ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

My Little Ballet Dancer

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باید از پشت شیشه عکس بگیریم تا تمرکز بچه ها به هم نخورد. عکس های بهتری نمی شد گرفت. اگر عکس های بهتری در جلسات اتی گرفتم، به همین پست اضافه می کنم.

 

 

 

   + ننه قدقد ; ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٩
comment نظرات ()

واکسن

 

یک مرضی هست که مردان ایرانی بی بروبرگرد به طور خفیف، متوسط تا حاد به آن گرفتارند و دلم می خواست یک واکسنی باشد مخصوص پسربچه ها که در کودکی به آنها تزریق کنیم، که گرفتار آن میکروبی که رمانیسیسمشان را می کشد نشوند! چراکه به مادرها امیدی نیست که دست کم نسل بعد را بهتر تربیت کنند.

و نمی دانم چرا این دکترها اینهمه دارو می سازند برای افزایش میل ج.نسی و هزار درمان برای طولانی شدن زمان... و ... اما یک دارو برای افزایش رمانتیسیسم و دوام یافتنش در سال های متمادی پس از ازدواج نمی سازند.

یک دارویی که وادارشان کند هر روز از ظاهر همسرشان تعریف کنند حتی اگر چاق و بدهیکل و زشت باشد، یا سال های زیادی از ازدواجشان گذشته و بانو پیر شده باشد (حالا بگذریم که اگر بانوی محترم حور و پری هم باشد و در اوج جوانی و زیبایی تعریف نمی شنود!).

گاهی با یک سینی صبحانه در دست وارد اتاق خواب شوند. از این دارلینگ ها و هانی ها که اینجا مردان همسرانشان را صدا می کنند استفاده کنند. هر روز بگویند که دوستش دارند، تاکید می کنم اینکه اول ازدواج یک بار گفته اند اصلاً کفایت نمی کند!

برای مناسبت ها هدایای باارزش تهیه کنند (هدیه یا باید ارش معنوی بالای داشته باشد یا مادی بالا در مقایسه با سطح مالی مرد). آهان اول مناسبت را فراموش نکنند! یک کمی بیشتر وقت بگذارند برای مناسبتی که در راه است. به سالگرد ازدواج، تولد، متولد شدن اولین کودک و ... به عنوان یک مناسبتی که باید یک طوری از شرش خلاص شوند که دعوا درست نشود نگاه نکنند (اینجا همان نقطه عطف در اثبات مرگ رمانتیسیسم است!) و از اولین ادوکلن فروشی یا سوپر محل یا... در اوج رمانتیسیمشان هدیه تهیه نکنند و مثلاً گاهی به عنوان هدیه یا از آن بهتر روی هدیه !!!!! بلیط بگیرند برای یک سفر یا ده ها راه حل دیگر که برای رسیدن به آنها تنها باید چند بیت اضافه تر از همیشه از مغزشان مایه بگذارند.

 

از همه اینها مهمتر.... موقع عکس گرفتن دور گردن بانویشان دست بیندازند و عین رباط آن وسط نایستند.

 

پانوشت یک: ده ها مورد عمومی مهم دیگر هم هست که همگی به آن واقفند! مستقل از تمام موارد شخصی که می تواند تنها میان دو نفر خاص حاکم باشد.

 

پانوشت دو: به لیبل توجه کنید، لیبل اجتماعی خورده نه شخصی.

 

 

 

 

   + ننه قدقد ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٦
comment نظرات ()

پرسپولیس

 

هنوز دارم در کتاب می چرخم و شاید مابقی تجربیاتم از خواندن مابقی آثارش را باز اینجا ثبت کنم.

برای خواندن پست بلاگ اسپاتی به ادامه مطلب بروید.

 

آقایان خواننده وبلاگ یا زنان مدافع حقوق آقایان مظلوم! خواهش می کنم با دقت بخوانید. بعد نیایید بگویید مردها را کودک خوانده ام و سیب زمینی و این حرف ها. قوانین اینطور فرضشان کرده، من بیگناهم! 

