ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

تشکر

 

 

ممنون از همراهی همه دوستان. ممنون از آنهمه لطف و محبت و پیغام خصوصی و عمومی. ممنون از اینکه تنهایم نگذاشتید.

برای همه دوستانی که پیغام های خصوصی نوشتند یا ننوشتند، یا نگران شدند، گفتنی است:

من خوبم. بیماری من کنترل شده و مسیر درمان کاملاً رضایت بخش است. شک ندارم که من پیروز میدانم چون بدان معتقدم. اصلا پیدا کردن این سلول های کذایی خود یک داستان بلند است که یک بار که حوصله یاری کند، برایتان می نویسمش. اما تمام کسانی که با این کلمه، یعنی  "سرطان" دست و پنجه نرم کرده اند، خوب می دانند که آزار روانی کلمه به واقع بیشتر از واقعیت موجودش است. سرطان می رود اما افکار مزاحم و ترس از مرگ می ماند. کوچکترین دردها ذهن را می برند سمت حضور این دشمنان نامرئی.

نهایتاً بهترین روش برای رهایی، زندگی در امروز و به فراموشی سپردن دیروز و فرداست. آنچه برایتان در پست پیشین نوشتم، نتیجه چند ماه زندگی با کابوس مرگ بود. سرطان وقتی وارد یک بدن می شود، شاید هرگز ترکش نکند، اصلاً در واقع در تمام بدن ها مقداری از این دشمنان نامرئی موجود است که افرادی که پیدایش نکرده اند، به آسانی و بدون اطلاع از حضورش با آن زندگی می کنند اما وقتی پیدا شد، خوره روح فعال می شود. کنترل ذهن، به مراتب سخت تر از درمان تن است؛ خصوصاً وقتی مادر باشید و مهاجر. وقتی دختر کوچولوی تودارتان، تنها با سکوت و چشمان نافذ خیره بشود به دردهایتان و دم نزند.

 

در هر حال مشکلی نیست که آسان نشود.

باز هم ممون

با تشکر و احترام

ننه قدقد

 

 

   + ننه قدقد ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٠
comment نظرات ()

امروز از آن من است

 

از زمانی که پزشک زل زد به چشمانم و گفت: متاسفم اما سرطانه، پاهایم نیم متر از زمین فاصله گرفتند.

به زندگی روزمره ام با نیم فاصله از زمین ادامه دادم. سر کار رفتم، دختر کوچولو را از مدرسه برداشتم، مهمانی رفتم، آشپزی کردم، خندیدم، رقصیدم، اما پاهایم روی زمین نبودند. فردا برایم بی معنا شد و دیروز از دست رفته بود. اما امروز از آن من شد. صبح از خواب بیدار می شدم و انتخاب می کردم که لبخند بزنم و روزم زیبا باشد. انتخاب می کردم که تمام امروز را زندگی کنم؛ لحظه لحظه اش را. انتخاب می کردم که شادی را لابلای لایه های نامحسوس زندگیم بیابم و قدرش را بدانم و بنوشمش.

امروز دیگر پاهایم روی زمینند. نه اینکه سرطان رفته باشد و من بر زمین فرود آمده باشم. من یاد گرفتم بدون دیروز و فردا و تنها با امروز روی زمین راه بروم و تمامش را زندگی کنم و این موهبت بزرگی بود.

امروز برای همیشه از آن من است.

 

 

 

   + ننه قدقد ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٤
comment نظرات ()

بالغان نوزاد

 

من شک ندارم که جمله "لباسات برات کوچیک شده" را مادران اختراع کرده اند، تنها برای آنکه پذیرش این واقعیت که این کودکانند که به سرعت بزرگ می شوند، آسان نبوده.
در نگاه مادرانه شان، فرزند هرچند ساله شان، همان نوزادی است که تغییر نمی کند و لباس ها مدام کوچک می شوند!

 

 

   + ننه قدقد ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٦
comment نظرات ()

واکسن را پیدا کنیم، میکروب همه جا هست!

