ننه قدقد

ننه قدقد در نوشتن زندگی می کند

آب بازی

مثل هر روز در این گاه روز، هر پنج دقیقه یکبار به ساعتش نگاه می کرد. ساعت بیست دقیقه به پنج بود. برای خانه رفتن لحظه شماری می کرد. می دانست مایکل هم برای رسیدنش در حال لحظه شماری است. مابقی بیست دقیقه را در واقع دیگر به کار اختصاص نمی داد. خودش را می دید که به منزل رسیده، ابیگیل را می بوسد و به آغوشش می کشد و مایکل پنج ساله به سمت آن گرمای خانوادگی می دود و می پیوندد. مثل هر روز، همگی چند دقیقه در امن ترین حلقه دنیا می مانند و بعد وقتی با یک دست، ساندویچ های خوشمزه ای را که ابیگل آماده کرده به دهان می برد، با دست دیگر تلاش می کند، مایو به تن کند. می دانست، مایکل مثل هر روز، تمام روز برای رسیدن لحظات آب بازی لحظه شماری می کند. مایکل همه چیزش بود. از وقتی پدر شد، لذت و عشق به زندگی رنگ دیگری گرفته بود. می خواست سرش را بچسباند به پوست لطیف گردن مایکل و آن دم عطراگین کودکانه را هرگز به بازدم پس ندهد. می خواست تصویر لبخند کودکانه مایکل را بیندازد بر زمینه تمام کاغذهای اداری تا تمام لحظات ببیند آن معصومیت کودکانه را. جیغ های مایکل گرچه گاهی کمی گوشخراش می شد اما بی شک پر بودند از شادی و صداقت و کودکی و تمام پیام های روشن. مثل هر روز مایکل را در گاری اش نشاند. به محل آب بازی کودکانه خودش را رساند. به مایکل برای پیاده شدن کمک کرد. مایکل خودش را به اولین فواره ای که از زمین خارج می شد رساند. دست هایش را کاسه کرد و از آب پر کرد. کاسه دستانش را به سمت برایان رها کرد. هر دو باهم شروع به خندیدن کردند. مایکل می دوید و برایان را دنبال می کرد. قهقهه های مستانه برایان و مایکل، لبخند کوچکی بر لب حاضران می نشاند. برایان و مایکل تبدیل به بخشی از منظره شادمانه هر روز فواره ها شده بودند. همه آنان که کمابیش برای آب بازی به آنجا می آمدند، به این حضور شادمانه خو گرفته بودند.
زن میانسال، کتابش را بست و چشم دوخت به این دویدن های شادمانه که هر روز لبخندی هدیه می کرد به حضار. او هم لبخند زد. به هیکل فربه و چشمان ریز مایکل خیره شد. به تمام عوارض و نشانه هایی که سندروم دان بر چهره مایکل نشانده بود، خیره شد. به همه آن مهر و شادمانی پدرانه خیره شد. حالا فقط لبهایش نمی خندیدند. چشمانش، گوش هایش، حتی بینی اش با تمام وجود می خندیدند.
پانوشت: این داستان در یکی از مجلات فارسی داخلی آمریکا به چاپ رسید.

   + ننه قدقد ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٢
comment نظرات ()

یک کروموزوم ایگرگ به من قرض بدهید!

 

 

اگرگمان کرده اید که تا پیش خواندن کتاب "مردان مریخی و زنان ونوسی" می دانستم غار تنهایی مردانه کجاست و یا از زیستن آن اژدهای مخوف درب غار، روحم خبر داشت، سخت در اشتباهید!

اگر گمان کرده اید که باور کردم پُرم از فراز و فرودهای هورمونی و تواماً، خالق، مادر بودن را هم بر این بی نظمی ها سوار کرده، یو آر این د رانگ وی! من بدون باور همه بالاها و تمام پایین ها، تمام گریه ها و خنده ها و بی نظمی ها را انداختم گردن یک خود وجودی که اصلاً تعریف این یکی را نمی دانم کجای دلم بگذارم! اما به هرحال تلاش کردم فرازها و فرودها را به یک مسیر بی تلاطم هدایت کنم.