 

 

ادامه مطلب
   + ننه قدقد ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢۳
comment نظرات ()

When she draws her wish house

 

 

 

   + ننه قدقد ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢۱
comment نظرات ()

من تنها نیستم

 

راستش یک سری کامنت های خصوصی من را بر آن داشت تا این پست را بنویسم. هرچند زیاد اینطور فعالیت ها را دوست ندارم. من یک مادرم، یک مادر گاهی خسته که می خواهد تنها همان مادر بماندو اینطور جنب و جوش ها را بگذارد برای جوان تر ها.

 

برای خواندن پست بلاگ اسپاتی به ادامه مطلب بروید. 

ادامه مطلب
   + ننه قدقد ; ۳:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٦
comment نظرات ()

دست هایش

دو وبلاگ مجزا نوشتن کار وقت گیری است، به گمانم باید فکری کنم، دومینی چیزی بخرم. 

 

اصولاً برای پلیس آمریکا یا دیگر رانندگان، توجیهی وجود ندارد برای زنی که حین رانندگی، بی هیچ مانعی، در خیابانی عریض ناگهان ترمز می کند.

برای هیچ کس توجیهی ندارد. اما یک زن ایرانی که به تازگی ایران امروز را ترک کرده، ممکن است ناگهان ترمز کند، بی هیچ دلیل ظاهری. چرا که یک ضمیر ناخودآگاه، جای خالی دستمالی دور گردن را اعلام می کند که نبودش مساوی بود با رعب و وحشت، زندان، متهم به ناپاک بودن و هزار و یک اتهام دیگر.

من همان زنم که دست هایم راهشان را گم می کنند وقتی قرار نباشد هزار فرایند را کنترل کنند. دست های من عادت داشتند، وقتی قرار بود در رانندگی دور دو فرمان بزنم، دنده را عوض کنند، روسری را که در اثر حرکات گردن افتاده بود، به سرعت سر جایش برگردانند. دستم هایم که می توانستند مستقل از هم عمل کنند، یکی روسری صاف کند، دیگری فرمان را بچرخاند، و هرکس زودتر کارش تمام شد دنده را برای بار دوم عوض کند، یک اتحاد پنهان داشتند که با هماهنگی، دست فرمانی در خور توجه ارائه دهند، دست هایم باید در برابر بوق های مردانی که زن دیده بودند و بی هیچ دلیلی یا تاخیری به واسطه صاف کردن روسری بوق می زدند، قوی می ماندند، تا فرمان را به موقع بچرخانند، که هر روز و هر روز عدم ارتباط زن بودن با دست فرمان کج و معوج را ثابت کنند.

حالا این روزها بیکار مانده اند. قرار نیست، روسری را صاف کنند، دنده ماشین اتوماتیک است، خیابان ها عریضند، اصلاً دور دوفرمان و پارک دوبل و بوق دیگر راننده ها کجا پیدا می شود!

اما کابوس ها مانده اند. کابوس هایی که نمی دانستم حضور دارند. اما وقتی بیدار می شوم که می بینم بی هیچ دلیلی ترمز کرده ام، من مانده ام و نگاه مبهوت ناظران به زنی که بی دلیل ترمز کرده و گویی نمی شناسمش، برای من هم غریب است! یک عصب بیدار و بیماری طی سال ها شکل گرفته که قرار است هنگام نبود آن حلقه دور گردنم آلارم بدهد، گاه و بیگاه سیم برق وصل کند به تمام وجودم، قلبم را به تپش بیندازد، وحشت را بدواند در تمام اعصاب و رگ هایم. عصبی که لابلای هزار عصب مریض تر گم شده بود و نامرئی می نمود و حال دارد وجود مریضش را به نمایش می گذارد.

اینجا توجیهی وجود ندارد برای زنی که بگوید ورزش نمی کند چون کابوس می بیند، چون خودش راه خودش را بسته است. چون نمی تواند کنار مردان ورزش کند، چون به ازای لباس ورزشی پوشیدن کابوس می بیند.

