ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

افراد قابل اطمینان

 

برای خواندن پست بلاگ اسپاتی به ادامه مطلب بروید. 

ادامه مطلب
   + ننه قدقد ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٥
comment نظرات ()

اهمیت تربیت جن.سی

 

یک پستی هست که روزهاست حس می کنم به خوانندگانم مدیونم و آن آموزش جن.سی به کودکان است. روزها پیش می خواستم درباره اش بنویسم اما بار سنگین مهاجرت مانع شد و امروز متاسفانه تمام خلاصه نویسی های باارزشم و صدای دکتر فیروزی را  که با نیت وبلاگ نویسی نگهداری کرده بودم، از دست دادم.

با توجه به جامعه ای که زندگی کردن در آن را پذیرفتم، انتخاب روش های درست و موثر در تربیت ج.نسی برایم پررنگ تر شد. تلاش کردم تا پیش از ورود کودکم به مدرسه در این باره بیشتر بدانم و جالب آنکه آنچه یافتم به گمانم اگر ایران هم بودم باید می دانستم که فساد خزنده جامعه ایران که در آمار نیامده است هیچ کم ندارد از جوامع پیشرفته و چه بسا خطرناک تر و بی صداتر  است و قطعاً بی راه چاره!

 امیدوارم فرصت کنم تا آن خلاصه های باارزش را بازیابی کنم تا برایتان بنویسم.

در هر حال همه ما دیر یا زود با این سوال معروف کودکانمان روبرو می شویم که من چطوری به وجود اومدم.

بر خلاف تصور، هیچ زمانی برای پاسخ دادن به این سوال زود نیست! و باید خیلی پیش از پرسیدن این سوال آماده باشید تا با کلمات صحیح و متناسب با سن کودک به این سوال مهم پاسخ دهید و اگر تا امروز در این باره با فرزندتان صحبت نکرده اید هیچ نگران نشوید، از همین امروز منتظر یک موقیت مناسب باشید تا درباره اش با کودک صحبت کنید.

این سایت یک منبع مناسب برای بدست آوردن اطلاعات بیشتر در این زمینه است  و اینکه چگونه در این باره با کودکان سخن بگوییم را بر اساس سن و جنسیتشان از هم جدا کرده. 

عجالتاً مختصری می نویسم در باب اهمیت آموزش جن.سی توسط والدین. تربیتی که تاثیرش در دوران تینیجری فرزندان، خود را نشان خواهد داد.

اینها را بر اساس آمار آمریکا برایتان می نویسم:

آیا می دانید بیشتر تینیجرهایی که س.کس را تجربه کرده اند، آرزو می کردند که ای کاش دیرتر این کار را انجام می دادند؟ کمپین بین المللی جلوگیری از بارداری تینیجرها اعلام کرده است از هر سه نوجوان باردار، دونفرشان اعلام کرده اند که آرزو می کنند دیرتر س.کس را تجربه می کردند.

برای محافظت از نوجوانان برای عدم ابتلا به این معضل اجتماعی راهی بهتر از آگاهی دادن توسط والدین به فرزندان موجود نیست  و این تربیت جنسی را بهتر است از سن پایین و از زمانی که کنجکاوی های کودکان آغاز می شود شروع کرد. آمار نشان می دهد نوجوانانی که والدینشان تربیت جن.سیشان را در سنین پایین آغاز کرده اند، خیلی دیرتر به سراغ س.کس رفته اند و در موقعیت های حساس جن.سی تصمیمات بسیار هوشمندانه تری گرفته اند.

اول از همه مهمترین کاربرد تربیت جنسی، برای محافظت آنان از آزارهای جنسی است که باز بر اساس آمار، نود درصد آزارهای جنسی کودکان توسط افرادی صورت می گیرد که کودک می شناسدشان! افرادی مانند عمو، دایی، پدربزرگ و باید خدمتتان عرض کنم که تجربه شخصی من و تلاشم برای اطلاع رسانی به اطرافیان به من نشان داد، بسیاری از افراد جامعه ایرانمان که امروز خود والدین کودکانی هستند، به نوعی آزار جن.سی را تجربه کرده اند! تکان دهنده است نه؟ اما حقیقت دارد. شاید پست بعدی را اختصاص دادم به نوشتن تجربه والدین امروز و فرزندان دیروز تا به اهمیت این مساله پی ببرید. 

اول از همه نباید روی اعضای جن.سی کودک اسم گذاشت و باید نام اصلی آن را به او یاد بدهیم. از همین تریبون اعلام می کنم که اینجانب شخصاً در ایران این کار را نکردم چون تنها یک کلمه می شناختم که دوستش نداشتم اما از آنجا که در انگلیسی چندین کلمه با کاربردهای متفاوت برای این منظور موجود است، خوشحالم که دست کم کلمه انگلیسی مناسب را به او آموزش خواهم داد.