اصولاً یکی از فانتزی های پررنگ ذهنی ام، قرض گرفتن یک کروموزوم ایگرگ برای چند هفته است. چند هفته تا فرصت داشته باشم بیش از یک ماه را در یک اتوبان بی فراز و فرود هورمونانه برانم. بی شک پس از سی و اندی سال راندن در جاده های کوهستانی و پرتلاطم و هیجان انگیز، شاید بد نباشد به یک اتوبان خلوت پناه ببرم، یک مجموعه انتخابی از قطعات باخ و کلایدرمن انتخاب کنم، از گزینه بی مصرف "کروز" روی فرمان اتومبیل ذهنم برای یک بار هم که شده استفاده کنم، صندلی اتوموبیلم را کمی عقب تر بدهم، با آرامش به جاده چشم بدوزم  و آن اتوبان مردانه را تجربه کنم!

بعد با آن کروموزم میکروسکوپی می توانم یک غار تنهایی داشته باشم که پر نباشد از پی پی بچه و عذاب وجدان های خستگی ناپذیر مادرانه و از همه بهتر صاحب یک اژدها هستم برای خودم! از آنجا که بارها قربانی شعله های جانسوز اژدها بوده ام، یک ترینر برای اژدهایم اجیر خواهم کرد تا تربیتش کند کمی متمدن تر با راه گم کرده ها برخورد کند و پیش از ها کردن در صورت یک دلسوز، یک مهربان، یک ناآگاه، ابتدا کمی لیسش بزند، به یک تابلوی اخطار شامل دستورالعمل رفتار با ساکن غار اشاره کند و بعد اگر دلسوز ناآگاه باز هم از خودش زبان نفهمی به خرج داد، یک های ملایم در صورتش بکند و اگر باز هم کوتاه نیامد، با یک شیشکی گوگردی از فضا دورش کند و اگر باز هم دلسوز ناآگاه، ناباورانه تصور کرد که در حال کمک کردن است و برای هیچ چیز خلق نشده، جز ورود به آن غار کذایی، مجاز باشد جزغاله اش کند و قطعاً سوزاندن هم به مثال اعدام، روش های بی دردتر و بادردتر دارد که اگر انبساط مالی ام اجازه داد،  اژدهای نازنینم را در کلاس های تخصصی تر ثبت نام خواهم کرد.

بعد کمی به داد فرصت های شغلی ام خواهم رسید. می توانم برای چند هفته، هر روز دست کم هشت ساعت، در تمام لحظات به یاد نداشته باشم بچه چی خورده، کجا رفته، فلان کلاسش ساعت چند است، برای ناهار فردایش از کدام فروشگاه باید خرید کنم، چند وقت است کدام غذا را نخورده، قرص های ویتامینش رو به اتمام است و فلان کتاب آموزشی را تا کجا حل کرده، کدام لباس و کفشش دیگر اندازه اش نیست و بدون عواقب ترشح آن هورمون دائم الجوشان مادری، ببینم رییس وقتی بر سرش مشت می کوبید که بودجه اش فلان شده و بهمان، دقیقاً چی می گفت! بعد بپرسم خب رییس حالا خون خودتو کثیف نکن، حواسم کاملاً با توئه، هورمونامو خاموش کردم، بقیه کانالای ذهنمم که صدتا مطلبو همزمان پردازش می کردن که آخر هفته مهمون کی هستیم و کجا باید بریم و به کی باید کادو بدیمو از کجا کادوشو بخریمو به کی باید زنگ بزنمو تو ایران مامانم چی کار کردو .....خلاصه بقیه صد کانالو خاموش کردم، گفتی بودجت چش شده بود؟!

