در محل کار عادت نداشتم. گفتم دو دقیقه نمی توانم بایستم و امروز چای می نوشم و باید بروم. نمی دانستم باید می ماندم و اولین قهوه را می گرفتم، می ماندم و دومین قهوه را می گرفتم یا بر اساس تصمیم ناخودآگاهم باید می رفتم. ظاهراً این یکی هم تصمیم نادرستی بود! مرد متوجه واکنش غیرعادیم شده بود، گفت: او در برخورد اول آدم سختی است اما بعد راحت می شود. چرا دو دقیقه صبر نمی کنم، یعنی اینقدر سرم شلوغ است. گفتم بله! بعد موضوع صحبت و گپ زدن و شوخی کردن مسیرش را عوض کرد و سوژه شلوغ بودن سر من جذاب تر از قهوه شد.

بعد یک پیوندی ایجاد شد میان من و قهوه و شلوغ بودن سرم! مرد به خانم آنا گفت: ببین باعث شدی خانم بی قهوه برود. خانم آنا گفت خیلی هم با من دوست است و قبلاً با من آشنا شده و کلی گپ دوستانه زده ایم. 

خوشابه حالشان که می توانستند از هرلحظه ای برای شادمانی استفاده کنند اما من بیشتر دستپاچه شدم و تمام تلاش هایشان را برای آنکه با من صمیمی شوند و من احساس راحتی کنم نقش بر آب کردم! نمی توانستم تصمیم بگیرم که بمانم یا بروم.  دو کریم* برداشتم در چایم خالی کردم! شکر هم ریختم. گفتم اینها چه می دانند ما چای را با کریم نمی نوشیم! اولین قهوه را برای خانم آنا ریخت. مرد گفت هنوز هستم و قهوه آماده شده. گفتم برایم بریز. قهوه را ریخت، نفس راحتی کشیدم، قهوه دوم را بی دردسر و بی آنکه نه سیخ بسوزد نه کباب برداشته بودم. اما کریم نریختم و به سرعت دور شدم. در دو دستم دو لیوان نوشیدنی مسخره بود که هیچ یک را دوست نداشتم. هنوز زن و مرد با هم شوخی و کل کل می کردند.

می دانستم برخورد امریکایی آن بود که بایستم در شوخی ها شریک شوم و اصرار کنم که نه اول باید برای من بریزد، بعد اما دومی را بگیرم. می دانستم این نوعی دست دوستی دراز کردن آمریکایی بود که من روش فشردنش را نمی دانستم و آدم کولی** نبودم؛ چیزی که آمریکایی ها خیلی دوست دارند.

خانم آنا دست کم پانزده سال از مرد بزرگتر بود. اما اینجا در فرهنگ آمریکایی سن با هیچ واژه ای تعریف نمی شود. بانوی شصت و پنج ساله درس می خواند و ترنینگ می گذارند، بانوی شصت و پنج ساله را با نام کوچک صدا می کنند، بانوی شصت و پنج ساله در کلاس را بی هیچ دلخوری می بندد وقتی من و مربی هردو می توانستیم در را ببندیم، بانوی شصت و پنج ساله برای مرد پنجاه ساله عشوه گری می کند و درباره عشوه گری باهم شوخی می کنند، بانوی شصت و پنج ساله زیبا لباس می پوشد و با خانم سی ساله از پشت مو نمی زند، عروس بانوی شصت و پنج ساله با نام کوچک صدایش می کند و ... .

اینجا بزرگتر و کوچکتر با سن تعریف نمی شود. اما برای من سن پر بود از تعریف، پر بود از احترام برای بزرگترها. 

حس خوبی نداشتم چون احساس کرده بودم باید خودم را با آنها هماهنگ کنم. مهم نبود هر کدام چه تعریفی برای سن داشتیم اما وقتی در اقلیت باشی به واقع آسانترین راه هماهنگ شدن است و این را دوست نداشتم. می خواستم خودم باشم و تمام تعاریفم را  حفظ کنم.