در هر حال دکتر فیروزی می گفت برای دختر بگویید: اندام تنا.سلی و برای پسر: آل.ت تنا.سلی.

در مرحله بعد این اعضا را به کودک معرفی می کنید و می گویید که این عضو خصوصی شماست و به جز پدر و مادر و دکتر آن هم در شرایط خاص کسی اجازه دست زدن به این عضو را ندارد و چون این عضو خصوصی است ما آن را می پوشانیم. به کودک آموزش می دهیم اگر کسی به عضو خصوصی اش دست زد اول باید فرار کند و محیط را ترک کند، دوم باید به سرعت به اطلاع والدین برساند و سوم آنکه اگر کودک به شما گزارشی داد مبنی بر آزار، شما نباید واکنش عجیب نشان دهید ، باید مامن کودک باشید. باید آرامشتان را حفظ کنید و مرجله بعدی مراجعه سریع به پزشک برای میزان آسیب و روانشناس برای از بین بردن اثرات احتمالی می باشد.

فکر کنم لازم باشد در همین مرحله بگویم که ساده اندیش نباشید و بدانید در راستای اطلاع رسانیم به تمام مادرانی که می شناختم در موقعیت مقتضی، از هر ده مورد دو مورد متوجه رفتار غیر عادی کودک خود در این زمینه می شدند و بررسی هایشان نشان داد که کودک چنین تجربه هایی دارد، تجربه هایی که بر خلاف تصور برای پسربچه ها به شدت دردناک تر و تاثیر گذارتر است  تا دختران و احتمال آنکه شما ندانید بیشتر. تجربه تکان دهنده من نشان از میزان بالای این معضل در جامعه ایران به دلیل عدم آگاهی والدین بود. من روانشناس نبودم و این اعداد برای آنکه تنها در تجربه شخصی من بگنجد، زیاد بود.

علت آنکه باید نام اصلی این اعضا گفته شود و به کرات درباره اش با فرزند صحبت شود آن است که کودک دریابد درست است که این عضو به عنوان یک عضو خصوصی معرفی شده اما با دیگر اعضای بدنش فرقی ندارد و باید بتواند با آرامش درباره اش با والدین صحبت کند.

و حالا سوال معروف تمام کودکان:

من چطوری بوجود اومدم؟

پاسخ دادن به این سوال با توجه به سن کودک متغیر است اما پاسخ شما باید منطبق بر واقعیت باشد. منطبق بودن توضیحات شما بر واقعیت این پیام را در آینده به کودک خواهد رساند که در آینده با هر سوالی می توانند سراغ شما بیایند؛ مهم ترین پیامی که باید به کودکان بدهیم.

پاسخ به کودک پنج ساله می تواند اینگونه باشد: پدر و مادر تو را درست کرده اند. بدن پدر یک چیزهایی دارد به نام اسپرم که آنها را در بدن مادر قرار داده. اگر کودک بیشتر پرسید، باید واضح تر یعنی علمی تر پاسخ داد تا جایی که کودک قانع شود. از شما چه پنهان دخترک من قانع نشد و آنقدر پرسید چطوری تا من پاسخ دادم: وقتی دو نفر همدیگر را خیلی دوست داشته باشند اینطور می شود. بعد قانع شد! نمی دانم کودک شما چند ساله است و کجا قانع می شود اما قرار نیست توجهش را به بخش س.کسی ماجرا جلب  و برای برداشتن ابرویش چشمش را کور کنیم. قرار است کودک برای پاسخ هایش تا سنین بزرگسالی به سراغ ما بیاید. و قرار است تا پیش از هشت سالگی در دنیای کودکانه شان بمانند و در آن سن لایه دیگری از آموزش جن.سی باید آغاز شود. 