بعد حتماً می توانم وقتی مسابقه فوتبال تماشا می کنم اوج هیجان را تجربه کنم، می توانم روی میز مشت بکوبم و کنترل تلویزیون را به خاطر " آن شوت اشتباه" خرد کنم. نبود این کروموزم ایگرگ باعث می شود نه تنها از دیدن آن شوت اشتباه آن حجم از عصبانیت را تجربه نکنم که دیدن آن گل زیبا هم اصلاً به چشمم دلیل مهمی برای آنهمه هورا کشیدن و دست زدن و بالا و پایین پریدن نیست. بدون کروموزوم ایگرگ، یک لبخند قناعت می کند! آدم عاقل  وقتی کودک یک ساله اش توانست توپ را به درون سبدی که در یک متری اش قرار دارد پرتاب کند و درون سبد جا بدهد، هورا می کشد!

و البته مطالب مهمتری برای بررسی دارم که سیاست های بی ایگرگ بودن فعلی اجازه علنی ساختنش را نمی دهد، چرا که "با بی ایگرگ" بودنم می دانم که اگر بدانید تا کجای فیهاخالدون ایگرتان را کندکاو خواهم کرد، دیگر ایگرگتان را قرض نخواهید داد!

و متعهد می شوم پس از یک ماه چرخیدن در همه زوایای بی پایان وبه شدت متفاوت نشآت گرفته از این ایگرگ فینگیلی که مصداق "فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه" می باشد، صحیح و سالم بی آنکه دم مبارکش را خم کرده باشم یا دندانه هایش را کج کرده باشم، به شما برش گردانم. (این شکلی =>  Y)

 

و صدالبته به عنوان یک "بی کروموزوم ایگرگ" تمام نوشتار فوق داستان تخیلی است و هرنوع تشابه بین داستان فوق و ایگرگدارها کاملاً تصادفی می باشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

   + ننه قدقد ; ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

TO DO LIST

 

 

یک- به جای من، کمی حوالی خیابان انقلاب راه برو، به چند زیرزمین و کتابفروشی طبقه سوم سر بزن؛ به همان ها که کتاب دست دوم می فروشند. یکی از آنها که چاپ هزار ونهصد و هفتاد و خورده ای است را پیدا کن، بازش کن. بینی ات را بچسبان به صفحات زردرنگش. تمام قدرتت را برای یک نفس عمیق کشیدن به کار بگیر. ریه هایت را از بوی دلچسب ماندگی صفحات زردرنگ، لبریز کن.  بقیه کتاب ها را وارسی کن. یک رمان از گلشیری، چوبک یا اصلاً چخوف یا تولستوی پیدا کن.

مطمئن باش که دست کم سی سال ماندگی را در خود حمل کند. قیمتش مهم نیست. بگذار کتاب فروش، آن روز خوش باشد  با دلارهایی که به ریال تبدیل کرده ای و نیت کرده ای از آن خیابان برشان نگردانی.

 

دو- پیش از آنکه برسی به میدان انقلاب، در آخرین کوچه سمت چپ، نرسیده به میدان، سری بزن به آن ساندویچ فروشی روزهای جوانی. سوسیس سیب زمینی سفارش بده. ساندویچ بعدی را بندری بگیر. یک زبان هم برای بردن. امروز به کالری ها اجازه بده در بدنت مهمانی بگیرند.

 

سه-  از دور صدای رانندگانی که تلاش می کنند، بلندتر از مابقی رقبا "دربست" بگویند را خواهی شنید. ترجیحاً ماشین کولردار انتخاب کن. عینک دودی ات را از چشم

برندار. عینک، عموماً حایل می شود میان حریم خصوصی ات و حس کنجکاوی راننده. امید آنکه آهسته و بی دردسر وقتی غرقی در افکارت، بی سوال های راننده، به مقصد برسی. میدان تجریش، یعنی میدان آلبالو، یعنی لیف و کیسه و ترشی و قره قروت. یعنی فرهنگ با بوی وطن، یعنی تهران، یعنی اصالت، یعنی زندگی.