 

دو لیوان نوشیدنی مضحک را روی میز گذاشتم.

 

به خودم یادآوری کردم بار دیگر در کنار قهوه جوش، درباره جایگاه سن در فرهنگم برایشان بگویم و یادم باشد روی دوهزار و پانصد سال قدمتش تاکید کنم، هرچند دیگر آدم کولی حساب نشوم. حتماً خانم آنای شصت و پنج ساله با شنیدنش هیجانزده می شد.

 

 

*creme

**cool

 

 

 

   + ننه قدقد ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢۸
comment نظرات ()

چه کسی می داند چند آجر از وجودم و کدام ها را می توانم برای خود نگه دارم؟

 

در زندگی امریکایی همیشه آدم دیرش شده! همیشه وقت تنگ است. حتی در ویک اند احساس می کند باید بیشتر خوش بگذراند آخر وقت زیادی ندارد!

دخترک را کمتر می بینم. دلم برایش تنگ می شود. زنگ می زنم مدرسه می گویند نمی شود بیاید پای تلفن. حتی وقتی بیمار است و نگرانم که نتواند احساسش را بگوید، که با تب و گلودرد تنها بماند، اجازه نداریم صحبت کنیم. او هم باید بجنگد. او هم یک مهاجر کوچک است. یک سوم بار خانه روی سر او هم آوار شده و اینها برایش جدید است اما او هم بزرگ شده، آنقدر متفکر حرف می زند که دیگر نمی شناسمش.

او را در کلاس با یک قاب عکس و یک گلدان تنها گذاشته ایم. وقتی دلش تنگ می شود می رود کنار قاب عکسش و با من و خودش و ببر داخل عکس و آقای شیر حرف می زند. اینها را خانم مونتسوری توصیه کرده. صبح ها نمی خواهد برود. دیروز مریض شد و نرفت. حالا که مریض شده بود و خانه نشین، مادام می گفت می خواهد برود مدرسه!

رییسم می گفت حتماً امروز هم خانه بمانم، در کنار دیروز که زود رفتم! اینجا کسی به دروغ فامیل هایش را نمی کشد و کودکش را مریض نمی کند که سر کار حاضر نشود، پس رییس ها هم به زور می خواهند خانه نگهت دارند وقتی کودکت مریض است. هوچهر بیمار را آقای شیر نگه داشت و تمام همکارانش امروز حال دخترک را پرسیدند، همه نگران بودند و گمان نکنم کسی در دلش گفت: آره جون خودت! 

دخترک انگلیسی حرف می زند اما گاهی پرغلط. اما مهم این است که با اعتماد به نفس پرغلط حرف می زند. در همین راستا در خانه می خواهد انگلیسی صحبت کنیم و کودک تودارم را می شناسم که خانه برایش مکان امنی است که تمرین صحبت کردن می کند و آزادانه اشتباه می کند و به آسانی درباره کلمات و معنایشان می پرسد؛ کاری که یقین دارم در مدرسه انجام نمی دهد. مابقی مسیر را صدها نفر طی کرده اند و آخر داستان را از َبَرم. روزهای نخستین می گفتم که هرگز با دخترک انگلیسی صحبت نخواهم کرد تا فارسی را فراموش نکند اما نمی شود، وقتی تنها پناهش هستم. چشم امیدم به شعر ای ایرانیست که هنوز عاشقانه دوست دارد و می خواند و من با صدای نازکش که اوج می گیرد مخفیانه اشک هایم را پاک می کنم. به آکادمی گوگوش که بخشی از آن را در مراسم اختتامیه مهدکودکش در ایران اجرا کرد، به لطف تنبکی که هنوز گوش می کند و تمامش را از بر می خواند. به عمو تم و خانوم بک یادگار کلاس موسیقی اش. به همه آنچه در ذهنش کاشتم، برای فرداهایش، برای تقویت ریشه هایش.  