و ماجرای زایمان را برایش توضیح دادم. هر دو روش را اما علمی (انتخاب کلمات بسیار مهمند). با وجود آنکه به او جای زخم روی شکمم را درباره خودش نشان دادم اما زایمان طبیعی را هم کمی برایش شرح دادم، که کودک از میان دوپای مادر هم می تواند متولد شود. همین کلمات قانعش کرد، کلماتی که در ذهنش نقش خواهند بست و روزی برای ارزیابی قابل اعتماد بودنم در ذهنش مرورشان خواهد کرد. باید فاتح میدان ذهنشان باشیم وقتی ضمیر ناخودآگاهشان از آنان می پرسند آیا والدینمان رفقای خوبی بوده اند و سادگیمان  را به بازی نگرفته اند، راستی آنها دروغ می گویند یا خیر؟

در بازی هایش هم بارها دیدم که دارد وضع حمل می کند! اما با خودم تکرار کردم: یادت باشد او در بازی هایش دارد مادر می شود، فرزند دارد و برایت عجیب نیست، ناراحت نمی شوی اما زایمان می رنجاندت؟ خب زایمان هم باید بکند برای مادر شدن! و اینگونه بود که شد بخشی طبیعی. همانی که باید می شد. از بازی های دخترک هم بیرون رفت به محض آنکه بزرگتر شد.

و به همین دلیل است که با جزییات برای کودک پنج ساله مراحل تشکیل نطفه را توضیح نمی دهیم؛ چراکه می خواهد امتحانش کند.

 

ابتدا سخت است، تمرین می خواهد اما باید ذهناً تمرین کنیم. باید آمده باشیم و هیچگاه غافلگیر نشویم در برابر آنچه می شود مقابلش غافلگیر نشد.

 

شاید بعداً بیشتر نوشتم، شاید نه. اما  این مقوله مهم است، خیلی مهم؛ یکی از مهم ترین و تاثیرگذارترین بخش های تربیت فرزند. پس درباره اش بخوانید و بخوانید. نگویید وقت ندارید. برای این یکی باید وقت در نظر بگیرید. از ما گفتن!

 

 

پانوشت: از آن نقطه های میان کلماتم بیزارم اما بیشتر از آن بیزارم که وبلاگ من برای سرچ همان افرادی که تربیت جن.سی درستی ندارند بالا بیاید!

 

   + ننه قدقد ; ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٤
comment نظرات ()

مَجاز زیبا

قانون دنیا همان است که بود، برده داری موجود است، داروغه ها هستند و ما خراج و مالیاتمان را می دهیم، تنها نمی دانیم که هستند، چون سیستم های الکترونیکشان  از مستمری مان سهمشان را بر می دارند.

خوشابه حال پیشینیان که دست کم می دانستند که برده اند!

 

برای خواندن پست بلاگ اسپاتی به ادامه مطلب بروید. 

ادامه مطلب
   + ننه قدقد ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٠
comment نظرات ()

خانه امن است

 

 

عصر یک شنبه ای تابستانی و هوا بارانی است. صدای نفس های منظم آقای شیر از اتاق خواب و از اتاق کودک صدای دل انگیز دخترکی چهارپنج ساله که در دنیای کودکانه اش غرق است به گوش می رسد. 

صدای باران روح نواز است. اتاق نشیمن را با شمع های جدیدم آراسته ام و بوی شمع های توت فرنگی که از فروشگاه یک دلاری خریده ام، فضا را معطر نموده. دو شمع را دختری برده به اتاقش. وقتی با هیجان نگاه می کردم به خرید ارزان و معطرم و دانه دانه انواع رایحه ها را اشتشمام می کردم، دوتا را طلب کرد، وقتی از دادنشان امتناع کردم، گفت اما اگر او کودکی داشت بحث نمی کرد و از شمع هایش به او هم می داد! حالا حتماً او و عروسک ها باهم سرخوشند با شمع هایی که کیاست دخترک برایشان کاسبی کرد.

دیشب مهمان داشتیم و بازمانده لحظات شادی بخش دیشب، دو سبد گل طبیعی است که رنگ های گرم و شادشان را با دیگر رنگ های اتاق نشمن به اشتراک گذاشته اند.

دیواری که سبز کردم شادم می کند، گلیم الوانی که در لحظات آخر از خواهرم هدیه گرفتم، پر است از خواهرم، از رنگ های شاد، از هنر، از ایران و از تمدنی که دوهزار و پانصد سال قدمتش را به رخ می کشد.

آشپزخانه مرتب است، نقاشی کودک به سفیدی یخچال معنا داده است و صدای باران تنها صدایی است که سکوت را به چالش می کشد. مبل ارزانمان مهربان تر و نرم تر از روزهای نخستین شده و با باسن هایمان بهتر رفتار می کند. لیوان چای روی میز است و خرمایم لذیذتر از قبل بر زبانم می نشیند.

 

این روزها خانه پر است از امنیت، از لحظات شاد؛ شادی هایی که باید با همه قسمت کرد، با همه آنهایی که روزی سطوری می خواندند پر از سختی. 

 

 

 

   + ننه قدقد ; ٥:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٦
comment نظرات ()

گدای آمریکایی

 

حتماً تا به حال بارها از تلویزیون ایران درباره گداهای آمریکایی شنیده اید و بارها از خود پرسیده اید آیا به راستی گدای آمریکایی وجود دارد؟!