 

چهار- همان جا درست چند قدم آنطرف تر از طبق آلبالوی دستفروش، یک شیر آب هست و یک بقالی. نمک را از بقالی بخر و بپاش روی آلبالوها. اصلاً آلبالوها را بده بقال برایت بشوید که در آمریکا نه بقال پیدا می شود و نه هیچ فروشنده ای برایت آلبالوهایت را می شوید.  لیف، کیسه، ترشی، دارچین، کمربند رقص عربی، گیوه، کیف صنایع دستی فراموش نشود. وقتی محو تماشای سقف گنبدی، صدای فروشندگان و استشمام نفس شلوغی مردم هستی، ناغافل می رسی به آن میدان رنگارنگ جادویی مسقف. مملو از میوه های لذیذ. به گمانم میوه های بهشت از میدان رنگارنگ تجریش تامین می شود. هر میوه یک عدد لطفاً، بیشتر نه. چشیدن بیش از حد طعم جادویی، جادو را باطل و تبدیل به یک اتفاق روزمره می کند. هیجان این مزه های طبیعی باید باقی بماند. ترشی سیر، ادویه جات معطر، زیتون پرورده. کوله سنگین شده؟ شانه هایت شکایت می کنند؟ فقط لحظه ای سرت را فرو ببر در آن کوله شفابخش. اولین رایحه، تمام شکایت های شانه ها را ساکت می کند.

 

پنج- مدت هاست فروشگاه نخ فروشی ندیده ام. چند عکس برایم بگیر. از نقره فروشی سر نبش و سمنوی عمه لیلا هم عکس بگیر. اینجا سمنو پیدا می شود، فقط دلم برای تابلوی سمنوی عمه لیلا تنگ شده. امیدوارم هنوز توان بلعیدن داشته باشی. پیراشکی های بی کیفیت سر میدان و بستنی اکبر مشتی منتظر ایستاده اند!

 

شش- دربستی بعدی بی کولر باشد، چندان مهم نیست. اصلاً باید شیشه ها را پایین بیاوری. هوای زیر درختان درهم تنیده سعدآباد را باید یک جایی در ریه هایت به خاطر بسپاری. به دوده های مخلوط با هوای زیر درختان اهمیت نده. دوده ها ته نشین می شوند. تصویر، بو و کیفیت هوای زیر درختان سعدآباد را در دفتر خاطرات ریه هایت ثبت کن.

 

هفت- کمی پایین تر از میدان دربند پیاده شو. پیاده روی کمک می کند تا بتوانی کمی فضا ایجاد کنی برای فرو دادن جگرهای سر میدان!  حتماً احساس انفجار می کنی! کمی بالاتر همه اسیدهای قرمز موجود در آلوهای جنگلی، لواشک و مابقی ترشی ها درمان درد معده درحال انفجارت است! همه سربالایی را تا انتها برو. همه سرازیری را آرام آرام پایین بیا. چشم هایت را ببند. احساس سبکی را مزه مزه کن. پیاده روی در آن فراز و این نشیب، گرفتاری ها را سبک می کند. اینها اسرار نهفته اند در سرزمین مادری و خاطرات روزهای کودکی.

 

هشت-  دربست لازم نیست! همیشه یکی پیدا می شود. حرفم را باور کن! بی توجه به همه تاکسی ها که همانند یک اسکناس پادار در کنار خیابان نگاهت می کنند و برایت بوق می زنند، به پیاده روی ادامه بده. از منحصر به فردی تک تک فروشگاه ها لذت ببر. در نبود فروشگاه های زنجیره ای مشابه در اقصا نقاط کشور پهناور، به ذهنت یک مرخصی موضعی بده. ممکن است ریه هایت و چشم هایت کمی بسوزند و سردرد آزارت بدهد. اینها دوده های وطنند! اینها "از بین رفتن عادتت به حضورشان" را به بازی گرفته اند! تو به راهت ادامه بده. کم کمک، دست از سرت برمی دارند.