حقیقت این است که ایران دارد کمرنگ می شود، هر لباسی که خراب می شود یا کرمی که تمام می شود و دور می اندازم، هر وسیله جدیدی که می خرم، یادم می آید که این ایران است که دارد رخت می بندد. 

اما کار، عالی است. سوار دنیا بودن و گشت زدن بدجور می چسبد. از اقصا نقاط جهان پروژه دیدن آدم را مشعوف می کند. همه فراوانی ها و برخوردهای فرندلی و به دور از نژادپرستی روز آدم را زیبا می کند. وقتی از پنجره آفیس ابرهای خاکستری که دارند بر سر بارش جدل می کنند به چشم می رسند، که باران زیر پایت فرود می آید نه بر سرت، که ابرها کنارت هستند نه بالای سرت، وقتی در کافه تریای کمپانی انواع غذاهای بین المللی سرو می شود برای تمام همکارانت (به جز غذاهای ایرانی البته!) و همه آن دیگرها که از حوصله بحث خارج است،  از من مادر دیگری می سازد. یک مادری که یادش می رود کودک تا شش سالگی نباید بیش از چهار یا پنج ساعت در محیط خارج از منزل بماند. یک مادری که خودش را گول می زند که اشکالی ندارد او هم دارد ساخته می شود، بگذار شانه هایش آبدیده شوند. یک مادری که منم هایش بیش از قبل فریاد می زنند که اگر تمامش کودک پس من کجای این جهان ایستاده ام. 

و در آخر وقتی  تمام حروف پروزن کلمه مادر خوب بر شانه هایت سوار شدند، یعنی همه پارادوکس ها در وجودت جا خوش کرده اند تا وقتی کنار ابرهای خاکستری ایستاده ای، وقتی غرق لذتی و تنها یک قدم مانده تا روی ابرها سوار شوی تصویر کودک حایل شود. تا اگر رفتی رنجت دهد و لذت بر تو حرام شود و اگر ماندی حسرت نرفتن تا ابد بر دلت بماند. 

 

باید پارادوکس ها را با همه وجودت ببلعی تا به واقع مادر شوی.

اگر مادری اما هنوز پارادوکسی سراغت نیامده بدان هنوز فرسنگ ها با واقعیت مادری فاصله داری و بدان که دیر یا زود خواهد آمد.

اگر مادر نیستی دست کم این رنجشان را بشناس و ارج بنه.

 

 

 

 

   + ننه قدقد ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٤
comment نظرات ()

برد یا باخت

 

گفتم: برد کردیم.

 

آقای شیر گفت: نه....کمتر باختیم.

.

.

.

.

.

.

.

 که آمدیم امریکا

 

 

و راست می گفت.

 

 

 

   + ننه قدقد ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢۳
comment نظرات ()

تنها برای چند ثانیه

 این دست مقایسات برایم مکرر اتفاق می افتند. گاهی درباره شان خواهم نوشت. شاید روزی در خاطر کسی ماند؛ کسی که روزی این سطور را از نظر گذرانده بود.

 

برای خواندن پست بلاگ اسپاتی به ادامه مطلب بروید.

 

بعداً نوشت: یعنی چرا کامنت های من رو قورت داده این پرشین بلاگ؟! عدد نوشته شده اون بالا با کامنت هایی که مشاهده میشه فرق داده! اگه کامنتتون نیست من پاکش نکردم، پرشین بلاگ قورتش داده. شکمو! 

 

 

ادامه مطلب
   + ننه قدقد ; ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٩
comment نظرات ()

Spell it please

 

کودک بهتر است. یک پست در اسرع وقت در بابش خواهیم نوشت و به کامنت ها پاسخ خواهیم داد. می بخشید برای تاخیر. وقتمان تنگ است!

 

برای خواندن پست بلاگ اسپاتی به ادامه مطلب بروید.

 

 

 

ادامه مطلب
   + ننه قدقد ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٦
comment نظرات ()

درد دارد

قبل نوشت: می توانید پیش از آنکه شروع به خواندن کنید روی آهنگ "نمیشه" سمت چپ صفحه کلیک کنید. گاهی بعضی ها عجیب صدای آدم را فریاد می زنند.

...........................................



هوم سیک کودکانه خیلی درد دارد، خیلی.

هیچ می دانستید کودکان نمی توانند گریه کنند برای دلتنگی هایشان؟ میان حجم عظیم آنچه نمی دانند، آن احساساتی که نمی شناسند یکی هم دلتنگیست. بلد نیستند سبکش کنند.

دخترک با کسانی که دلش برایشان تنگ شده حرف نمی زند. نمی داند می شود بغض آدم بترکد وقتی کسی آنسوی خط می گوید "الو" ، چند دقیقه که گریه کرد سبک می شود بعد می تواند حرف بزند و بخندد.

عکس عروسی دو خواهرم را و دوستان مهدکودکش را پنهان کرده بود، زیر تختش.

دیروز در مدرسه دو صورتک میان کاردستی ها درست کرده بود و می گفت: این ونداست، این رها. اینها دو دوست صمیمی اش بودند. مرا برد کنار وندا و رهایش که آویزانشان کرده بود در برابر چشمانش.

دخترک حریم خصوصی بزرگی دارد. می خواهد که داخلش نشوم. می خواهد من نبینم. باید وانمود کنم که نمی بینم. دلتنگی ها را گذاشته در مرکز حریمش؛ حریمی که دیوارش شیشه ای است اما ورود به آنجا ممنوع است.



صبح ها می گوید که نمی خواهد مدرسه برود. می گوید مادر من می خوام دوست فارسی داشته باشم. مادر نمی شه زودتر بیای دنبالم؟ می گوید مادر دیروز توی مدرسه دلم درد گرفته بود، نمی دونستم انگلیسیش چی میشه و من خجالت می کشم که دلم درد نمی کرده، که انگلیسی اش را می دانم. 



وقتی برمی گردد خانه، در آغوشش می گیرم. ماساژش می دهم، شانه های کوچک و پاهای کوچکش را برای مقاومت و ایستادگیشان. از شانه های کوچکش عذرخواهی می کنم برای همه بار سنگینی که رویشان نهاده ام، که کودکیشان را نادیده گرفتم. 

خودم را باور نمی کنم. یادم هست من آن مادری بودم که می خواستم آب توی دل بچه ام تکان نخورد، حالا دارم زخم های کودک را با نمک درمان می کنم. وقتی برای دردش جیغ می کشد، تنها می گویم می دانم که درد دارد، چاره ای نیست، باید هوچهرم تحمل کنیم.

سندرم "من مادر بدی هستم" باز این روزها فعال شده.

و باز میان تمام آن احساساتی که نمی تواند به کلمات تبدیلشان کند و سوال هایی که نمی تواند بپرسد سوال "چرا چاره ای نیست و چرا چاره ای نبود" میان آسمان و زمین معلق می ماند و من دهانش را می بوسم که نمی پرسد . چشمانش را هم می بوسم که معصومانه و مظلومانه نگاهم می کنند.



دخترک با گلدانش دوست شده و من نمی دانم "متشکرم" به زبان گیاهان در کدام بازه از طول موج هاست که دخترم را تنها نگذاشته که جورم را کشیده، که می توانم همراهش به صدای آرام دخترک که با گیاهش راز دل می گوید گوش بسپارم.

 

 

   + ننه قدقد ; ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٠
comment نظرات ()

فقط من و مادر

 

از کتابخانه برای دخترک فعالیت های گوناگون گرفته ام. یکی از آنها ساخت کلاه است. در کیت مربوطه لوازم برای دو کلاه موجود است.