جانم برایتان بگوید که بهله، درست شنیده اید وجود دارد!

اما خب شاید ظاهرشان یک تفاوت های خیلی جزیی دارد با آنچه شما در ذهن از گدا به تصویر کشیده اید.

مثلاً خب گدا هم صورتش آفتاب سوخته می شود وقتی شغلش اینگونه است که تمام وقت زیر آفتاب باشد، پس حق دارد یک چتر بگیرد بالای سرش و لابد ضد آفتاب با اس پی اف مناسب هم بمالد.

عینک دودی هم لازمه بی چون و چرای گدایی کردن است، مگر نمی دانید اشعه یو وی با چشم و خصوصاً دور چشم چه می کند! پزشک ها برای پیشگیری از ایجاد چروک های دور چشم مادام توصیه می کنند تا عینک دودی فراموش نشود.

در شغل گدایی باید کفش راحت پوشید تا کفش نامناسب مانعی برای پیشرفت در کسب و طی پله های ترقی نباشد. بهتر است ترجیحاً یک کفش ورزشی مارک دار خنک مناسب تابستان باشد تا پا نفس بکشد، هرچه باشد پا قلب دوم بدن است، نمی شود که بی توجه بود به این قلب دوم.

جوراب سفید، بهداشتی ترین و مناسب ترین نوع جوراب برای پوشیدن همراه کفش ورزشی است. میکروب ها که با هیچ ترفندی نمی توانند خود را در پهنه اش مخفی کنند و رنگ بازتاب کننده اش گرما را در خود نگاه نمی دارد.

و قطعاً وقتی گدای محترم یک عضو معلول دارد یا ندارد اما حس پیاده روی ندارد، حق مسلمش است که یک ویلچیر تمام اتوماتیک داشته باشد، آخر مگر گدا جان دارد با دست های رنج دیده اش که ساعت ها چتر را نگاه داشته است، چرخ های ولیچیر بچرخاند، اصلاً مگر گدا دل ندارد که با ویلچیر برقی تند براند و ویراژ بدهد؟!

ساعت مچی هم لازم دارد، یعنی بدون ساعت مچی در خیابان چطور بداند ساعت کارش چه زمانی به پایان می رسد؟ اصلا دیر برود جواب همسرش را چه بدهد؟!؟! یا چطور بداند قیمت ساعت کاریش به طور متوسط یا لحظه ای چقدر است؟

 

فکر کردید شوخی می کنم؟ نه جانم تمامش جدی بود، عکس هم فوتوشاپ نیست، در اینترنت هم پیدایش نکرده ام، با دستان خودم عکس گرفته ام و گدای متشخص و متمدن آمریکایی هم بابت عکس گرفتنم برایم دست تکان داد و لبخند زد!

 

 

 

 

 

   + ننه قدقد ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٢
comment نظرات ()

فرشته به خواب می رود اما وجدان بیدار است

وقتی زن ها مادر می شوند، دو دستی می چسبند به دنیا. نه چون عاشق زندگی می شوند و انگیزه پیدا می کنند برای زنده ماندن، که از مردن می ترسند. ضمیر ناخودآگاشان روزی چند بار می پرسد: اگر مردم، کودکم چه کند؟ 

 

دخترکم زیادی صبور است. در یک عروسی دستش خورده بود به بخاری گازی و در جا تاول های بزرگی بر جای سوختگی جا خوش کرده بودند. درست به یاد نمی آورم که چطور متوجه سوختگی روی دستش شدم، اما وقتی پرسیدم دستش درد می کند یا خیر، گفت که خیلی درد دارد اما همین. نه گریه ای نه هیجانی در کلامش و نه بی تابی ای. به گونه ای که کسی باور نمی کرد دست کودک سوخته باشد! می گفتند مگر می شود این زخم ها رد سوختگی باشند و اینطور ساکت بماند؟!

 

امروز گلویش درد می کرد و وقتی پرسیدم خیلی درد دارد؟ گفت که خیلی درد دارد و از دیروز درد داشته است. باز با همان کلمات آرام. بی گریه. بی ناله.

 و من فرشته کوچکم را در آغوش گرفتم. از او خواهش کردم درست لحظه ای که دردی وجودش را آزرد، دردش را با من تقسیم کند.  

 زیباترین لبخندش زمانی است که به خواهشش برای باهم آرمیدن آری بگویم. دستان کوچکش را حلقه می کند دور گردنم و من را به بهشتی وارد می کند که نمی خواهم زیر پایم باشد و می خواهم داخلش باشم.