 اما زنی که تازه از ایران امروز آمده، کابوس می بیند، خودش سر راه خودش قرار می گیرد. این زن کنار مردانی که به واقع چشم پاک و نجیب و با حیا هستند هم نمی تواند ورزش کند. مردانی که وقتی او وارد باشگاه می شود، بلوزشان را به تن می کنند، چشم هایشان به واقع پاک تر از چشمانی است که او به آنها خو کرده بود. اما برای او دویدن و دولا راست شدن کنار کسانی که اصلاً نگاهش نمی کنند، اما مذکرند سخت است. دیروقت می رود تا تنها ورزش کند. اما بعد تا برسد به سالن چند قدمی آپارتمانش، نیمه جان می شود. شب ها هم یک کابوس مشترک می بیند، می بیند که دیروقت است، تاریک است، تنها از باشگاه برمی گردد، دو مرد دنبالش می کنند، او سریع می دود اما آنها سریع تر می دوند. آنها می رسند. آنها ریش دارند، ناپاک خطابش می کنند، می گویند: فکر کردی همین جوریه؟ لباس ورزشی بپوشی، برای خودت بچرخی؟ به او تعرض می کنند، او فریاد می زند اما صدایی از گلویش خارج نمی شود و در آخر او با دست خودش قربانی می شود و باشگاه رفتن را ترک می کند، اما مردهای شب هنوز هر شب رجوع می کنند.

باشگاه رفتن را ترک می کند، برای پاهایش لالایی می خواند تا آرام بگیرند، تا روزی که عصب های بیمارش به خواب روند و دست هایش مانند دست های یک خانم آرام بنشینند.

 

 

 

   + ننه قدقد ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱۱
comment نظرات ()

من اتاقم را اینطور می بینم

 

هوچهر همواره عاشق کتاب بوده و هست و مشکل من همیشه با کتاب دوست داشتن زیادش بوده که تمایلش به اینکه برایش کتاب بخوانم پایانی ندارد و ما در آخر یک قانونی وضع کردیم که شبی بیش از دو داستان یا کتاب نمی خوانم.

خب من اینطور مادری هستم، حوصله ام همین قدر بود!

اما خب اینجا روزهایمان گاه پر از خالی می شود؛ خالی از دوستانمان، و نمی دانم اصلاً یک طور نچسبی خالی است حتی اگر سرمان هم شلوغ باشد.

اینجا عضویت در کتابخانه محل رایگان است و مملو از کتاب های بی نظیر کودکانه. و هوچهر می تواند یک عضویت داشته باشد به نام خودش و از آن مهم تر در پایان دو ماه تابستان جایزه می دهند به کودکانی که سی کتاب خوانده باشند و یا اگر در سنی نیستند که خودشان بخوانند برایشان خوانده شده باشد (مادام آنلاین باید اسم کتب را ثبت کنیم). یعنی برای ده کتاب، یک کتاب جایزه می دهند، بیست کتاب ... اما برای سی کتاب به بالا در قرعه کشی یک تبلت کودکانه شرکتشان می دهند.

وارد کتابخانه که می شویم، من و هوچهر خودمان را غرق می کنیم در کتاب های کودکان. در کتابخانه چند راکینگ چیر کودکانه هم وجود دارد که دیدن صحنه ای که هوچهر روی راکینگ چیر نشسته و غرق در کتابی است که خودش از آن قفسه های کوتاه انتخاب کرده عجیب لذتبخش است و من غرق می شوم در کتاب هایی که پرند از شادی برای کودکان، پر از رنگ و خلاقیت نویسنده و نکات آموزنده تا انتخابشان کنم و بیارمشان منزل برای دخترک. اینجا کتاب هایی هست که می شود کودک بی نیاز به من ساعت ها با آن سرگرم باشد. کتاب های که چاپشان و خلقشان اصلاً سخت نیست اما نمی دانم چرا جایشان در سرزمین من خالی است. مثلاً یک کتاب هایی که در هر صفحه اش دو عکس کشیده از اشیاء مختلف که تفاوت اندگی دارند این دو صفحه اما کودک باید هفت تفاوت بیابد.

در کنار نقاشی های زیبای کتاب، یک چیزی که وجه تمایز این کتاب ها با کتاب های ایران است، پر شوخی بودن کتاب هاست. نمی دانم چرا در ایران جای شوخی کردن با کودکان خالی است، به خصوص در کتاب ها که من هرگز ندیده ام.

مثلاً یک کتابی بود که رنگ ها را یاد می داد. نام آن کتاب این بود:

 What color is my underwear!