نه-  خسته که شدی، کافیست گوشه چشمی نشان بدهی به یکی از آنها که اسکناس پادار می بینندت، نگه داشتن عینک دودی بر چشمانت را فراموش نکن! حالا روی تخت بچگی دراز بکش. در رویای روزهای کودکی فرو برو. در آغوش آرامش روزهای کودکی به خواب برو.

 

ده - باید بیدار بشوی. همه لحظات پرسرعت آمریکایی انتظارت را می کشند. باید برای دوباره دویدن آماده باشی. قطار زمان تا دقایقی دیگر در ذهنت توقف خواهد کرد.

 

یازده - سرت را در کوله خالی فرو کن. با تمام توان دمت را فرو بده، شاید ذره ای عطر شفابخش از گذشته ها در کوله مانده باشد. شاید آنهمه انرژی  که در رویا صرف کردی، به ذره ای ماده تبدیل شده باشد؛ یک دانه پسته، ذره ای قره قروت، یک هسته آلوی جنگلی، دانه ای آلبالوخشکه جسته از تیررس تمایل بی انتهایت به آلبالوخشکه...

 

دوازده- به همان بوی پونه مانده از گذشته ها  در تار و پود کوله پشتی دلخوش باش.هرچه ریه هایت شکار کردند، در درون حافظه ریه هایت جا بده. شاید فردا رایحه پونه در گذشته مانده باشد. شاید فردا از تار و پود کوله پشتی، همان  ته مایه به جا مانده از روزهای دور عطر پونه رخت بربسته باشد.... .

   + ننه قدقد ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٩/۱٠
comment نظرات ()

خط کش متغیر

خیره شده بودم به دندان های زردش، پوست سفیدش، موهای جوگندمی اش و صورت بی روحش که با توصیف دومین رابطه اش جان می گرفت و بیدار می شد. تمرکز کرده بود بر بهتر بودن "این دومی". بعد اینکه "آن اولی" با مردی پانزده سال جوانتر رفته است. اینکه اولی کار نمی کرد، آشپزی نمی کرد، مادر خوبی نبود. داستان مجدداً با تمرکز بر این ماجرا که "آن اولی" با مردی پانزده سال جوانتر فرار کرد، تمام شد. سکوت کرده بودم. من هم تمرکز کرده بودم بر کلماتی که با لهجه انگلیسی شاید هم ولزی تلفظ می شدند. موازی به هم چسباندن تکه های داستان، تلفظ انگلیسی یا شاید ولزی را با تلفظ تگزاسی مقایسه می کردم. پرسید: نظرت چیست؟ گفتم نظری ندارم چون تمام مجهول ها را ندارم. گفت من همه چیز را گفتم. گفتم نگفتی. گفت: گفتم. گفتم نه! تو خودت را نگفتی! گفت: حتی درآمدم را هم گفتم. گفتم: نه! تو درباره خاطرات بدی که در مغز اولی به هر دلیلی کاشتی نگفتی! خاطراتی که شاید از آنها درس گرفتی، تغییر کردی و برای دومی اشتباه نکردی. شاید دیگر سالگردهای رابطه ات را با دومی فراموش نکردی. شاید برای دومی دیگر گل خریدی. شاید به دومی هر روز گفتی که دوستش داری. شاید با "این دومی" همراه تر بودی. شاید یک اتفاق بد در رابطه با اولی به تو یاد داده بود که مخفی کاری مالی، رابطه را نابود می کند. هزار شاید دیگر که من نمی دانم. راستی کتاب خاک خوب را خوانده ای؟ به علامت منفی سرش را تکان داد و پرحرفی هایش به سکوت ختم شد. جمله "هرکی یک طرفه به قاضی بره، راضی برمی گرده" را حیف بود که ترجمه کنم:
I can’t judge without hearing her story.
ولی ترجمه کردم. در آخر گفتم: هرگز آن صندوق خاطرات لعنتی توی مغز زنها را فراموش نکن و یادت باشد، خط کش این اندازه گیری که ارائه کردی، تو بودی که هیچ دقیق نبود. این خط کش شاید قبل تر بلندتر بود و امروز کوتاه تر و تو هیچ حواست نبود. حواست نبود مقیاست آب رفته یا کش آمده! وقتی برمی خاست گفت: این بار دیگه اون صندوق واقعاً لعنتی رو فراموش نمی کنم!