 اما دلم می خواست  هوچهرک اینهمه صبور نبود. می خواستم یاغی تر باشد. می خواستم آسوده تر رهایش کنم در دنیای وحشی، روزی که بمیرم یا بانوی بالغی باشد.  می خواستم کمتر بهراسم از مردن، از تنها گذاشتنش. 

نمی خواستم وقتی کودکم را با گلودرد خودخواهانه به مهمانی برده ام گوشه ای تنها و بی همبازی بازی کند، هیچ مزاحمم نشود و منتظر بماند تا خودخواهیم که به پایان رسید به منزل برسانمش، به رختخواب که اگر بیمار هم نبود زودتر از اینها باید به آغوشش می رفت. می خواستم فریاد بکشد که گلویش درد دارد، بهانه بگیرد، غرغر کند، صبرش تمام شود، هیچ اینها را نمی خواستم. 

 نمی خواستم با وجدانم تنهایم بگذارد و مانند یک فرشته در برابر چشمانم به خواب رود.

 

 

 

 

 

   + ننه قدقد ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۸
comment نظرات ()

معلوم شده که آمریکا جای خوبیه!

 

برای خواندن پست بلاگ اسپاتی به ادامه مطلب بروید. 

ادامه مطلب
   + ننه قدقد ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٦
comment نظرات ()

می دانم که نمی آید

 

یک شاگرد بی وجدانی داشتم که از کودکیش تعریف می کرد، تعریف می کرد که برای هر کار نادرست کوچکی که انجام می داده، مادرش وجدانش را بیدار می کرده تا برای مدت های طولانی عذابش بدهد و او برای هر اشتباهی روزها خود را عذاب می داده است. یک روز صبح بیدار می شود وجدانش را می کشد و .... خلاص. برای همیشه از شرش راحت می شود و دیگر هیچ کدام از رفتارهایش عذابش نمی دهند.

آن روزها به آسانی به هر کار نادرستی دست می زد و شب ها عجیب راحت می خوابید.

 

سال ها پیش یک فامیل دوری داشتیم که نمی شناختمش تا خبر مرگش را فهمیدم. یک بانوی سی ساله که یک پسر دوساله داشت. ظاهراً از زمانی که ازدواج کرده بود، خانواده اش به دلیل مخالفتشان با ازدواجش تردش کرده بودند. دختر بینوا در یکی از رشته های هنر درس می خواند و با همکلاسش ازدواج کرده بود و خانواده شوهر در دوران قهر والدینش در آزارش هیچ کم نگذاشته بودند! 

بعد از ده سال با والدینش آشتی کرده بود و یک بار رفته بود منزلشان تا کودکش را نشانشان بدهد اما همچنان تمام فاصله ها موجود بودند.

یک روز قلبش تیر می کشد و با آژانس می رود بیمارستان. مسوولین بیمارستان می خواهند با همسرش تماس بگیرند. می گوید زنگ نزنید می دانم که نمی آید. شماره یکی از دوستانش را می دهد (و نه حتی مادرش) که در صورت لزوم با او تماس بگیرند.

دختر بینوا در اثر سکته قلبی فوت کرد و خبر فوت از طریق دوست مربوطه به اطلاع همسر و مادر دختر رسید.

 

بارها با آنکه نمی شناختمش به یادش می افتم. به یاد احساس تنهایی اش در لحظه مرگ و برایش اشک می ریزم، به یاد آنکه یقین داشته که همسرش نخواهد آمد، حتی پس از سال ها هرگز جرآت نکردم درباره سرنوشت کودکش بپرسم یا اینکه همسرش مجدداً ازدواج کرده است یا نه، تاب شنیدن هیچ نوع جوابی را ندارم. اما بارها به یاد وجدان مادرش و همسرش می افتم و بعید می دانم با توجه به شرح ماوقع که اصلاً این وجدان های بینوا در قید حیات بوده باشند تا بخواهند صاحبانشان را تکانی بدهند. وجدان هایی که به گمانم برای بیدار کردن های نابجایشان توسط صاحبانشان به قتل رسیده بودند.

 

راستی ما مادرها دقیقاً چقدر اختیار داریم و با اختیاراتمان چه می کنیم؟!

 

 

 

   + ننه قدقد ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢
comment نظرات ()

یک دسته موی یاغی پر تجربه!

کودکان شما هم در دنیای فانتزی زندگی می کنند؟

 

برای خواندن پست بلاگ اسپاتی به ادامه مطلب بروید. 

ادامه مطلب
   + ننه قدقد ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳۱
comment نظرات ()