 

هوچهر: من می خوام دوتا کلاه تولد درست کنم، برای وقتی که شما برام خواهر به دنیا آوردی، بعد تولدش بود. کلاه صورتی رو می دم به خواهرم. 

(رنگ صورتی را بیش از قرمز دوست دارد)

آقای شیر: حالا اسم این خواهرت چی هست؟

هوچهر: هنوز اسم نداره، حالا هر وقت اومد تو دل مادر براش اسم انتخاب می کنیم.

آقای شیر: اسمشو کی انتخاب می کنه؟

هوچهر: فقط منو مادر!!!!

.

.

.

.

 خودش تنهایی تصمیم گرفته که ما فرزند دیگری داشته باشیم و البته دختر باشد و صد البته کلی به من لطف دارد که می خواهد من هم در انتخاب نامش شریک باشم و تنهایی اسمش را انتخاب نخواهد کرد!

 

 

 

   + ننه قدقد ; ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٩
comment نظرات ()

آجرهای نشسته

آدم بزرگ ها را نگاه می کنم. پرند از کودکی هایشان. و بالطبع پرند از ردی که والدینشان به خصوص مادرانشان رویشان جاگذاشته اند.

بلوز هر کدامشان را بزنی بالا امضای مادرش را خواهی دید!

همه شان با آجرهایی که برایشان روی هم کار گذاشته اند ساخته شده اند؛ آجرهایی از جنس روح مادرشان، اگر مادر مضطرب بوده یا حسود یا آرام یا دروغگو یا بی مسوولیت و بی نظم، همه را فرستاده در روح کودک.

کودک بزرگ شده هیچ زمینه ای برای مضطرب بودن در محیط اطرافش موجود نیست اما مضطرب است، آخر مادرش مضطرب بوده وقتی آجرهایش را در سنین پیش از شش سالگی برایش می چیده.

 

یادمان باشد آجرهای نافرمی (آجرهای خوب همان طور اوریجینال نصب شود لطفاً!) که از تنمان درمی آوریم تا باعشق در تن کودکمان بکاریم را ابتدا بشوییم، هرچند رد رنگ خشممان یا اضطرابمان یا خودکم بینیمان رویشان بماند اما دست کم رنگ تر است و شاید وقتی خودش بزرگ شد بتواند با ردی از حسادت بجنگد اما آجرهای با دانه بندی حسودش را نه می تواند بشوید، نه خارج کند. دیگر ذاتش حسود است! 

 

 

 

 

   + ننه قدقد ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٧
comment نظرات ()

فرصت ها زود می میرند

 

من آدم خوش شانسی هستم که خواننده های فهیمی دارم، دیده ام که می گویم! شانس همه نیست.

 

ممنون که هستید. از همه خاموش ها هم ممنون!

 

برای خواندن پست بلاگ اسپاتی به ادامه مطلب بروید. 

ادامه مطلب
   + ننه قدقد ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢
comment نظرات ()

دستانم پر بود اما

گفت باید نام سه نفر را در لیست بنویسم تا در صورتی که من یا آقای شیر را پیدا نکردند با آنها تماس بگیرند.

گفتم کسی را نمی شناسم که بنویسم،  مهاجرت سخت است.

گفت می داند، مهاجرت را می شناسد. او هم مهاجر است، از بوسنی آمده وقتی کودک بوده، هوچهر را درک می کند. 

گفتم اگر در کشور خودم بودم، صدها نفر اینجا برایتان می نوشتم، اما امروز نمی دانم اجازه دارم نام همان چند آشنای معدود را اینجا بنویسم، اصلاً نمی دانم اگر بپرسم و بگویند رضایت دارند، به واقع رضایت دارند؟!

 

از مهاجرتش گفت، وقتی کودک بود و در کشورش جنگ شد، اینکه هنوز دلش برای وطنش تنگ می شود و هر سال باید برود خاکش را بو کند،  که با یک مرد بوسنیایی که پارسال به آمریکا آمده ازدواج کرده که پدر و مادرش اینجا هستند اما کافی نیست و هر سال رفتن واجب است، که امسال نمی تواند برود. اشک های نامریی اش به ذراتی شفاف در کاسه چشمانش بدل شده بودند، اشک های من هم. پر شدیم از درد مشترکی که نباید در بابش سخن می گفتیم.

باید با تمام قدرت می بلعیدشان، چرا که غیرحرفه ای حساب می شد اگر اشک های زندگی خصوصی اش وارد زندگی حرفه ای اش می شدند.

اشک های من نیز با تمام قدرت خود را آن سوی سنگ گردان چشمانم مخفی می کردند؛ خجالتی تر از آن بودند که جلوی غریبه  ها خود را عیان کنند. اما هر دو تار می دیدیم.

 

حالا می توانستم بروم. امضاها تمام شده بودند و من نام سه نفر را نوشته بودم. یادم آمد که مهاجرت با پوست کلفتی نسبت مستقیم دارد! 

پیش از آنکه مراسم امضاکنان دوساعته را شروع کنیم، دخترک را همراه معاون بوسنیایی سپردیم به نخستین روز مدرسه اش. دخترک بر خلاف ادعایش که گفته بود باید کنارش بمانم، چشمش که به مربی و بچه ها افتاد، به آسانی با من خداحافظی کرد و با شادی ترکم کرد.

اولین روز مدرسه خیلی آسانتر از آنچه تصور می کردم برگزار شد. 

کیفم مملو از امکاناتی بود مناسب ماندن در سالن مدرسه، حالا به ظاهر برنامه عوض شده بود! از پنجره دلباز کلاس، دخترک را نظاره کردم. گویی در همان چرخه مونتسوری به دنیا آمده بود و هیچ از آن نخستین روز، از آن زبان ندانستن دیده نمی شد. سرش را که بالا کرد، مادرش را دید که غرورآمیز و پرلبخند استقلال، امنیت و اعتماد به نفسش را نظاره می کرد. همه تمرکزش را رها کرد، به سمت در شتافت، در را گشود، دستانش را در برابر نگاه تمام شاگردان، معاون بوسنیایی و دو مربی دور گردنم حلقه کرد، بوسه بارانم کرد، بوسه ها که تمام شدند، سرش را به گوشم نزدیک کرد  و آهسته و پرهیجان نجوا کرد: مادر من دوووو تا دوست پیدا کردم.

بوسیدمش، در آغوشش گرفتم و گفتم: من برم هوچهر؟ گفت برو. گفتم عصر بیام دنبالت؟ مطمئنی تا عصر می خوای بمونی؟ گفت: بله.

 

وقت رفتن بود، شش سال کار عقب افتاده به انتظارم نشسته بود. کوله باری را که تقریباً پنج سال به دوش کشیده بودم با آسودگی بر زمین نهادم. سرم افراشته بود و شانه هایم سبک، دستانم پر بود اما؛ پر از هدایایی که دخترک به ازای شش سالی که به پایش ریختم تقدیمم کرده بود. وقت بیرون رفتن از درب ساختمان، برای معاون بوسنیایی دست تکان دادم، چشمان تارمان باز گره خورد و  به یاد آوردم که اگر معاون، اسراییلی بود بی آنکه پیشتر یکدیگر را بشناسیم باید نخستین جملات در باب اینکه باهم هیچ دعوایی نداریم می بودند! قدم هایم را سریع تر کردم، پر بودم از هیجان، باید پیش از فرود اولین قطرات اشک از در خارج می شدم. 

 

                            ساعت هفت صبح؛ اولین روز مدرسه

 

بعداً یک عکس بهتر و کمتر خوابالوتر اینجا نصب خواهد شد!

 

 

 

   + ننه قدقد ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳۱
comment نظرات ()