موهایمان را قاطی کرده بودیم و خوش بودیم؛ من و دختر کوچولو. با صدای بلند، شادمانه می خندیدیم. دهانم با هوچهر می خنید و ذهنم در دوردست ها پرواز می کرد؛ لابلای قهقهه های شادمانه و بی دغدغه ام در کودکی با خواهر کوچولوهایم. خیال می کردم اما ذهن دخترکوچولو تنها لابلای خنده های بی دغدغه آن لحظاتمان پرواز می کند و کودکی می سازد که دختر کوچولو گفت: مادر خیلی وقته عروسی نرفتیم!

میان قهقهه ها، یکه خوردم و ساکت شدم و گفتم: آخه مادر ما اینجا فامیل نداریم! گفت: پس کی ممکنه عروسی کنه ما بریم؟ کمی فکر کردم و گفتم: راستش فکر کنم شما بچه ها!

خیال کرده بودم وقتی بچه به بغل، عزمم را جزم کرده بودم که پله های ترقی را طی کنم، همه مایحتاج بچه را در کوله گذاشته بودم! من هرگز لحظه ای را که همه آنچه را روی پله اول جا گذاشتم چون توان حمل همه شان را نداشتم، از یاد نخواهم برد؛ یادم هست که دوست و آشنا و فامیل را اول کار از میان مهم ها جدا کردم و روی نخستین پله ترکشان کردم. بعد میانه راه، برخی دیگر از مایحتاج خودم را درآوردم، یادم هست که می دانستم چطور شادی با آنچه از کوله خارج می کردم از من فرار خواهد کرد، یادم هست که کوله ام را که سبک می کردم، غرولند می کردم: لعنت به تو ای حس مادری که خودم را از من گرفتی!  اما گمان می کردم همه آنچه دخترکوچولو لازم داشت را آورده بودم. یادم هست تلاش کرده بودم شادیش را به عنوان "بااهمیت ترین" لای زرورق بچیدم. می دانستم این همان کاری بود که تمام مادرها می کردند و تلاش می کردند تا بهترینش را به انجام برسانند.  مادرها همیشه می خواهند حایل شوند میان غم و کودکشان. مهم نیست که غم، کمر حایلشان را پاره پاره می کند.

 

دوباره با صدای بلند خندیدم. به خودم و به تلاش بیهوده مادرانه تماممان! آنچه تجربه و تاریخ به من آموخته بود را با صدای بلند تکرار کردم: غم همیشه و همه جا هست. همون میکروب خودمونه بابا! شاد بودن، یعنی فراموش کردن گرفتاری ها برای دقایقی و خندیدن. می دانستم بی جهت تلاش کرده بودم تا میان هوچهر و غم فاصله بیندازم. غم، دیر یا زود رسوخ می کرد. باید واکسینه اش می کردم به جای آنکه برای ایزوله کردن محیطش تلاش می کردم.

هوچهر پرسید: یعنی چی فراموش کردن گرفتاری ها؟ گفتم یعنی حالا یه وقت دیدی یکی زودتر از شماها عروسی کرد ما رفتیم! یا اصلا یه بار که رفتیم ایران رفتیم عروسی! پرسید: کی می ریم ایران؟ گفتم نمی دونم. بیا به خوابیدن تو چادر و ادونچرمون* فکر کنیم!

 

 

adventure*

 

 

 

 

   + ننه قدقد ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٤
comment نظرات ()

توی خودم

من خوبم. ممنون برای احوالپرسی همگی. من از داشتن همگی شما به خود می بالم.

 

وقتی بی پروا و شادمانه روی بند بند وجودم بندبازی می کردم و تمام انحناهایم و توانمندی هایم را فاخرانه به نمایش می گذاشتم، ناغافل از روی بند سریدم به اعماق تاریک وجودم.

وقتی چشم گشودم، در اعماق تاریک وجودم لم داده بودم. خارج از آن عمق تاریک به دنبالم می گشتند و صدایم می کردند. ظاهراً جایم عجیب خالی بود اما آرامش آغوش خنک و تاریک درونم مست و کرختم کرده بود.

در آن دوردست های پرنور مرا می خواندند و من رفته بودم توی خودم و می خواستم تا ابد در آغوش درونم بمانم....  

 

 

 

 

 

 

   + ننه قدقد ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد