ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

مواظب چاه باشید

 و البته هیچ کس پایین افتادن نفر قبلی را نمی بیند!

 

ادامه مطلب

.

.

.

 

ادامه مطلب
   + ننه قدقد ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

100

پست

ب

ل

ا

گ 

ا

س

پ

ا

ت

ی

 

ادامه 

م

ط

ل

ب

.

.

.

 

 

ادامه مطلب
   + ننه قدقد ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

او نخواهد دانست ب نون دال می تواند یک سلول باشد

 

پست پرشین بلاگی

 

در

ادامه مطلب

.

.

 

ادامه مطلب
   + ننه قدقد ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

home........sweet home

تا به حال نمی دانستم یک کلمه می تواند اینهمه سنگین باشد. مهاجرت را می گویم.

کلمه عجیبی است. انگار وقتی مهاجرت اتفاق افتاد، از آن به بعد روزها روی آن کلمه که در کوله پشتی مهاجر قرار دارد می نشینند و هر روز سنگین ترش می کنند. 

این طور می شود که کهنه مهاجرها سنگین تر وغمگین تر از تازه مهاجرها هستند. اصلاً به گمانم ابتدا هر روز به خودی خود وزن زیادی ندارند اما وقتی می شوند سال، وقتی می شوند دهه و چند دهه دیگر خیلی سنگینند.

 

این طور می شود که دلم می خواهد اسمش را بگذارم سفر. اینطور می شود که پیش کسوتان مهاجرت مادام می گویند یک روزی برمی گردند. ترجیح می دهند خود را مسافر فرض کنند و در سفر بمیرند تا مهاجر باشند و روزی یک مهاجر مرده شوند.

به گمانم استخوان های مهاجران پس از مرگ و پودر شدن در خاک جدید محو نمی شوند. رنگ دیگری می مانند که از خاک دیگری بوده اند.

امروز از آن روزهایی است که عجیب دلم می خواهد از سفر برگردم و وقتی رسیدم بگویم:

 

home....sweet home

 

پانوشت: انگار قریحه خوب شد! اصلاً مغز من لیاقت سکوت ندارد!

 

 

   + ننه قدقد ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

دیدم فرشته خواب است

 

آمدم بگویم زود بپر پایین که مدرست دیر شد....

 

 

 

 

 

ادامه مطلب
   + ننه قدقد ; ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

قریحه نوشتن

 

چهار پنج سال پیش، آن زمانی که آمریکا برایم یک رویای شیرین بود، کلاس زبان می رفتم. باید در کلاس زبان درباره توانایی هایمان و خیلی چیزهای دیگر صحبت می کردیم که به هیجان بیاییم وبهتر صحبت کنیم و یک روز گفتم که یک وبلاگ دارم. یک وبلاگی که دوستش دارم که عاشق نوشتنم که در خواب و بیداری سلول های مغزم مادام می نویسند که آرزو دارم دوران بازنشستگی ام را با نوشتن یک کتاب ختم به خیر کنم.

بعد معلم از قریحه هایی که عمرشان به اندازه صاحب قریحه نیست سخن گفت. گفت خواهرش نقاش بوده و یک روز صبح بیدار شده و دیده قریحه نقاشی رخت بربسته و دیگر نمی تواند نقاشی کند. گفت منتظر فردا نباشم. حالا هنوز صدای معلم توی گوشم زنگ می زند. می بینم نوشتن های مغزی ای که روزی به ستوهم می آوردند، این روزها آرام شده اند. گاهی باید گوش هایم را تیز کنم تا صدای نجوایش را بشنوم. با خود می گویم قریحه خواب است، حتماً بیدار خواهد شد و همان کودک شیطانی می شود که بود و به ستوهت خواهد آورد. اما گاهی گمان می کنم که نکند این خواب، همان خواب مرگ باشد. نکند این آرام شدن ها مقدمه ای باشند برای یک سکوت ابدی؟

و زمانی که صدای نوشتن در مغزم به خواب می رود، می بینم که سکوت برایم چه آزار دهنده است. می بینم که مغزم زنده و شاداب است تنها با شیطنت ها و صداهای قریحه. می بینم که اگر قریحه نوشتن بمیرد، تنهایی چه قدرتمند خواهد بود.

و هنوز هشدار معلم هر روز توی سرم زنگ می زند.....

 

کامنت منتخب از مامان امیر سام: اصلا جای نگرانی نیست. من گوشی به دست تک تک جملات این پست را معاینه کردم و واژه ها نشان میداد حال قریحه خوب است. خیلی خوب.
حال قریحه که هیچ حال شیطنت هم خوب است . خیلی خوب... ( این را از آن ادامه مطب سرکاری می شد فهمید) 

 

 

 

ادامه مطلب
   + ننه قدقد ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

یک روز نه دقیقاً مثل هر روز

 

من از داشتن دوستان خوب و حمایتگری چون منصوره و هنا به خودم می بالم. این هم بخشی از خوشبختی کوچکم است. شاید هم خوشبختی بزرگم.... کسی چه می داند!

 

و نمی دانم چرا کامنت دان بلاگفا کار نمی کند و برای این دو دوست خوبم و مابقی دوستان نمی توانم کامنت بگذارم. 

 

و ادامه مطلب

.

.

.

 

 

ادامه مطلب
   + ننه قدقد ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱۱
comment نظرات ()