ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

آنچه او هست..........آنچه من می بینم

 

و  اگر چاقو به جای آنکه آن خانواده را بشکافد خانواده مرا شکافته بود، شاید امروز من سیگار می کشیدم و او رو برمی گرداند.

   + ننه قدقد ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳٠
comment نظرات ()

قند عسل

 

قند عسلم می رود مهد قند عسل.

 

آموزش های متعدد دارند؛ اروبیک، موسیقی، نمایش خلاق، زبان انگلیسی با کیفیت و... .

اما آنچه برایم مهم ترین است، شیوه برخوردی مربی ها، غذای تازه و مقوی و بهداشت سطح بالای مهد جدید است.

   + ننه قدقد ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٩
comment نظرات ()

زمانی برای خوشبختی

خوشبختی قله ای نیست که باید به آن برسیم و فتحش کنیم. خوشبختی مسیری است که می پیماییمش.

خوشبختی همان رویش گل ها در مسیر است، همان نسیم خنک و صدای رود که گاه و گداری گوشمان را می نوازد.

قرار است خوشبختی از درونمان بیرون بریزد، بیرون از وجودمان خبری از خوشبختی نیست!

   + ننه قدقد ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٧
comment نظرات ()

قهر اشتیاق

 

 

همان یک انگشت که رها شد؛ همان انگشت از دستی که نوشتن فراموش کرده و تنها تایپ کردن می داند با ضربان میرای اشتیاق که شاید بتواند باز احیا شود و جان بگیرد، خواهد نوشت.

 

از تولد هم خواهم نوشت که بارها در پیام های خصوصی خواسته اید و  از ننه قدقد و هوچهر.

 

یادم هست وقتی سینما آزادی با خاکستر یکسان شد، پس از چندی یک تابلو در خاکسترها نصب کردندکه نوشته بود: سینما زنده است.

 

حالا این تابلوی من است:

ننه قدقد زنده است!

 

 

 

 

   + ننه قدقد ; ۳:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٦
comment نظرات ()

سه سالگی

 

 

 

 

 

 

 

فردای تولد، آقایی برای نظافت آمده بود تا انفجار شب گذشته را سر و سامان ببخشد. هوچهر، مخ بینوا را به حرف گرفته بود. روی تخت دراز کشیده بودم، صدای دخترک می آمد. از مرد پرسید شما نی نی داری؟ مرد جواب داد: نه. هوچهر ادامه داد: یه نی نی بیار، بفرستش مهدکودک، براش تولد بگیر، دوستای مهدکودکشم دعوت کن!

 

با رضایت لبخند زدم و کمردرد به جا مانده از شب گذشته را زیر پاهایم له کردم.

متأسفانه نتوانستم زیاد عکس بگیرم. اگر عکس های بیشتری از دوستان به دستم رسید، متعاقباً به همین پست اضافه خواهم کرد.

 

 

   + ننه قدقد ; ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢
comment نظرات ()