 

 

   + ننه قدقد ; ٤:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۸/٢٢
comment نظرات ()

عقب عقب به سمت خط پایان

زمان ایستاده بود و من می دویدم.  سبکبار و سبکبال تنها با یک سبد از ده سالگی گذشتم. درست پیش از رسیدن به دروازه، برای نخستین بار در سبدم عشق ریخته بودم، کمی استدلال ریخته بودم و کمی رازهای نهان تنها برای خودم. سبد خالی بود و من وقتی گام برمی داشتم، خودم را در آسمان می یافتم. من پرواز می کردم و دروازه های آینده مبهم، در برابرم ایستاده بودند. من پرواز می کردم و هنگام خستگی بر دوش پدرم می نشستم و سرخوشانه قهقهه سرمی دادم.

دروازه های بیست سالگی را سبکبار گذراندم. دیگر سبکبال نبودم. اما یک نفس می دویدم. پر بودم از خیرگی به آینده.  آینده ای کمی روشن. آرزوها و امیدهای بیست سالانه مرا به سمت آینده می دواندند. استقلال را به عنوان پاسپورت رسیدنم به آینده چون گوهری گرانبها محافظت می کردم.

زمان ایستاده بود و من ناغافل و مشغول، از دروازه های سی سالگی عبور کردم. چشم دوخته بودم به برگه های موجود در دستانم. به برگه های آس که می توانستند با یک اشتباه، بی ارزش و فداشده، در زیر دیگرها دفن شوند. من از دروازه  سی سالگی هیچ به یاد ندارم. نمی دانم اگر دروازه اش گنبدی بود یا مدرن. اگر معمارش عاشق طرح های گنبدی شرقی بود یا گوشه های مدرن و مدور و کوتاه غربی.  من باید با دقت بازی می کردم.  فرصتی نبود برای تماشای اطراف.

زمان ایستاده است و من با شانه های پر گام برمی دارم. به سمت دروازه های چهل سالگی خسته و محتاط نزدیک می شوم. راستی کی اینهمه شانه هایم را پر کردم؟

زمان ایستاده است و من می دوم.  سال ها سریع تر می گذرند. دخترک روی شانه ام سنگین تر می شود. تمام جیب های مخفی، سبدم، کلاهم پراست از تجربیاتی که تلاش می کنم به خاطر بسپارمشان و در مسیر جانگذارمشان. با خستگی و احتیاط گام برمی دارم. سبکباری رفته. اشتیاق بیست سالانه کنار دروازه های سی سالگی پوچ شد. همانجا جاگذاشتمش.

بوسه های دخترک گام های خسته ام را قویتر می کند. اشتیاق و صفای کودکانه اش شور جوانی در من می دمد.

زمان ایستاده است و من با شهری بر شانه هایم، با احتیاط به دروازه های  چهل سالگی نزدیک می شوم. دارم از آینده عبور می کنم و آن را در گذشته جا می گذارم.

یک زمانی عقب عقب به پایان مسیر نزدیک خواهم شد. وقتی نگاهم به گذشته است و من می روم. وقتی زمان ایستاده است و من عقب عقب به خط پایان نزدیک می شوم. آنروز زمان ایستاده است و من عقب عقب، لنگان و لرزان، با شهری کهنه  و زهواردررفته بر شانه هایم به خط پایان نزدیک خواهم شد.

ای کاش در آن شهر کهنه و زهوار و دررفته که روی خط پایان جامی گذارمش، یک چیزی پیدا بشود که بیرزد که کسی برش دارد برای یادگاری.

یادگاری از او که شهری کهنه  را بر دوش گرفته بود و عقب عقب به خط پایان نزدیک می شد.

 

 

   + ننه قدقد ; ۸:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۸/۱٦
comment نظرات ()
← صفحه بعد