ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

زمستان از زاویه نگاه من

 

 

هوچهر، امیرعلی و آقای شیر

 

من هم آویزان از پنجره! نیشخند

 

 

   + ننه قدقد ; ۳:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

مثلث گمشده

 

از شما چه پنهان لباس مثلثی ام را تکه تکه کرده ام چسبانده ام به بعضی نقاط و اینجا ایستاده ام تا تکه تکه ام کنید به جرم همسان نبودن شکل لباسم با آنچه شما پوشیده اید.

 

 

   + ننه قدقد ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

دم و آدم دهنی و قورباغه!

 

نیشخند

چیستان هفته:  پیدا کنید پرتقال فروش را.

 

سوال: ارتباط بین دم و قورباغه و آدم دهنی را پیدا کنید.

.

.

.

جواب: هوچهر!

 

نیشخند

 

 

   + ننه قدقد ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

آینه ای برای نمایش شخصیت

 

اگر آن آینه موجود بود، اگر برای دیدن تصویر خود نیاز به حضور روانشناس و روانکاو نبود؛ روانشناس و روانکاوی که بارها به صحبت ها و تشخیص هایش شک می کنیم، شاید زندگی کمی ساده تر می شد. شاید بیراهه کمتر می رفتیم و شاید هم اگر من حقیقی خود را به وضوح می دیدیم در همان لحظات نخستین، خود را از صفحه روزگار محو می کردیم!

 

حال که آینه نداریم، به راستی آن زمانی که حقیقت خود را بیابیم، مهمترین بخش مسیر را طی کرده ایم.  

 

   + ننه قدقد ; ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

وقتی ماهی ها هم گریه می کنند

 

اینجا به احترام ماهی های غمگینم سکوت می کنم.

   + ننه قدقد ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

نقاشی بر صفحه سفیدی که قبلاً تصویر دیگری حمل می کرد

 

 

نمی دانم آیا مردان نیز اینگونه خود را در برابر توصیف همسرانشان فراموش می کنند؟

 

 

 

   + ننه قدقد ; ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٧
comment نظرات ()

Excellent

 

 

ماجرا از این قرار است که  من و آقای شیر تصمیم گرفتیم فعلاً هوچهر کلاس باله نرود (تا پیش از چهار سالگی) چون با یک مربی باله معروف صحبت کرده بودم و می گفت آموزش باله از چهار سالگی است. در مهد، کلاس باله مجزا داشتند با هزینه ای بیش از کلاس های باله خارج از این مهد. ادعایشان هم عالی بودن مربی بود و اینکه مربی مهدهای معروفی چون سرخابی و... می باشد (از قرار ماهی پنجاه هزار تومان به جای سی هزار تومان). هوچهر و دیگر شاگردان کلاس، دو جلسه آزمایشی به کلاس باله رفتند و مربی گفت ریزترین شاگرد کلاس است اما به خوبی و بهتر از تمام شاگردان بزرگتر اجرا می کند حرکات را.

اینگونه شد که هوچهر دیگر باله نرفت. اما ماجرای باله تمام نشد و اما نتوانست مانند دیگر شاگردان، باله را فراموش کند. هرجا می رفتیم، می گفت کلاس باله می رود، در حالیکه نمی رفت. با روانشناس کودک ـ همانی که هفته ای یک جلسه برای بازی با کودکان به کلاسشان می رفت ـ صحبت کردم و گفت بگذارم برود به کلاس تا احساس کمبود نکند و بازگو کردن کلاس باله رفتن زاییده خیال و آرزویش است. نمی دانم چرا ماجرا را ربط دادم به اینکه فرد مربوطه مشاور مهد است و دارد برای ارتقا سطح مالی مهد تلاش می کند!

 دیگر هوچهر حرفی از باله نزد و من گمان کردم فراموش کرد این حکایت را.  چند روز پیش از جلسه اولیا و مربیان مهد، هوچهر برایم تعریف کرد که هربار برای کلاس باله گریه می کند (سه ماه این حادثه رخ داده بود و من مادر نمی دانستم). این نخستین باری بود که این را می شنیدم؛ چیزی که مربی باله نیز عیناً برایم بازگو کرد. دیگر مصر بودم که دخترک برود به کلاس باله که گویا غذای روحش بود.

شنبه کلاس باله اش بود. وقتی به دنبالش رفتم به آغوشم پرید و گفت: سلام، من کلاس باله رفتم!

 تمام حرکات را اجرا کرد، با داستان هایی که مربی مهربان برای انجام حرکات برایشان ساخته بود: حالا دستا و پاهام  قهر می کنن، بعد خرس رو بغل می کنم. حالا پرنسس یک می شم، بعد پرنسس دو می شم و.... .

باهم خندیدیم. با هم شاد شدیم.

دخترک می خواهد باله برقصد.

دخترک راه خودش را خواهد رفت. من تنها نظاره خواهم کرد.

 

 

 

   + ننه قدقد ; ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱
comment نظرات ()