بعد یک حیواناتی کشیده بود که پرسیده بودند، که لباس زیر من چه رنگی است، بعد کاغذ روی حیوان را کنار می زدی و مثلاً یک گوسفند می دیدی که پشم هایش نیست و لاغر و نحیف یک شورت سبز پوشیده! یا هزارپایی که ده ها شورت پایش است و کودک غرق خنده می شد با دیدن صحنه ها و بالطبع هرگز رنگ هایی را کتاب آموزش داده فراموش نخواهد کرد و مثلاً رنگ قرمز روشن مربوط به شورت های هزارپا برایش همیشه خاطره ای پرخنده است.

اثر این خنده ها را چند روز پیش هم دیدم:

هوچهر هنگام بپر بپرهایش از روی مبل زمین خورد، پایش کبود شد و ورم کرد. با ترس گفت ورم کرده اما بعد از خنده ریسه رفت و گفت:

مادر نگاه کن پام مثل کله بابای فراگی شده که فراگی توپ گلف رو که می خواست پرت کنه زد توی سرش، سرش این شکلی عین پای من قلمبه شد، بعد هم گفت: Thank you!

(اشاره به داستان بچه قورباغه ای که روز پدر را تماماً با پدرش می گذراند و بعد باهم به زمین گلف کودکان می روند، چون پدر فراگی عاشق گلف است، اما به زمین گلف کودکان می روند تا فراگی با گلف بازی کردن پدرش را خوشحال کند، فراگی نخستین بار است که گلف بازی می کند، بعد توپ را که پرت می کند، به سر پدرش اصابت می کند، سر پدرش به اندازه توپ گلف قلمبه می شود و می گوید : تنک یو!)

قهقهه ها که تمام شد، پایش را فراموش کرد و رفت پی بازیش!

خستگی مهاجرت برایم کمرنگ می شود وقتی می بینم اینجا عمق شادی های کودکانه تا کجاست.

یک کتاب هایی هم هست پر از فعالیت در منزل. مثلاً یک کتابی گرفتیم که دقت کودکان را بالا می برد برای نگاه کردن به اطرافشان، نقشه کشی و نقشه خوانی هم آموزش می دهد. فکر کردم، گاهی برخی فعالیت های منزلمان را اینجا ثبت کنم تا هم دفتر خاطرات دخترک پر رونق شود، هم شاید برای دوستان مفید باشد.

کتاب اینطور شروع می کند: کودکی که اتاقش را نشان می دهد، بعد می گوید که من اتاقم را کشیده ام:

 

 

 بعد عکس خانه شان و پلان خانه، بعد عکس خیابان و پلانش، عکس هوایی شهر و پلانش و در آخر به نقشه خوانی می رسد و  شهرش را نشان می دهد روی نقشه ایالتش، ایالتش روی نقشه کشورش و الی آخر...

و طبیعی است که وقتی روی کره زمین گردش می کردیم هوچهر  اول بخواهد ایران را نشانش بدهم و بعد هم دزفول را که سرزمین اجدادی من است و یک بار دخترک سفر کرده. در روزهایی که آنقدر بزرگ بود تا یادش بماند مادر بزرگ من دو منزل دارد و می شود دو منزل داشت، یکی از دوستانش مهاجرت کرده آنجا، می شود دوستان صمیمی آدم مهاجرت کنند و شهرهای دیگری هم جز تهران موجودند و.... .

در هر حال ما برای ترسیم، تا نقشه اتاق جلو رفتیم، اما فکر کنم برای کودکان بزرگتر بیش از اینها بشود جلو رفت.

این هم عکس اتاق هوچهر و نقشه ای که او ترسیم کرده:

 

 

 

 

همانطور که می بینید، پلان خانه باربی را اشتباه ترسیم کرده، یعنی طول و عرضش را جابجا کشیده. یک رختکن هم دارد اتاقش کنار خانه باربی که ترسیم نشده.

فکر کنم پلان بعدی را که بکشد، دقیق تر خواهد بود و به جزئیات بیشتری دقت خواهد کرد.  

شما هم امتحان کنید!

 

 

 

   + ننه قدقد ; ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢
comment نظرات ()